eitaa logo
نمکدون شعبه ایتا
264 دنبال‌کننده
230 عکس
37 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
روایت ۶ به نظر مادر و دختر می‌آیند. پرچم عراق را توی دستشان بود. اگرچه توی قم عراقی زیاد هست اما بالاخره خارجی محسوب می‌شوند و همانطور که گفتم روایت گرفتن از خارجی‌ها امتیاز بالایی دارد. حالا نه به اندازه مو بلوندها و چشم آبی‌های آمریکایی و اروپایی. با اعتماد به نفسی که از آشنایی‌ام با چند کلمه عراقی مثل «شکرا: متشکرم»، «عاشت ایدک: دستت دردنکنه»، «لاتحچی بالسرعه حتی افتهم: جان عزیزت تند حرف نزن تا بفهمم چی میگی!»، «انطینی مخده: به من بالش بده» و حتی «وین صحییات: گلاب به روت سرویس بهداشتی کجاست؟» جلو می‌روم. می‌پرسم: عراق؟ دختر جوان می‌گوید: نه قمی هستیم. اما اصالتا عراقی هستیم. خواستیم با پرچم خودمان بیاییم. کارت خبرنگاری را از جیب کوچک کیفم بیرون می‌کشم و به مادرش نشان می‌دهم. می‌گویم: خبرنگار خامنه‌ای دات آی آر هستم. زن هولی کارت را از دستم می‌قاپد. دست پاچه از جا برمی‌خیزد دخترش هم. زن چنان با شوق و‌چشم‌های گرد شده، نگاهش بین کارت و من می‌دود که حس می‌کنم انگار به مرادش رسیده باشد. با عجله می‌گوید: شماره‌ات را بده! نمی‌گذارد توضیح بدهم دقیقا دارم در این بیابان و سیل جمعیت که پهلو به پهلوی محشر می‌زند چه غلطی می‌کنم. کارت را چسبیده و پس نمی‌دهد.می‌گویم: کارت خبرنگاری را بده که لازمش دارم. گم بشود بیچاره می‌شوم. شماره ام را می‌زند توی گوشی‌اش. می‌گویم: اگر حرف خاصی، داستانی، نکته‌ای بود که به نظرتان برای ثبت در تاریخ لازم باشد و کلا هر چیزی که معمولا به آن توجه نشده اما مهم است به بنده اطلاع بدهید. با همان شوق و محبتی که از چشمهایش می‌پاشد طرفم می‌گوید: چشم. چشم. خیلی خوشحال شدم دیدمتان. چه سعادتی بود امروز که با شما آشنا شدم. حالا منم که دستپاچه شده‌ام در برابر این همه محبت. می‌گویم: من آدم خاصی نیستم که مثل من صد نفر دیگر روایت نویس ریخته توی بلوار پیامبر اعظم. دلم میخواهد بگویم اما اغلب‌شان از این کارتها ندارند. صادر نشده یا نتوانسته‌اند بروند تهران بگیرند. نمی‌گویم. اما زن این را حمل بر خضوع بنده می‌کند و با خوشحالی دستم را فشار می‌دهد و خداحافظی می‌کنند. خدا را شکر می‌کنم که لازم نبود از گنجینه لغات عراقی‌ام استفاده کنم مخصوصا که هنوز نمی‌دانم کارت خبرنگاری به عراقی چه می‌شود؟! https://eitaa.com/namakdooon
وقتی خبر شهادت رهبری را شنیدم، یاد این پیرمرد افتادم. اربعین سال گذشته بود . در میانه بین‌الحرمین با شوق با افتخار تصویر رهبری را می‌چرخاند.
۷ باید برخاست قامت پیرزن زاویه داشت. حدود ۱۱۰ درجه. اگر پاهای لرزانش را عمود بر زمین می‌گرفتی، کمر خمیده‌اش زاویه ۱۱۰ درجه ساخته بود. به‌سختی راه می‌رفت. گاهی یا علی می‌گفت. لنگر می‌انداخت و تاب برمی‌داشت تا یک قدم جلو برود. مرد میانسالی که می‌خورد پسرش باشد از پشت سر دستهایش را باز کرده بود تا حفاظی خیالی برای ممانعت از سقوط مادر درست کرده باشد. کمی پایین‌تر دیده بودم که چند نفر با ویلچر آماده‌اند کنار خیابان ایستاده‌اند تا آنهایی که خسته و درمانده از ادامه مسیر هستند را سوار کنند. یکی‌شان زن هرمزگانی که بچه کوچکی توی بغلش بود را به اصرار سوار کرد. به شوخی گفتمش: اگر ترامپ اینها رو ببینه میگه حکومت پاهای مردم رو شکسته با زور ویلچر آورده تشییع. زن سبزه روی هرمزگانی به تندی می‌گوید: ترامپ ...خورده. بقیه حرفش را درز می‌گیرد. حس می‌کنم ترکش باقی صحبتش یقه مرا می‌گرفت. از خدا که پنهان نیست کهنسالان ویلچر سوار. افراد با قطع یا نقص عضو یعنی سوژه نابی هستند برای عکاسی و روایت‌نویسی حتی اگر نقص عضوشان یکی از اعضای غیرقابل مشاهده با چشم باشد. جوری که دیگر ترکش هیچ گفتگویی نصیبم نشود به پسر پیرزن می‌گویم: براش ویلچر می‌گرفتید. اینجوری خسته میشن . پسر همانطور که با دستهای باز راه می‌رود و چشم از مادرش برنمی‌دارد، می‌گوید: مگه قبول می‌کنه؟! می‌گه می‌خوام پیاده‌ برم. پیرزن با آن کمر زاویه‌دار اصل جنس مردم ایرانی‌ است. همین جنس مردمان هستند بالاخره روزی چنان بینی دشمن را به خاک می‌مالند که زاویه دشمن با خاک کاملا صفر باشد. در مماس‌ترین حالت با زمین. https://eitaa.com/namakdooon
۸ پیش به سوی طهرانی مقدم شدن! «هلابیکم یا زوار» و بقیه‌اش را فارسی می‌گفت: پاشیدن آب برای خنک شدن و دوباره آنچه را که معلوم در راهپیمایی اربعین یاد گرفته فریاد می‌زد:« هلابیکم یا زوار» پسر بچه ۸ـ۹ ساله‌ای بود که گویا در زمینه آب پاشیدن به افراد خبره بود و بسیار تمرین کرده بود. با بطری آب معدنی را که روی درش چندتایی چندتایی سوراخ ایجاد کرده بود به مردم توی بلوار پیامبر اعظم آب می‌پاشید. پرسیدم: کی براتون سر بطری رو سوراخ زده؟! انگار که مزاحمش شده باشم سر سرکی به نقطه‌ای همان حوالی پیاده‌رو اشاره کرد به خانمی:« اونجا نشسته با نوک خودکار در بطری سوراخ می‌کنه. هلابیکم یا زوار آبپاشی رایگان! بطری آبش تمام که می‌شود بدو میرود و سمت مادرش تا با بطری آب دیگری خشابش را پرکند. این فقط یک شیطنت ساده کودکانه نیست. تلاشی است برای تاثیرگذاشتن برای منفعل نبود با کمترین امکانات این همان دیدگاه شهید طهرانی است که می‌گفت تنها انسانهای ضعیف به اندازه امکاناتشان تلاش می‌کنند البته دیدگاه شهید طهرانی در ابعاد کودکانه‌ با اندکی شیطنت پسرانه. https://eitaa.com/namakdooon
روایت ۹ بلندگوهای وقت شناس روز تشییع تهران جمعیت متراکم و فشرده می‌رفت سمت میدان آزادی. از بلندگوها مداحی «باید برخاست» پخش می‌شد. به رسم همیشگی تمام مراسم ایرانی‌ها درست در نقطه اوج مداحی صدای بلندگوها قطع شد و همه شنیدند که دارند هماهنگ و باصدایی در اوج میخوانند « انا علی العهدی /لبیک یا مهدی». هیجان زده آن بند را محکم‌تر و پرشورتر فریاد زدند. شکوه آن لحظه وصف شدنی نبود. هویت جمعی جدیدی شکل گرفته بود و این بند از مداحی مانیفست نهایی این جمعیت بود. مبتنی بر استقامت و امید به آینده! https://eitaa.com/namakdooon
روایت ۱۰ مامان تراز ایرانی از آن مامانهای زبر و زرنگ بود. با دوتا پسرش داشتند می‌رفتند مراسم وداع. شکلات‌های تافی هم یخ پسرها را برای گفتگو باز نکرد. اما چیزی که بیشتر توجهم را جلب کرد بستن ربان سرخ به مچ دست‌هایشان بود به نشانه خونخواهی رهبر. و آن سوزن‌دوزی ظریف یاحسین که معلوم بود هنر مادر خانواده است و با صبر زیاد مخصوص ما ایرانی‌ها دوخته شده. ازشان خواستم فقط از مچ‌بندها عکس بگیرم. مادر خیلی هنرمندانه این ترکیب را چید. پسرها نق‌نق کردند؛ اما مادرشان با مهربانی و شوخ‌طبعی مجابشان کرد. گفت: بیایید تولید محتوا کنیم. پسرها رضایت دادند. قاب می‌بندم. عکس می‌گیرم. زن مقاوم و تمدن‌ساز ایرانی را در تمام اجزای این تصویر حضور دارد. https://eitaa.com/namakdooon
دوستی تماس می‌گیرد و گله دارد از روند انتشار روایت‌هایمان. میگوید دارند فقط کار بچه‌های خودشان را منتشر می‌کنند. علیرغم دعوت کانال ریحانه و صدور کارت خبرنگاری از طرف آنها تا این لحظه هیچ‌یک از روایت‌هایم را منتشر نکرده‌‌اند. راستش این کارشان خیلی دلسرد کننده و نومید کننده است؛ اما همیشه اینجور وقتها یاد صحبت آقا میوفتم که گفته بود در هر کجای جهموری اسلامی هستید به وظیفه خود عمل کنید و آنجا را مرکز دنیا بدانید. آقا جانم! چشم! گوربابای همه باند بازی‌هایشان! هر چه شما بفرمایی! اقا جانم قربانت بشوم که حرفهایت تاریخ مصرف ندارد. https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
دوستی تماس می‌گیرد و گله دارد از روند انتشار روایت‌هایمان. میگوید دارند فقط کار بچه‌های خودشان را من
و فعل‌هایی که هنوز زمان حال هستند و نماد زنده بودن تو نه تو هرگز تمام نمی‌شوی عزیز دلم😭
۱۱ هویت جدید پرچم پناه برده بودند به خنکای زیر پل کالج. هرچند هنوز مثلا صبح است اما هوا گرم است. اجازه گرفتم برای صحبت کردند. گرم پذیرفتند. کرمانی بودند. صبح رسیده بودند تهران برای تشییع. مصمم بودند بچه‌ها را آنطور تربیت کنند، آن دنیا شرمنده رهبری نباشند. خونخواه رهبر شهید بودند. آنقدر مصمم و جدی که توی دلم گفتم ای بختت ترامپ از دست اینها نمیتونی در بری. در بین صحبت هایشان خشم و اندوه و امید به فردا را دیدم. مثل همه مردمی که آمده‌اند برای تشییع. یک حرف واحد. یک خواسته. یک هویت جمعی شکل گرفته بود. فرقی نمیکند از کجا آمده باشند. دست آخر میپرسم این پرچم‌ها را توی مسیر به شما داده‌اند؟ انگار به غیرتشان برخورده باشد. مادر خانواده تندی جواب می‌دهد نه! نه! با خودمان از کرمان آورده‌ایم. پرچم هم این روزها هویت تازه‌ای پیدا کرده. حتی توی لوازم ضروری سفری به درازای تهران کرمان حضور دارد. برخاست https://eitaa.com/namakdooon
براتون سنگ تموم گذاشتم. متن دادم هوش مصنوعی تصویر بهم بده. منتها هوش مصنوعی‌م خنگه به جای مصلای تهران، کعبه گذاشته تو تصویر. دست آخر هم پیغام خطای سیستمی داد و دیگر تصویر نداد.