eitaa logo
نمکدون شعبه ایتا
264 دنبال‌کننده
230 عکس
37 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
۷ باید برخاست قامت پیرزن زاویه داشت. حدود ۱۱۰ درجه. اگر پاهای لرزانش را عمود بر زمین می‌گرفتی، کمر خمیده‌اش زاویه ۱۱۰ درجه ساخته بود. به‌سختی راه می‌رفت. گاهی یا علی می‌گفت. لنگر می‌انداخت و تاب برمی‌داشت تا یک قدم جلو برود. مرد میانسالی که می‌خورد پسرش باشد از پشت سر دستهایش را باز کرده بود تا حفاظی خیالی برای ممانعت از سقوط مادر درست کرده باشد. کمی پایین‌تر دیده بودم که چند نفر با ویلچر آماده‌اند کنار خیابان ایستاده‌اند تا آنهایی که خسته و درمانده از ادامه مسیر هستند را سوار کنند. یکی‌شان زن هرمزگانی که بچه کوچکی توی بغلش بود را به اصرار سوار کرد. به شوخی گفتمش: اگر ترامپ اینها رو ببینه میگه حکومت پاهای مردم رو شکسته با زور ویلچر آورده تشییع. زن سبزه روی هرمزگانی به تندی می‌گوید: ترامپ ...خورده. بقیه حرفش را درز می‌گیرد. حس می‌کنم ترکش باقی صحبتش یقه مرا می‌گرفت. از خدا که پنهان نیست کهنسالان ویلچر سوار. افراد با قطع یا نقص عضو یعنی سوژه نابی هستند برای عکاسی و روایت‌نویسی حتی اگر نقص عضوشان یکی از اعضای غیرقابل مشاهده با چشم باشد. جوری که دیگر ترکش هیچ گفتگویی نصیبم نشود به پسر پیرزن می‌گویم: براش ویلچر می‌گرفتید. اینجوری خسته میشن . پسر همانطور که با دستهای باز راه می‌رود و چشم از مادرش برنمی‌دارد، می‌گوید: مگه قبول می‌کنه؟! می‌گه می‌خوام پیاده‌ برم. پیرزن با آن کمر زاویه‌دار اصل جنس مردم ایرانی‌ است. همین جنس مردمان هستند بالاخره روزی چنان بینی دشمن را به خاک می‌مالند که زاویه دشمن با خاک کاملا صفر باشد. در مماس‌ترین حالت با زمین. https://eitaa.com/namakdooon
۸ پیش به سوی طهرانی مقدم شدن! «هلابیکم یا زوار» و بقیه‌اش را فارسی می‌گفت: پاشیدن آب برای خنک شدن و دوباره آنچه را که معلوم در راهپیمایی اربعین یاد گرفته فریاد می‌زد:« هلابیکم یا زوار» پسر بچه ۸ـ۹ ساله‌ای بود که گویا در زمینه آب پاشیدن به افراد خبره بود و بسیار تمرین کرده بود. با بطری آب معدنی را که روی درش چندتایی چندتایی سوراخ ایجاد کرده بود به مردم توی بلوار پیامبر اعظم آب می‌پاشید. پرسیدم: کی براتون سر بطری رو سوراخ زده؟! انگار که مزاحمش شده باشم سر سرکی به نقطه‌ای همان حوالی پیاده‌رو اشاره کرد به خانمی:« اونجا نشسته با نوک خودکار در بطری سوراخ می‌کنه. هلابیکم یا زوار آبپاشی رایگان! بطری آبش تمام که می‌شود بدو میرود و سمت مادرش تا با بطری آب دیگری خشابش را پرکند. این فقط یک شیطنت ساده کودکانه نیست. تلاشی است برای تاثیرگذاشتن برای منفعل نبود با کمترین امکانات این همان دیدگاه شهید طهرانی است که می‌گفت تنها انسانهای ضعیف به اندازه امکاناتشان تلاش می‌کنند البته دیدگاه شهید طهرانی در ابعاد کودکانه‌ با اندکی شیطنت پسرانه. https://eitaa.com/namakdooon
روایت ۹ بلندگوهای وقت شناس روز تشییع تهران جمعیت متراکم و فشرده می‌رفت سمت میدان آزادی. از بلندگوها مداحی «باید برخاست» پخش می‌شد. به رسم همیشگی تمام مراسم ایرانی‌ها درست در نقطه اوج مداحی صدای بلندگوها قطع شد و همه شنیدند که دارند هماهنگ و باصدایی در اوج میخوانند « انا علی العهدی /لبیک یا مهدی». هیجان زده آن بند را محکم‌تر و پرشورتر فریاد زدند. شکوه آن لحظه وصف شدنی نبود. هویت جمعی جدیدی شکل گرفته بود و این بند از مداحی مانیفست نهایی این جمعیت بود. مبتنی بر استقامت و امید به آینده! https://eitaa.com/namakdooon
روایت ۱۰ مامان تراز ایرانی از آن مامانهای زبر و زرنگ بود. با دوتا پسرش داشتند می‌رفتند مراسم وداع. شکلات‌های تافی هم یخ پسرها را برای گفتگو باز نکرد. اما چیزی که بیشتر توجهم را جلب کرد بستن ربان سرخ به مچ دست‌هایشان بود به نشانه خونخواهی رهبر. و آن سوزن‌دوزی ظریف یاحسین که معلوم بود هنر مادر خانواده است و با صبر زیاد مخصوص ما ایرانی‌ها دوخته شده. ازشان خواستم فقط از مچ‌بندها عکس بگیرم. مادر خیلی هنرمندانه این ترکیب را چید. پسرها نق‌نق کردند؛ اما مادرشان با مهربانی و شوخ‌طبعی مجابشان کرد. گفت: بیایید تولید محتوا کنیم. پسرها رضایت دادند. قاب می‌بندم. عکس می‌گیرم. زن مقاوم و تمدن‌ساز ایرانی را در تمام اجزای این تصویر حضور دارد. https://eitaa.com/namakdooon
دوستی تماس می‌گیرد و گله دارد از روند انتشار روایت‌هایمان. میگوید دارند فقط کار بچه‌های خودشان را منتشر می‌کنند. علیرغم دعوت کانال ریحانه و صدور کارت خبرنگاری از طرف آنها تا این لحظه هیچ‌یک از روایت‌هایم را منتشر نکرده‌‌اند. راستش این کارشان خیلی دلسرد کننده و نومید کننده است؛ اما همیشه اینجور وقتها یاد صحبت آقا میوفتم که گفته بود در هر کجای جهموری اسلامی هستید به وظیفه خود عمل کنید و آنجا را مرکز دنیا بدانید. آقا جانم! چشم! گوربابای همه باند بازی‌هایشان! هر چه شما بفرمایی! اقا جانم قربانت بشوم که حرفهایت تاریخ مصرف ندارد. https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
دوستی تماس می‌گیرد و گله دارد از روند انتشار روایت‌هایمان. میگوید دارند فقط کار بچه‌های خودشان را من
و فعل‌هایی که هنوز زمان حال هستند و نماد زنده بودن تو نه تو هرگز تمام نمی‌شوی عزیز دلم😭
۱۱ هویت جدید پرچم پناه برده بودند به خنکای زیر پل کالج. هرچند هنوز مثلا صبح است اما هوا گرم است. اجازه گرفتم برای صحبت کردند. گرم پذیرفتند. کرمانی بودند. صبح رسیده بودند تهران برای تشییع. مصمم بودند بچه‌ها را آنطور تربیت کنند، آن دنیا شرمنده رهبری نباشند. خونخواه رهبر شهید بودند. آنقدر مصمم و جدی که توی دلم گفتم ای بختت ترامپ از دست اینها نمیتونی در بری. در بین صحبت هایشان خشم و اندوه و امید به فردا را دیدم. مثل همه مردمی که آمده‌اند برای تشییع. یک حرف واحد. یک خواسته. یک هویت جمعی شکل گرفته بود. فرقی نمیکند از کجا آمده باشند. دست آخر میپرسم این پرچم‌ها را توی مسیر به شما داده‌اند؟ انگار به غیرتشان برخورده باشد. مادر خانواده تندی جواب می‌دهد نه! نه! با خودمان از کرمان آورده‌ایم. پرچم هم این روزها هویت تازه‌ای پیدا کرده. حتی توی لوازم ضروری سفری به درازای تهران کرمان حضور دارد. برخاست https://eitaa.com/namakdooon
براتون سنگ تموم گذاشتم. متن دادم هوش مصنوعی تصویر بهم بده. منتها هوش مصنوعی‌م خنگه به جای مصلای تهران، کعبه گذاشته تو تصویر. دست آخر هم پیغام خطای سیستمی داد و دیگر تصویر نداد.
نمکدون شعبه ایتا
براتون سنگ تموم گذاشتم. متن دادم هوش مصنوعی تصویر بهم بده. منتها هوش مصنوعی‌م خنگه به جای مصلای تهرا
برق امید آخرین ساعات وداع در مصلی است. هنوز مردم با شتاب وارد مصلی می‌شوند. مویه زن نگاهم را می‌چرخاند. روی پله‌ها نشسته و با انگشت‌های ظریف و کشیده‌اش تصویر رهبر را لمس می‌کند و ریز ریز گریه می‌کند. دختر نونهالی با کمی فاصله نشسته کنارش و با هیجان و اشتیاق دور و برش را نگاه می‌کند. حس می‌کنم زن نیاز دارد کسی در آغوشش بگیرد. بی رودربایستی جلو می‌روم و می‌گویم: می‌خواهی بغلت کنم؟! زن انگار منتظر این لحظه باشد پناه می‌آورد میان دست‌هایم. هر دو با هم زار می‌زنیم. حسش را درک می‌کنم همه‌مان بی‌پناه شده‌ایم. دخترک بهت زده نگاهمان می‌کند. از دلم می‌گذرد خوش به حالش فارغ از این غم و این درد برای خودش نشسته است. زن چند دقیقه‌ای گریه می‌کند. آرام که میگیرد تشکر می‌کند و از آغوشم جدا می‌شود. می‌پرسم از کجا آمده‌اید؟ زن که هنوز هق‌هق می‌کند، می‌گوید: اصفهان! به دختر اشاره می‌کنم دختر شماست؟ میشه چند کلمه باهاش حرف بزنم؟ یادم هست کارتم را بیرون بکشم و نشانشان بدهم. زن با دستمال کاغذی اشکش را پاک می‌کند و با تکان سر اجازه می‌دهد. بلند می‌شوم می‌روم کنار دختر که اسمش فاطمه است و می‌رود کلاس هفتم. خوش صحبت است می‌گوید فکر نمی‌کردم بتونم بیام اینجا. نذر کردم. خیلی خوشحالم که اینجا هستم. می‌گوید اگرچه شهادت رهبری خیلی ناراحت کننده بود اما شهادت رهبر نشان داد ما طرف حق بودیم و اشتباه نکرده بودیم. حرصم گرفته از این همه قشنگ حرف زدنش. کی بزرگ شدند و عاقل شدند این دهه نودی‌ها؟! می‌خواهم حالش را بگیرم می‌پرسم: فکر نمی‌کنی با شهادت رهبر کار ما سخت می‌شود ؟ پرچمی که رهبر بلند کرده بود حالا مسئولیتش با ماست؟ دخترک اصفهانی؛ حاضر جوابتر از این حرف هاست. با خنده ملیحی می‌گوید: رهبر پرچم را به خدا سپرده. رهبرمون خیلی به خدا ایمان داشت. آچمز شده‌ام. ولی ذوق زده می‌گویم آفرین! آفرین! دوباره خیز برمی‌دارم سوالی بپرسم که یا زمینش بزنم یا اینکه جوابی بدهد و دلم را روشن کند. اما مادرش بلند می‌شود و می‌گوید: ببخشید. باباش زنگ زد. باید بریم. من هم بلند می‌شوم. تشکر می‌کنم. انگار با دیدن این دختر اصفهانی امید به آینده پیش چشمم تجسم پیدا کرده باشد. همین‌ها هستند که به زودی تخته گاز می‌روند سمت قله. https://eitaa.com/namakdooon
روایت ۱۲ پرچم سرخ شنبه شب، شب اول وداع بود. می‌چرخیدم دور مصلا که بهانه پیدا کنم و دیرتر بروم داخل. انگاری یک ذره امید برای اینکه خبر ۹ اسفند دروغ باشد هنوز ته دلم مانده بود و می‌خواستم نگهش دارم. بعد از گیت بازرسی چشمم خورد به این پدر و پسر. پرچم سرخ؛ امانت می‌دادند به آن‌هایی که وارد مصلا می‌شدند و آدرس می‌داد جایی حوالی میدان انقلاب که بعدها هر وقت شد بیاورند و پسش بدهند. عاقله مردی جلو آمد و گفت: من از شهرستان اومدم ولی شاید نتونم بیارم پسش بدم. عصری دیده بودم دم خروجی مترو شهید بهشتی؛ پرچم فروش‌ها بساط کرده و هرچه جمعیت بیشتر می‌شد و تقاضا برای پرچم سرخ بالا می‌رفت قیمت‌ها هم بالاتر می‌رفت. تا جایی که پرچم فلامنت بی‌کیفیت را به دو برابر قیمت حدود ۴۰۰هزارتومان می‌فروختند. مرد پرچم امانی فرز و چابک پرچمی را داد توی دست آن آقای شهرستانی و گفت: برو حلالت. برو به سلامت. مرد شهرستانی تشکر کرد با ذوق پرچم را روی شانه‌اش گذاشت و رفت. مرد پرچم امانی به من که یک پا در هوا ایستاده بودم جلویشان، گفت: چی شد خواهرم پرچم می‌خوای؟ می‌خواستم. اما باید دستم را آزاد می‌گذاشتم برای عکاسی و نوشتن. ماشاالله و خدا قوتی گفتم و رفتم دنبال بهانه‌ای دیگر. مردم چه دل بزرگی دارند. پ.ن. آن شب تازه کارت گرفته بودم و بلد نبودم، مثل برادر کایکو که در معیت میتی‌کومان سفر می‌کرد، نشان حاکم بزرگ را از کیفم بیرون بکشم و بکوبم توی صورت مردم تا اینطوری مثل پسرک نگران نشوند . قیافه ناراضی پسر نوجوان ناشی از ناشی‌گری بنده است. https://eitaa.com/namakdooon