eitaa logo
نماز امام زمان (عج) و نماز قضا
212 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.5هزار ویدیو
51 فایل
💚۳۱۳ نماز امام زمان (عج)💚 در این گروه هر هفته روزهای🔸 جمعه 🔸 خوانده می‌شود 📿 و همچنین هر روز یک نماز قضا بجا می آوریم به نیت فرج @khodayarir
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 بعدازغروب افتاب بود وپدرم امد ,مادر بساط شام راحاضرکرد وسفره راانداختیم,پدرم مثل همیشه عماد را روی زانوش گرفته بود از تکه های میوه ای که مامان سرسفره گذاشته بود دهانش میکرد,خیلی نگران بود توخودش بودکه مادرم گفت:چی شده ابوطارق,چرا درهمی؟ پدر:خبرایی که ازاطراف میاد خیلی ترسناکه,ازاینده خودم واین بچه ها میترسم,این داعشیا هرجا که پامیذارن ,زمین اون منطقه را ازخون مردمش سیراب میکنن,خبرایی پیچیده که به همین زودی وارد موصل میشن,امروز ابوعلی شوهرخواهرت صفیه رادیدم ,میگفت هرچی که میشده نقدکردن فروختن احتمالا فردا از موصل میرن... یکدفعه نان پرید توگلوی مادرم وباسرفه گفت:کجااا اخه تمام اقوام واشنایانمون اینجان,جایی راندارن که برن؟ پدر:منم همین رابهش گفتم ,اما ابوعلی میگه,حفظ جان ازهمه چیزواجب تره,میگفت خونه شان رابه امان خدا میگذارن ومیرن سمت نجف وکربلا ,فکرمیکرد اونجا امن ترین جایی هست که میشه رفت,اخه داعشیا همه رااز دم تیغ میگذرونن اما شیعه ها را زجرکش میکنن.... مادرم اهی,کشید وگفت:ابوطارق,بهترنیست,خودمون هم بریم ؟؟ هنوز پدرم چیزی نگفته بود که طارق با تمسخرگفت:عه مادر اگه با داعشیا پیوند بخورین که کاری باهاتون ندارند پدرم باتعجب یه نگاه به طارق ویه نگاه به مادرم کرد وگفت:طارق چی میگه هااا؟؟پیوند؟؟داعش؟؟ طارق:اره پدر عزیزم.....امروزخاله هاجر دخترت سلما رابرای عمر خواستگاری کرده... پدرم عمادرااز روی زانوش برداشت وگذاشت زمین:خواستگاری؟؟؟این پسره چندروزه تو بازار سنگ داعش رابه سینه میزنه واز برکات وجود حکومت اسلامی داعش نطقها میکنه.....مگه من بلانسبت خرشدم که دخترم راتسلیم ابلیس کنم..... تا قبل ازاینا اگه حرفی میزدند شاید به حرمت نان ونمکی که باهم خوردیم واحترام همسایگی باهم وصلت میکردیم اما الان نه نه محاله.. وبعدازسرسفره بلندشد ورفت گوشه اتاق وتوافکار خودش غرق شد... پدرم خیلی مهربان وخانواده دوست بود وازاون مردهای متعصب عرب,که حتی اگر راه داشت به ما میگفت روی حیاط خونه خودمان هم روبنده ونقاب بزنیم.میدونستم که الان تمام ذهنش درگیر ماست... ادامه دارد ... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 از اونروز به بعد ,طارق هروقت فرصت میکرد احکام دین و...را یادم میداد والان که نزدیک یک هفته از اسلام اوردنم گذشته,من برای خودم یک پا عالم دین شدم☺️ محل عبادت من ,کنار سجاده ی خاکی طارق درزیرزمین خانه است ,اخه باید دوراز چشم خانواده ام نماز بخوانم,حالا میفهمم که چرا طارق وقتی خانه بود بیشتر وقتش را درزیرزمین میگذراند,اما ازحق نگذریم,تمام عمرم یک طرف واین یکهفته هم هزارطرف,لذت عبادت وشیعه بودن چنان شیرین بربدنم افتاده که زبانم قاصر است از بیانش..... چندروزیست که خانواده خاله هم به کربلاعزیمت کرده اند اما علی مانده وخیلی اوقات به خانه ما هم سری میزند ومن لحظه شماری میکنم برای این سرزدنهای گاه وبیگاهش.... درافکار خودم غرق بودم که در خانه رابه شددددت زدند. مادرم باعجله در رابازکرد وپدر با حالی هراسان داخل شد.... خدای من سرووضعش چرا اینجوریاست؟؟ پدر:طارق,طارق نیامده؟؟ مادر:نه نیامده,صبحی علی امد دنبالش ,نگفت کجا میرود اما هنوز برنگشته... پدر:خاک برسرمان شد,شهر به تصرف داعش درامده,نبودین که ببینین دربازار چه بلوایی به پا شد...میزدند ومیبردندو میکشتند...بازهم ایزد منان راسپاس که دیروز مغازه رامعامله کردم وگرنه الان تمام مالمیک دکان برباد رفته بود... ام طارق,هرچه که پول وطلا و..داری جم وجور کن اگه شد اخرشب ,حرکت میکنیم ,فقط یه کارکوچک دارم که سرشب باید برم وانجام بدهم,طارق هم باید بیاد ,اصلا هیچ کس نباید اینجا بمونه ,هرکس که بمونه حکم مرگ خودش را امضا کرده.... سرشب است وهیچ خبری از طارق وعلی نشده,پدرم باهزارترس واضطراب رفته بیرون,دل توی دلم نیست ,دردلم به امام حسین ع متوسل شدم... ادامه دارد... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 همه ی مارا بردندتا نماز خواندنشان راببینیم,اخه میگفتند دیریازود مجبوریم مسلمان شویم ,پس بهتراینکه هرچه زودتر اداب نمازخواندن را یاد بگیریم... بادیدن صف نماز,یاد زیرزمین خانه مان افتادم ,عبادتگاه مخفیانه ی من وطارق...یاد سجاده ای لاکی رنگ با مهری ازتربت امام حسین ع که هدیه ی علی بود برای من,مهری که عطرکربلا رامیداد...اما ان عبادتگاه دلنشین کجا واین صف تزویر وریا کجا ,با تمام وجودم حس کردم به راستی اینان نوادگان همان ابلیس صفتانی هستند که هزاروچهارصد سال پیش درصحرای کربلا ریاکارانه برای خدا نماز میخواندند وخون خداهم برزمین میریختند...دم از حضرت محمدص میزدند وسر پسر پیغمبرشان را ازقفا میبریند...به خدا که تاریخ تکرار میشود واینبار ابلیسان زمان دست به کشتار مردم مظلوم وبی پناه میزنند ونام مقدس دین خدا را لکه دارمیکنند. به ما اجازه دادند به توالت برویم...همانطور که این چندوقت مخفیانه وضومیگرفتم,داخل توالت مخفیانه وضو گرفتم ودلم لک زده بود برای یک رازونیاز ازادانه با خدایم ,برای گریه وشکایت وناله با پروردگارم. اما من نمیتوانستم ازادانه نماز بخوانم ,اخر تمام این داعشیها فکرمیکردند من ایزدی هستم واگربومیبردند که من شیعه شدم ,مطمینا زنده زنده پوستم میکردند اخر معتقدبودند شیعیان کافرونجسند وهرکس یک شیعه رابکشد بهشت به او واجب میشود ,برای کشتن یک شیعه سرودست میشکستند,اصلا یک جور دشمنی عمیقی با حضرت علی ع وشیعیانش داشتند. طارق گفته بود در هرشرایطی باید نمازم رابخونم اگرایستاده نشد نشسته اگرنشسته نشد خوابیده واگرخوابیده نشد باحرکت چشم و... ومن اینجا فقط با چشمانم میتوانستم نمازم رابخوانم... ادامه دارد... ,حسینی ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 امروز نزدیک شش روز است که در چنگ ابلیس گرفتاریم,دراین شش روز چیزهایی دیدم وشنیدم که هرکدامش برای خراب کردن روح وروان ادم به تنهایی کافیست,چندین بار مچ لیلا را سربزنگاه گرفتم,خواهرک بیچاره ام تاب وتحمل اینهمه سختی راندارد چندبارمیخواست ازحب سمی که پدر بیچاره مان برای اخرین حربه به ماداده بود,استفاده کند که هربار رسیدم ونگذاشتم کاری که دلش,میخواست راانجام دهد. هرروز تعداد زنانی که اسیر میکنند وبه اینجا میاورند بیشتروبیشترمیشود,دیروز یک دختر را اوردند که بعد متوجه شدند شیعه است,ده نفری به سرش ریختند وهرکدام ضربه های وحشتناکی به سروبدن دخترک مظلوم میزدند,انگار مسابقه ای بود که هرکس,ضربه اش کاری تربود جایزه اش بیشتر,اخرین نفری که ضربه رازد ونفس این شیعه ی مظلوم رابرید,بردوششان نشاندند ودورتادور سوله ها میچرخاندند وبرایش,کف وهلهله سرمیدادند وبه اوتبریک میگفتند که با ضربه اش بهشت را ارزانی خودکرده, سوله کنارما رابه اتاقهای مجزا تقسیم کردند ومن شاهدم هرشب دختران بیچاره رابه زور به ان سوله میبرندوصدای گریه والتماسشان دل ادم را میشکند. چندروز پیش با دختری اشنا شدم نامش حلما بودکه هم سن وسال لیلا بود دختری دوست داشتنی وبی پناه اوهم درپی راهی بود تا خودش راازاین زندگی نکبت بار راحت کند,نصیحتش کردم وحرفهایی زدم تاامیدوارشود اما خودم دردلم میدانستم که کوچکترین امیدی نیست مگربه خدا ,اوهم قربانی شدن خانواده اش را به چشم خود دیده بود,دیشب آن داعشی کثیفی که حلما راکنیز خود مینامید به زور ,او را به خوابگاهش برد...خیلی نگرانش هستم از صبح هرچه که میگردم اثری از اونمیبینم... ادامه دارد... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 لیلا راصدازدم:لیلا حلما راندیدی؟؟ لیلا :صبح زود دیدمش حالش خوب نبود ,رنگش پریده بود,الان چندساعتی است که ندیدمش.. رنگ پریدگی عارضه ایست که همه ی ما بادیدن قساوتهای,این چندروز,دچارش شدیم...دخترک بیچاره ,معلوم نیست دیشب چه به روزش امده... خداراشکر میکردم که ابواسحاق به خاطر فروش ما ,ازدست درازی کردن به من ولیلا خودداری میکرد وگرنه چه بسا حال ما بدتراز حلما بودو تاالان حب سمی راخرده بودیم و... ازهمه پرس وجو کردم,اخرین زنی که ازاو راجب حلما پرسیدم گفت:آه همان دخترکی که مثل پروانه زیبا بود؟ من:آری همان پروانه ای که دردام عنکبوت گرفتارشده... زن:یک ساعت پیش دیدمش به سمت توالتها میرفت... تشکرکردم وفورا بدووو خودم رابه توالتها رساندم,چهارتا دستشویی بود...ولی حلما نبود..اومدم بیرون به ذهنم رسید اطراف رابگردم,پشت توالتها رفتم همه اش تپه های شنی وخاروخاشاک... ناگهان کمی دورتر باد پارچه ای سیاهرنگ راتکان داد... آه خدای من حلمااااا.. خودم رابه اورساندم,چاقوی تیزی راکه نمیدانم از کجا به چنگش افتاده بود تادسته دربدن خود فرو کرده بود,خونریزی شدیدی داشت اما چشمانش بازبود وبدنش گرم... چیزی زیر لب میگفت...بی توجه به گفتهایش,بدن لاغروظریف وتن بی رمقش را روی شانه ام انداختم وبه سمت سوله ها روان شدم... خدایااا کمکم کن نجاتش دهم... خدایا به فریادمان برس... ادامه دارد.... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 امروز دهمین روزی است که در چنگال ابلیس اسیریم, ده روز که برابر با ده هزار سال میکند, هرچه میبینیم جنایت است و جنایت,فساد است و فحشا, چپاول است و غارت به نام اسلام...به نام خدا....به نام حضرت محمدص... نیروهای امنیتی عراق چندبار اطراف سوله ها را با هواپیماهای بمب افکنشان زده اند اما به ما و یا بهتر بگویم اموال غارتی دواعش هیچ آسیبی نرسیده است,ولی تمام داعشیها در تب و تابی نامحسوس هستند به گمانم قصد جا به جایی دارند. در این ده روز ما مانند بردگان بی جیره و مواجب لباس شستیم و غذا درست کردیم و سهم همه ی ما ازاین دنیا محدود میشد به یک وعده غذا آن هم هنگام شب قرصی نان و چند دانه خرما...برای ما که از ظلم اینان اشتهایی برایمان نمانده ,همین هم زیاد است ,اما امروز هنگام ظهر ابواسحاق با چهره ای خندان آمد و برخلاف همیشه دو پرس غذا که شامل برنج و مرغ میشد آورد و گفت:بخورید...سیر بخورید و دست و رویتان را بشویید تا شاداب به نظر آیید ,امروز روز فروش بردگان در بازار اسلامی حکومت داعش است, بخورید به خودتان برسید تا بتوان پول بیشتری در ازایتان بستانم... اشکهایم سرازیر شد...نمیدانم سرنوشت چه در چنته اش برای ما دو خواهر بینوا دارد... آیا از هم جدایمان میکنند؟ مطمینم اگر از هم جدا شویم لیلا در اولین فرصت حب سمی را می بلعد و کار خود را تمام میکند, توکل کردم به خدا...ابواسحاق که رفت, دست لیلا را گرفتم وگفتم:ان شاالله خیر است, لیلا جان اینجا نمیشد فرار کرد اما شاید بشود در بازار و یا....فرار کرد. بازهم حرفی زدم که خود اعتقادی به آن ندارم. ظرف غذا را باز کردم...دختر بچه ای کوچک که به همراه مادر جوانش اسیر داعشی ها شده بود ,خیره نگاهم میکرد...بمیرم برایش حتما گرسنه است...ناگاه یاد عماد افتادم...الان کجاست؟ گرسنه است؟ سالم است؟ اصلا زنده است؟😭😭 ظرف غذا را بستم و به سمت دختربچه رفتم, غذا را گرفتم طرفش:بخور حره جان...مال تو... از خوشحالی لبخندی زیبا زد و ظرف را با دو دستش به خود چسپانید, انگار گنجی بود که بیم از دست دادنش میرفت. لیلا هم اشتهایی برای خوردن نداشت اما مجبورش کردم چند لقمه بخورد و برای اینکه حرفم خریدار داشته باشد خودم هم چند لقمه شریکش خوردم.... من و لیلا با یک ظرف غذا سیر شدیم ولی قسمت بیشتر غذا برجا مانده بود که نصیب زنان اطرافمان شد.... ادامه دارد.... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 نزدیکای عصر عده ای از دختران و زنان ایزدی را با دستان بسته,سوار کامیون کردند وبه مقصدی نامعلوم حرکت کردیم... به بازار بزرگ حکومت اسلامی داعش رسیدیم. به لیلا توصیه کردم روبنده اش را برندارد واز نگاه کردن به خریداران اجتناب کند وتا حد ممکن زمین را نگاه کند, آخه اینجوری استرسمان کمتر بود. خدای من ,انگار اینجا ماقبل اسلام است واینان ابوسفیان های دوران وما هم بردگان بی نوا...یک مرد داعشی تقریبا ۴۵ساله مامور فروش بردگان بود, بلندگویی دستی به دستش بود وبه ترتیب اولویتها کارش را شروع کرد..اول از دختران ۱۲_۱۳ساله شروع کرد وای من اینجا انسانهای مظلوم همانند جنسی مادی با قیمت ناچیز به فروش میرفتند آخر خباثت تاکجااا؟ ماهم آدمیم و انسان چرا مثل حیوان با ما برخورد میشود؟ به چه جرمی باید اینهمه حقارت بکشیم؟ آیا این دیوصفتان انسان نما حاضرند بر سر نوامیس خودشان هم چنین بیاید؟ بعضی دخترها را به قیمت ناچیز ۱۵ دلار به فروش رساندن و خریداران هم همین همشهریهای خودمان بودند که به داعش ایمان آورده بودند. بعد به دختران چشم رنگی رسید ,فروشنده برای تبلیغ کالایش ,چشمان رنگی دختران و دندانهای سفید آنان را نشان جمعیت میداد و قیمت مزایده را بالا و بالاتر میبرد, این دختران در چشم بهم زدنی به فروش رفتند انگار همه ی جمعیت مشتاق داشتن چنین پروانه های زیبایی بود, یکی از زیباترین این دختران به قیمت ۳۰۰ دلار معامله شد و فروشنده اش از خوشحالی انگار بال در آورده به آسمان پرواز میکرد...چقدر حقیرند این حرامیان مردنما... کم کم جلوی ما خالی شد و نوبت رسید به دختران باکره... از زیر روبنده مردان هوس بازی را میدیدم که برای شهوت پرستی سیری ناپذیرشان هجوم آورده بودند ودست به جیب شده بودند.. من و لیلا را با یک طناب به هم بسته بودند ,فروشنده به طرفمان آمد و دست برد و روبنده هایمان را بالا زد و شروع کرد به تبلیغ....که ناگاه... ادامه دارد.... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 ابوعمر:ببینم چی تو گوش هم پچ پچ می کنین؟! پاشین ,پاشین بیایین بالا, ام عمر داره میره ,باید بالا را مرتب کنید و ظرفها را بشورید .... چشمکی به لیلا زدم آهسته و گفتم:شب برای نقشه ام, بهترین وقته....😊 لیلا هم راضی بلند شد و رفتیم بالا.... ام عمر داشت می رفت رو به شوهرش:کوچکی را میخوای برای کنیزی نگهداری میتونی ,اما من چشم دیدن بزرگی را ندارم تا ما برمی‌گردیم از شرش خلاص شو. این عفریته ی بی چشم و رو واقعا فکر می‌کرد که ملکه ی دربار شده و ما هم خادمان درگاهش و مرگ و زندگی ما در دستان اوست.... با تنفر نگاهم را به او دوختم و آرزو کردم که او هم طعم اسیری را بچشد. بکیر از داخل ماشین مدام بوق میزد, بالاخره همه شان رفتند. اووف , اتاق‌ها بهم ریخته بود و آشپزخانه هم مملو از ظرفهای نشسته...: ابوعمر:لیلا..قلیان من را آتیش کن و بیاور, خودتم بیا اون اتاق, سلما تو هم به وضع آشپزخانه رسیدگی کن, حق نداری تحت هیچ شرایطی از آشپزخانه بیرون بیای. لیلا رنگش مثل زردچوبه , زرد شده بود به طرف زیرزمین رفت تا زغال برای قلیان ابوعمر بیاورد. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید, این پیرمرد پست و حیوان صفت برای لیلا چه نقشه ای در سر داشت. مشغول جمع کردن آشپزخانه بودم که لیلا قلیان را آماده کرد و به طرف اتاقی که ابوعمر بود رفت واشاره کرد که می‌ترسد, می‌خواست من هم همراهیش کنم. دلم را به دریا زدم و به خواسته لیلا تن دادم, البته قبلش چاقویی تیز را زیر لباسم پنهان نمودم ,هنوز به اتاق نرسیده بودیم که ابوعمر از درگاه اتاق سرک کشید و گفت:هی کنیزک چشم سفید... سلما تو کجا؟؟ برگرد, لیلا...لیلای زیبا فقط بیاید. باذدستان چروکیده و شیطانی اش دست لیلا را گرفت و به طرف خود کشید و با هم داخل اتاق شدند... در اتاق را بست تا با خیال راحت به هدف شیطانی اش برسد... چند دقیقه ای نگذشته بود که.... ادامه دارد.... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 لیلا رانزدیک باغچه کنار دیوار گذاشتم وبه سمت زیرزمین رفتم, بیل وکلنگ پدرم راپیداکردم و آمدم داخل باغچه وشروع به کندن کردم کندم وگریه کردم...کندم وزار زدم ...کندم وروی خراشیدم... بعد از نیم ساعتی تلاش قبری کم عمق اندازه جسدبی جان خواهرکم حفر کردم ,لیلا را آوردم وسر ورویش راغرق اشک و بوسه کردم😭 بمیرم خواهرکم, خواهر نوجوان وآرزو به دل وزجر کشیده ام رابا دستان خودم درقبر نهادم, دست به چشمان بازش که خیره به چشمان اشکبارم بود کشیدم تابسته شود.... خداااااا این درد برایم زیادیست....خداااا دوباره رویش را بوسیدم...سلام مرا به امام حسین ع برسان وبگو جلوی چشمانم عزیزانم را سربریدند...سلام من را به پیامبر(ص) برسان وبگو دینت غریب شده ,سلام مرابه امام علی(ع) برسان وبگو شیعیانت مظلومند, سلام مرابه خانوم حضرت زهرا(س) برسان وبگو.مراقبم باش تا دامن عفتم لکه دارنشود....سلام من رابه پدرو مادرمان برسان وبگو تمام تلاشم را میکنم تاعماد را پیداکنم ونجات دهم... خانه ی نویت مبارک خواهرم....😭 طاقت خاک ریختن رانداشتم😭😭 بیل خاک اول ضجه...بیل دوم ناله...بیل سوم فریاد.....😭😭😭😭 بالاخره عزیزم درخاک شد....اشکهایم رابا لباس خاک آلودم پاک کردم, اصلا متوجه تاریکی هوا نشده بودم, همه جا تاریک بود...کورمال کورمال خودم به حیاط جلویی رساندم درهال را بازکردم ,برای احتیاط برق اتاق خواب داخل را که از بیرون دید نداشت روشن کردم... خدای من انگار راهزنان به خانه حمله کرده بودند هرچه که داشتیم برده بودند یعنی هرچه که گرانبها و قابل حمل و چشمگیر بود برده بودند,مبلمان,قالی ,دکورها حتی پرده های ریش ریش که لیلا خیلی دوستشان داشت ومادر به انتخاب لیلا گرفته بود.... داخل آشپزخانه شدم نه یخچالی ونه فریزر نه فرنه آبمیوه گیرو چرخ گوشت و...خبری از هیچ کدام نبود فقط وسایل کوچک و اندکی که چشمشان را نگرفته بودند برجا مانده بود.. باید دوش می گرفتم...شیر آب را باز کردم تا مطمین شوم آب قطع نیست که خدارا شکر آب وصل بود... رفتم طرف کمد لباس درش راباز کردم که.... ادامه دارد.... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 خدای من این دزدان ناموس به لباسها هم رحم نکرده بودند,لباسهای نووزیبا رابرده بودند از بین اندک لباسهایی که باقی گذاشته بودند یک پیراهن عربی بلند وسیاهرنگ خودم با شال عربی که مال مادرم بود برداشتم وراهی حمام شدم... آخ خدای من شامپو بچه...شامپوی عمادم😭 کجایی برادرکم؟ کجایی عزیزکم؟؟ طاقت دیدن هیچ چیز رانداشتم به هرچه چشم می انداختم خاطره ای از عزیزی زنده می‌شد,سریع دوش گرفتم. داشتم ازجلوی رخت کن رد می‌شدم چشمم افتادبه زنی که داخل آیینه می دیدم ,وای خدای من این من بودم یازنی میانسال؟ دراین چندروزه چقدر شکسته شده بودم, موهای سرم یکی درمیان سفید شده بودند.....این قدر غم داشتم که غم پیرشدن در نوجوانی دراینجا به چشم نمی امد. درست است که میل و اشتهایی به خوردن نداشتم اما آدمیزاد است اگرمواد غذایی به بدنش نرسد زود از پا می افتد. در آشپزخانه که چیزی برای خوردن نبود,کابینت بغل ظرفشویی راباز کردم ,آخه مادرم همیشه خوراکیهای عماد وپذیرایی را اینجا می گذاشت ,یک جعبه بیسکویت پذیرایی از آنهایی که عمادخیلی دوست داشت, آخرین بار خودم به دهانش گذاشتم😭 چندتا بیسکویت خوردم,چون امشب مطمینم کسی مزاحمم نمیشود باخیال راحت باید تجدید قواکنم,چون مطمئنم فردا قبل ازظهر بکیر از راه میرسد ووقتی ببیند که من ولیلا نیستیم وپدرش هم به درک واصل,شده, آنوقت اولین جایی که زیرو رو می‌کند ,خانه ی خودمان است وچه بسا نشانی های من ولیلا رابه داعشی ها بدهد تا زودتر پیدایمان کنند وبی شک کلکمان رابکنند. لیوان آبی سرکشیدم ,دلم لک زده برای یک رازونیازعاشقانه با خدای خوبم, ازوقتی مسلمان شدم حتی یک وعده هم بی استرس نماز نخواندم, انگار که امتحان الهی ازمن بینوا از اولین لحظه مسلمان آوردنم شروع شده ومن راضیم به رضایش...امشب میخواهم خودم باشم و خدایم...خدا باشد و خودم. ادامه دارد.... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯