🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۸۸
ناریه آهی کشید وگفت:اگر من به داعش نپیوسته بودم ،شاید الان اینقدر سنگدل نبودم و راحت از کشتن تو وپسرت صحبت نمی کردم، همون طور که گفتم من قصدم خروج از داعش وفرار به یکی از کشورهای اروپایی بانام مستعار بودم تا بتونم زندگی مخفیانه و راحتی دو راز چشم ابوعدنان داشته باشم اما وقتی تو را دیدم ,نقشه ام عوض شد ,پیش خودم گفتم ,من که میخوام ازدست ابوعدنان خلاص بشم,چرا برای همیشه خلاص نشم, بهترین راه این بود که تو وعماد که دقیقا شرایط, ظاهری و سنی و...من و فیصل را داشتید, درعوض ما کشته بشید...جوری کشته بشید که صورتتون ازبین بره ومدارک من وفیصل همراهتون باشد ودقیقا همان روز کشته شدن شما ,من وفیصل بانام جدیدی راهی کشوری جدید بازندگی راحت وجدیدی میشیم واز آن طرف جاسوسان ابوعدنان خبر کشته شدن من وفیصل را مخابره می کنن و زندگی پراز هراس ناریه تمام می شود.
خیلی عصبانی بودم وازخباثت این زن عقم میگرفت پس گفتم:ببین ,فکرمیکنی زندگیی که روی خون دوتا مظلوم بنا میکنی برای تو دوام داره؟؟مطمین باش خدا جای حق نشسته وزندگیت جهنمی سوزان ,سوزان ترازحالا که درحال فراری میشه....
خنده ی بلندی کردوگفت:تودیگه دم از مظلومیت نزن زنی که سنگ جنایتکاران داعش رابه سینه میزنه نباید مظلوم باشه
راستش منم اول فکرمیکردم عادلانه نیست که تووعماد رابکشم وتا وقتی ارادتت رابه داعش ندیدم واعترافت مبنی بر خدمت به داعش رااززبانت نشنیدم ,حاضر به کشتنت نشدم...
سلما.....من هرچه ضربه خوردم ازچشم داعش وداعشیها میدانم...اگر باحرفهای قشنگشان مارا فریب نداده بودند وبه جان یک مشت ادم بیگناه نیانداخته بودند الان وضع من اینطور نبود من خانم دکتری بودم برای خودم ویک زندگی ارام داشتم,اگر اون مولویهای شکم پاره وهوسران داعشی شوهر نخبه ام را شستشوی مغزی نداده بودند وبرای هیچ وپوچ ,عدنان,خودش راتکه تکه نکرده بود ,الان من درحال فرارنبودم...وباصدای بلند فریاد زد....متنفرم از,هرچه داعش وداعشیست..متنفرم از خدای داعشیها......متنفرم از پیامبرداعشیها.....متنفرم ازتو که با دیدن اینهمه جنایات داعش بازهم سنگ محبتشان رابه سینه میزنی....
وکلتش رامسلح کرد وبه طرف نشانه رفت...
که فریادزدم....
#کپی_باذکرمنبع
#نویسنده_حسینی
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۸۹
با صدای بلند فریاد زدم:نه نه ناریه اشتباه نکن ,توهیچ چیز ازمن نمیدونی... بزار همه چی راست راست برات بگم..
ناریه حرفم را قطع کرد وگفت:اونچه که باید بدونم را میدونم , آدم وقتی بوی مرگ راحس میکنه تمام تلاشش رامی کنه تا دروغ های شاخدار را راست جلوه بدهد ودخودش را نجات دهد,نترس شهید داعش میشی مگه همین را نمی خواستی؟
لطفا خفه بشو سلما و خنده ی بلندی کرد وادامه داد...وقتی توهم شهید راه داعش باشی پس نهار را میهمان پیامبرتان هستی... وبا تمسخر گفت ببینم قاشق چنگالت را آوردی؟؟
نگذاشت حرف بزنم وگفت:
آماده ای ,یک ,دو,سه چشمام رابستم واز ته دل گفتم:یاصاحب الزمان...صدای من با صدای, سفیرگلوله ای که می آمد قلبم را بشکافد ,باهم قاطی شد.....هرچه صبر کردم،دردی سوزشی هیچ جایم را فرانگرفته بود,آرام آرام چشمام را باز کردم,جسد ناریه جلوی من افتاده بود وبا چشمای بازش ,خیره به نگاهم بود,سرم را آوردم بالا
یک مرد داعشی رادیدم که روی صورتش را پوشانده بود
خدای من نکنه مامور کشتن ناریه ازطرف ابوعدنان هست؟
مرد داعشی دید خیره نگاهش میکنم, اشاره کرد که بلند بشوم.
باترس بلند شدم ،نمی دونستم که تصمیمش راجب زندگی من چیه؟می خواهد بکشتم یا اینکه زنده می مونم؟
تو همین فکرا بودم که روی صورتش را باز کرد وبا لبخندی زیبا گفت:به موقع رسیدم نه؟
وای خدای من ،باورم نمیشد، کسی را که روبروم می دیدم شک داشتم تو بیداری باشه...
#کپی_باذکرمنبع
#نویسنده_حسینی
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۰۶
یک ماهی از ازدواج من وعلی ومستقر شدنمان در آپارتمان هارون میگذره... یک ماهی سرشار از عشق.... مملو از محبت....یک ماهی که من یا تنها بودم و در عالم کتابهای پزشکی و کتاب تورات غرق بودم یا کنار علی مشق عشق می کردم.
الان تا حدودی دستم آمده که هانیه چطور بوده, درس هایی که خوانده, مباحث اساسیش را یاد گرفتم و تو بحث اعتقادی هم با افکار و اعتقادات یهودیان , خصوصا یهودیهای صهیون یه پا کارشناس شدم و به قول علی الان میتونم یک کنیسه پر از خاخام را درس بدهم🤣
نزدیک دو ماه هست که موصل کاملا به دست داعش اسیره, البته اولش مردم موصل گول خوردند و فکر میکردند با آمدن داعش موصل بهشت برین میشه براشون اما الان اگر چهره ی تک تک طرفداران و سینه چاکان داعش را ببینی از چهره شان ندامت و پریشانی را می خوانی، روستاهای اطراف موصل گاهی دست داعشن و گاهی دست حشد الشعبی عراق اما اون چیزی که الان بیشتر از همیشه روحیه ی داعشی ها را داغون کرده ,وجود مبارز شجاع و جسوری که با سپاه شهادت طلبش در مقابل داعش قد کشیده و به گفته ی علی هرجا که پا میگذاریم ,داعشی ها حرف این مرد خدا را می زنند.
مردی که شجاعتش را در مکتب مولاعلی (ع) فراگرفته و شهادت طلبی اش را از امام حسین(ع) آموخته و نگهبانی حریم الله را از عباس بن علی (ع) درس گرفته، مردی که بردن نامش لرزه بر اندام داعشیان که سهل است لرزه بر اندام شیطان بزرگ و فرزند حرام زاده اش یعنی امریکا و اسراییل میاندازد... مردی به صلابت کوه که در اینجا بانام ژنرال قاسم سلیمانی شناخته می شود.
دیروز که حرف این مرد بزرگ شد وتعریف هایی که شنیدم, سخت دلباخته ی دیدن و درک محضرش شدم, علی عکسی از حاج قاسم را از اینترنت گرفت و بهم نشان داد,به خدا قسم برق مهربانی چشمانش مرا یاد مهربانی اهل بیت (ع) انداخت...
علی به من قول داده ,اگر اوضاع بر وفق مراد باشد ,بعد از اتمام مأموریتمان مرا به ایران ببرد تا از نزدیک محضر حاج قاسم را درک کنم.
درهمین افکار بودم که در ورودی بازشد وصدای, علی را می شنیدم که انگار حامل خبر مهمی است:هانیه.....
#کپی_باذکرمنبع
#نویسنده_حسینی
ادامه دارد....
🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
وقتی که به قسمت۱۰۶ داستان رسیدم, دلم گرفت, یاد مردی از تبار باران کردم که دیگر در بین ما نیست,اشکم ریخت ,هنوز باورم نیست که سردار دلم پرواز نموده وبا حادثه هایی که بعد از نبودن سردارمان اتفاق افتاد مثل حادثه بیروت بیشتر دلم هوای سردارم را کرده...شعری را که سرودم و هنگام تشییع جنازه ی سردار می خواندیم را خدمتتان عرضه می دارم.
اگر دلتان شکست و اشکتان جاری شد,برای من نه، برای ظهور مولا دعا کنید:
ای اهل وطن میرو علمدار نیامد (علمدار نیامد)
سرباز وطن،آن یل وسالار نیامد (علمدارنیامد)
سردار دلم,رفته به پیکارنیامد (علمدارنیامد)
آن دشمن اهریمن خونخوار نیامد (علمدارنیامد)
سلمان نبی،مالک مثلی،مقدادعلی (علمدارنیامد)
سرباز حرم ,میثم تمار نیامد (علمدارنیامد)
در راه علی،جان رافداکرد (علمدارنیامد)
ای شیعه بزن برسینه وبرسر،عمارنیامد (علمدارنیامد)
چشمان جهان،محو خریدار نگاهش (علمدارنیامد)
سرباز حرم,رفته به بازارنیامد (علمدارنیامد)
آن دشمن تکفیری وداعش کجا رفت (علمدارنیامد)
مختار زمان،منتقم کرار نیامد (علمدارنیامد)
شد کشته به دست عفریته ی بدکار (علمدارنیامد)
سرباز حرم, میروعلمدار نیامد (علمدارنیامد)
التماس دعا😭
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۰۸
علی برام نوشت:آدم ابوعدنان را که برای سربه نیست کردن ناریه اومده بود پیدا کردم و فیصل را باهاش راهی عربستان کردیم تا به عشیره اش بپیوندد,حالا آینده اش چی بشه؟؟ خدا میدونه.....
باز هم خدا را شکر کردم که فیصل ازاین ورطه ی جنگ و خون ,بیرون رفت.
بعد از نهار به اتاق خواب رفتیم ,آخه کلی سوال ذهنم را درگیر کرده بود که باید جواب می گرفتم.
من:علی..... یه سوال
علی:جانم , عزیزدلم تو ده تا بپرس...کیه که جواب بده خخخخ
دیگه تو این مدت به شوخیهای علی عادت کرده بودم و بارها خدارا شکر کردم برای این موهبتی که بهم ارزانی داشته.
من:اولا , آزمایش چی چی هست؟ اصلا برای چی هست؟
علی:آزمایش کلی از گروه خونی و حتی دی ان ای ,برای چی گفتن بگیریم را نمیدونم اما احتمال زیاد پای مسائل امنیتی در بین هست و صد البته میخوان مطمین بشن که مریضی واگیرداری ,ایدزی و...نداریم که بهشون منتقل کنیم...
من:علی.... اسراییل چرا پیشرفت داعش براش مهمه که شرط پذیرفتن هارون را , دادن اطلاعات کلیدی موصل و درنهایت فتح موصل قرار داده؟
علی:آهان این شد دو تا سوال که به اندازه ی, صدتاسوال جواب داره....
باید یاد بگیری یه یهودی صهیون اطلاعاتش را راحت در اختیار کسی قرار نمیده که....
خندم گرفت و گفتم:اما یه شیعه ی مولا علی (ع) برای خدمت به همرزمش جانش را میده ,اطلاعات که سهله....
زد زیر خنده وگفت:عجب زبلی هااا, یه قهوه اعلا دم کن و بیار تا برات توضیح بدهم.
ومن با حسی سرشار از,عشق و مملواز محبت به سمت آشپزخانه رفتم.
#کپی_باذکرمنبع
#نویسنده_حسینی
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۲۲
این کتابه فقط جلدش یک کتاب زرق و برق دار بود وقتی درش راباز میکردیم ,چندتا دستگاه فوق پیشرفته برای ارتباط گیری و پاکسازی محل از ابزار جاسوسی و استراق سمع بود که علی کار کردشان را بلد بود و طبق قراری که در عراق با ابوصالح و نیروهایش گذاشته بودند,دیروز یک مبارز, فلسطینی با پوشش یهودی در مکانی که علی می دانست, به دستش رسانده بود البته ابوصالح سوغات برای من هم یادش نرفته بود و کتابچه ای دست نویس برام فرستاده بود که میبایست بخوانم و بعداز اینکه خوب حفظشان کردم,سربه نیستش کنم.
به من خیلی سفارش شده بود که خودم را یهودی متعصبی نشان دهم که حاضرم برای بقای اسراییل هرکاری بکنم ویک سری فرمول ها و...در اختیارم گذاشته بودند تا برای اینکه نظرشان را جلب کنم به آنها ارایه دهم تا هم اعتمادشان را بدست بیاورم و هم اینکه به عنوان نخبه در کارهای سری شان از من هم استفاده کنند وبه امید خدا بتوانم اطلاعات خوبی از عملکرد این ابلیسان به جهان شیعه عرضه کنم....
علی میگوید تو میتوانی ,چون دختر نوزده ساله ای که خودش را مادر عماد جا زده و باعث فریب افعی داعشی و سعودی مثل ام فیصل شده,قادر است یک لشکر یهودی خبیث را دور بزند.
علی در خانه راباز کرد ومثل همیشه تاکمر خم شد و گفت:بفرمایید ماه بانو,نزول اجلال فرمایید بر منزل این مرد عاشق و دلخسته و دور از وطن که همه ی آمالش رادر چشمان بانویش میجوید...
خنده ای زدم و داخل شدم,عجب حیاط, با صفایی,کنکاشم را از روی حیاط شروع کردم, یه درخت پرتقال داخل باغچه کوچکش بود,گوشه ی حیاط هم دستشویی وحمام قرارداشت,داخل حمام,سکویی به سبک قدیم طراحی شده بود که طرف نشسته استحمام کند.
من:علی ,یعنی اینجا دوتا سرویس و حمام داره؟؟
علی:چرا می پرسی؟مگه تو دستشویی اختصاصی میخواهی بانو؟؟ من قول میدم قبل ازاینکه بیام خونه, بیرون میرونا دستشویی برم, و اینجا متعلق به شما باشد و من تجاوزی به متعلقات بانو ننمایم خخخخخ
من:عه بی مزه ,منظورم این بود ,چون یه سرویس و حمام بیرون داشت میگم حتما یکی هم داخل داره دیگه....
علی:خوب نگو دیگه,مگه بهت نگفتم اینا تو رعایت چیزایی که با سلامتیشون در ارتباطه از ماها, مسلمان ترن ,پس معماری خانه هایشان هم به سبک اسلامی ست, تو اسلام سفارش شده,حمام و دستشویی که مرکز تمام کثیفی ها و بیماریهاست ,خارج از ساختمان باید باشد.
این خبیث ها حمام و دستشویی داخل خانه را مدل روشنفکری جا انداختند وتو جوامع ما رواج دادند و خودشون سبک اسلامی کار می کنند.
داخل خانه شدیم,خونه مبله کرایه کرده بودیم,هال ,یه اتاق خواب,آشپزخانه هم یک طرف جدا از بقیه ی خانه که پنجره ای بزرگ روبه حیاط داشت مثل ما جهان سومی ها هم اوپن نبود و دیگه لازم نبود به خودم زحمت پرسیدن بدهم چون می فهمیدم احتمال صددرصد این مدل هم از معماری, اسلامیست واون چیزی که ما داریم دنباله روی کورکورانه از غرب هست.
چمدان ها را گذاشتیم داخل اتاق ,علی دستگاه ضد جاسوسیش را که اندازه یه قاشق غذاخوری بود ,درآورد و شروع به بررسی خونه کرد که....
#کپی_باذکرمنبع
#نویسنده_حسینی
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۲۷
یک هفته است که من رسما دانشجوی پزشکی شدم,بحثهای کلاس رادوست دارم,اسحاق انور هم هفته ای دوبار باهاش کلاس داریم,واقعا معلوماتش زیاد هست ودرعلم پزشکی روی هرنقطه از بدن دست بگذاریم ,صاحب نظر است.
جلسه ی دوم هم باز رفتار,اسحاق انور بامن متفاوت تر از بقیه بود وهمه کاملا حس کردند, نمیدونم برای چی؟؟اما حس کنجکاویم خیلی خیلی به جوش آمده تابدونم,گاهی فکر میکنم,اینقد باهوشه که فهمیده من جاسوسم, وگاهی میگم نکنه نیروهای ماورا طبیعی مثل اجنه بهش میرسونن که من قصد ضرر زدن بهش را دارم,آخه تواین مدت متوجه شدم,داخل اسراییل ارتباط با اجنه چیزی عادی هست اصلا یکی از اصول کارشان همین ارتباط,باشیاطین جنی هست وخبرهای,بسیاری هست که عده ی زیادی بسیج شدند ودنبال (جادوی سیاه)یعنی نیروی عظیم اجنه که درزمان حضرت سلیمان محبوس شدند ,هستند, ابزار جادوی سیاه گویا زیرتخت سلیمان نبی پنهان شدند واین شیاطین به دنبال تخت وابزار جای جای اورشلیم وبیت المقدس را حفرکرده اند ومنتها چیزی دستگیرشان نشده....
دیشب علی پیشنهاد کرد که طرحش رابرای نزدیک شدنم به اسحاق انور اجرا کنم,الان کلاس تمام شد,استاد کیفش رابرداشت ومثل سوسک سیاه بالدار راهی بیرون شد,بدوو دنبالش راه افتادم..
من:استاد....استاد ...ببخشید یک دقیقه میتونم وقتتون را بگیرم.
استاد همینطور که سرش پایین بود توعالم خودش بود گفت:گفتنی ها راسر کلاس گفتم, سوالی هست,جلسه ی بعد وبرگشت طرفم...تا متوجه شد طرف صحبتش من هستم, انگار یه جوری دستپاچه شد گفت:عه خانم الکمال.... بفرمایید بامن بیاید اتاقم.
به سمت اتاق رفتیم, داخل شدیم.
یک میز بزرگ با صندلی چرخان,یک دست مبل اداری ویک قفسه پراز کتابهای جورواجور.
استاد کیفش را گذاشت رومیز ونشست روی صندلی,اشاره کرد تامنم بنشینم.
نشستم, وقتی نگاه خیره ی استاد را روی خودم دیدم, احساس ناامنی بهم دست داد وبا خودم فکر میکردم ,کاش امروز نمی گفتم.
چند دقیقه گذشت ودیدم نه بابا نگاهش هنوز, روم قفله, انگار اصلا تواین عالم نیست.
بایک تک سرفه وگفتم:استاد...
یکدفعه اسحاق انور از عالم خودش بیرون آمد وشروع کرد باخودکار روی میزش بازی کردن وگفت:خوب,دانشجوی متعصب عراقی...بگو ببینم چی میخوای...
من:استاد...راستش من یه طرح دارم که نمیتونم جلوی بقیه دانشجوها مطرح کنم,آخه میترسم بهم برچسپ نسل کشی و...بزنند, اما میدونم طرح خوبیه وبه نفع قوم برگزیده هست ,البته تایه جاهایی روش کارکردم, منتها چون خورد به مهاجرتم نشد ادامه اش بدم واگه شما لطف کنید وکمکم کنید احتمالا به جاهای خوبی می رسم.
استاد که انگار حرفهای من به مذاقش خوش آمده بود گفت:چه جالب ,بگو ببینم چی تو اون مغزت هست.
من:راستش من روی بیماری ایدز کار کردم , میدونید که درمانی ندارد,من روی یک واکسن کار کردم به عنوان پیشگیری از ایدز ,ولی در حقیقت نسل کسانی که این واکسن را میزنن نابود میکند,اگه بتوانم با راهنمایی شما فرمول واکسن را کامل کنم و تولید انبوه داشته,باشیم, هم میتوانیم این محصول رابا بوق کرنا وارد جهان سومی ها کنیم ونسل هرچه غیریهودی صهیون هست بربیاندازیم وهم یک پول هنگفت به خزانه ی یهودیان سرازیر کنیم.
حرفم که تمام شد سرم را بالاگرفتم که ببینم چقد اثربخش بوده دیدم:انور اصلا پلک نمیزنه, نمی دونستم عمق چشاش چیه اما...
#کپی_باذکرمنبع
#نویسنده_حسینی
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۲۸
استاد خیره نگاهم میکرد,یکدفعه باصدای بلند زد زیرخنده,حالا نخند کی بخند ,انگار شیرین ترین جوک دنیا رابراش تعریف کرده باشند, همینطور که خنده اش کمتر میشد اشاره کردبه یخچال گوشه ی,اتاق وگفت:پاشو به انتخاب خودت دوتا نوشیدنی بیار...
رفتارش خیلی گرم تر شده بود واز حالت بهت زدگی در آمده بود,دوتا لیوان از,روی یخچال برداشتم ودوتا آب پرتقال هم گذاشتم روی میز.
همینطور که آب پرتقال می ریختم گفت:همون روز اول که دیدمت ,احساس کردم تو ساخته شدی برای اسراییل والان میبینم که احساسم درست می گفته,حالا فرمولت رابده ببینم ....
یک دسته کاغذ که همه را از کتابچه اهدایی ابوصالح کپی کرده بودم گذاشتم جلوش.....
چشمش که به برگه ها افتاد,غرق مطالعه شد ,انگار من کنارش نبودم.
بعداز یک ربع با خودکارش روی میز ضرب گرفت وگفت:احسنت,نه آفرین...تااینجا که خوندم همه چی علمی ومنطقی هست...هانیه الکمال...تونخبه ای اما باید خیلی چیزها یاد بگیری.
تاحالا تو عمرت واکسیناسیون شدی؟؟ مثلا واکسن کزاز؟؟
من:نه فکر نمیکنم
اسحاق انور:خوب این خوبه,آخه همون فکری که الان به مغز تو خطور کرده,سالها پیش به مغز یهودیان متفکر ونخبه رسیده ودست به کار شدند وانواع واکسیناسیون را درقالب حرف بهداشت جهانی به خورد کشورهای دیگه از جهان سوم گرفته تا حتی همین آمریکای خودمون دادند,این واکسینه شدن درحالی هست که برفرض اگر یکی ازاین بیماریها را کسی بگیرد احتمال از بین رفتنش یک درصداست اما در واکسیناسیون احتمال مرگ افرادی که حساسیت دارند ده برابر میشه,یعنی مرگ ده درصد...قسمت اعظم کسانی هم که نمی میرند در آینده وبزرگسالیشان مشکلات عمده ای مثل عقیم شدن دایمشان است وکمترین ضررش اینه که بهره ی هوشی هر فردی که واکسینه میشود از فردی که نمیشه درشرایط مساوی,بسیار پایین تر است ,یعنی هر واکسن مقداری از سلولهای مغز طرف را میکشد....دقیقا طرح ارسالی تو منتها خیلی لطیفانه تر وآرام تر ودرطی سالها خودش را نشان میدهد...
غرق صحبتهای اسحاق انور شده بودم وباخودم فکر میکردم عجب آدمهای پستی هستند که باحرف انور به خودم امدم.
اسحاق انور نگاهی به ساعتش کرد وبا لبخندی که باصورت اخموش بیگانه بود بلندشد وگفت:خوب خانم الکمال ,یک ربع از کلاس بعدی من هم صرف شما شد که باید بعدها جبران کنی,حالا شماره ات را بذار روی میز,,سر فرصت که طرحت را بررسی کردم,بهت اطلاع میدم,البته دوست ندارم داخل دانشگاه به کس دیگه ای بگی.... این طرحت فعلا بین من وشما می مونه.
همینطور که سرم رابه علامت بله تکان میدادم ,شمارم را نوشتم وگذاشتم روی میز.....بازم گیج ومنگ بودم.
منظور اسحاق انور از جبران کردن چی چی بود؟؟
باید به علی بگم....سرشار از احساسات بد بودم که از اتاق انور اومدم بیرون...
#کپی_باذکرمنبع
#نویسنده_حسینی
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۳۱
علی:تودانشگاه ما که خیلی,خبرا بود,به گفته ی اساتید یهودی,تمام در ودستگاه یهود صهیون وحتی افرادی از آمریکای جنایتکار موظف شدند تا جاهایی را که امکان دارد حضرت مهدی (عج) در آنجا باشد را زیرنظر بگیرند ,باورت میشه چندین نفراز درجه دارانشان را روانه ی مسجد سهله,مسجد کوفه وحتی مسجد جمکران درایران میکنند,تابه اصطلاح خودشان امام زمان (عج) را پیدا کنند,اینها حتی نشانه های ظاهری حضرت را که درروایات ما آمده...,, جوان وزیبا وابروکمان وخال گونه و...همه ی نشانه ها رابه کل دنیا مخابره میکنند,تااگر موردی نزدیک به مهدی ما پیداشد فوری دستگیرش کنند.
کل روایات مارا زیر ورو کرده اند ودربعضی از روایات ما که از امامانمان نقل شده آمده که امام زمان (عج) مکان خاصی ندارد ودرکوه ها وبیابانها آواره است😭😭😭
به اینجا که رسید ,اشک تمام صورتم را گرفته بود وعلی زمزمه میکرد:
توکه آروم جونی کی میایی؟
توکه ابرو کمونی کی میایی؟
توکه خالی به روی گونه داری؟
توکه صاحب زمونی کی میایی؟
غریبیت جگرسوز برامون
بیابان گرد دوران,کی میایی
😭😭😭
وادامه داد:بله اینها از روایات درآوردن که امام دوازدهم شیعیان را در بیابانها میشه پیدا کرد,باورت میشه سلما,یه فیلم برامون پخش کردن که میزان فعالیتهاشون رانشان بدهند,کلی چوپان بینوا را از بیابانهای اطراف عراق جمع کرده بودند وازشان بازجویی میکردند,جالبه روی یکشون گیرداده بودند که ازشباهت های ظاهریش برمیاد همینه...که بنده خدا چندوقت بعداز اسارتش میمیرد واینا اونموقع میفهمند که اشتباه کردند...
خندم گرفت که علی با چشای پراز اشکش برگشت طرفم وگفت:نخند سلما...جا داره بمی مریم به خداااا,اینا تاکجا پیشرفتند وماازشناخت امامون فقط نامش رامی دانیم.
سلما باورت میشه این یهودیهای خبیث بااون سعودیهای کثیف که هردوشون از نسل یهود شیطان پرست هستند باهم دست به یکی کردند که اگر نتوانستند امام را الان پیدا کنند ,همون موقع ظهور امام رابکشند.
من:خدای من, چطوری؟
علی:تو روایات ما آمده که امام زمان (عج) از جایی در مسجدالحرام بین رکن ومقام ظهور میکند واین شیاطین اطراف مسجدالحرام ,آسمان خراش هایی ساخته اند وداخل آسمان خراش ها ,دور تا دور کعبه تک تیرانداز گذاشتند واین تک تیراندازها شبانه روز هستند و بیدارند تا اگر هردم ودقیقه ای که شخصی با خصوصیات مهدی (عج) قیام کند,با تیر همان لحظه هدف قرارگیرد ونتواند امر حکومت جهانی خدا را محقق کند.
سلما اینها منتظر واقعی ظهورند یعنی در لحظه انتظار میکشند وسلاحهایشان آماده ی تیراندازیست,آیا تو کل این جهان ده نفر ازشیعیان هست که انتظارش مثل یهودیها ,لحظه ای باشد؟؟؟
من:فکر نمیکنم....علی ما خیلی کم می زاریم برای اماممان....علی چه کنم...من بالشخصه چه کنم...😭😭😭😭😭
#کپی_باذکرمنبع
#نویسنده_حسینی
🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
این ستم مطلع نور است، اگر برخیزیم
عطر نرگس همه جا آکنده است
موسم جشن و سرور است، اگربرخیزیم
داغ دیوار و در و، سیلی ومادر بردل
منتقم رأس امور است، اگر برخیزیم
گه به حیله، راه ظهورش بستند
حفظ ایمان، رمز عبوراست، اگربرخیزیم
ای که میگفتی، یار ظهورش هستی
وقت چسپاندن نان به تنوراست,,اگربرخیزیم
شاید این جمعه بیاید....شاید
مدعی هم به وفوراست، اگر برخیزیم
سالها منتظر سیصدواندی یاراست
این زمان، گاه حضور است، اگر برخیزیم
شاعر_حسینی
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۳۲
امروز علی گفت که کار جدیدش راشروع میکنه واین طور که معلومه درآمدش هم خوبه ,منتها هرچی که گفتم چی چی هست,جوابم را نداد وگفت که خودت می فهمی
علی هم می فهمه که من خیلی کنجکاوم ,اینجوری سربه سرم می گذاره, میگه میخوام سورپرایزت کنم.
آخه باخودم فکرمیکنم چه کاری میتونه انجام بدهد ,اما یه چیزایی حدس میزنم,اینجا به عنوان سربازی از علی تو رشته ای که درس خونده کار میکشند وحسم بهم میگه اون کار درآمدزاش هم تو همین حیطه است.
داخل کتابخانه دانشگاه بودم همین جور که غرق در افکارم بودم,هانا اومد طرفم وگفت:کجایی دختر؟ کل دانشگاه را زیرورو کردم,زود بیا تا برنامه شروع نشده ,من یه جا برات رزرو کردم.
من:کجا؟چه برنامه ای؟
هانا:توکه یک سر درعالم کتابها غرقی واز همه جا بیخبر,بابا یه تنوع به خودت بده,می پوسی هااا, یک برنامه استنداپ کمدی قراره تا نیم ساعت دیگه داخل سالن همایش دانشگاه برگزار بشه,میگن طرف خیلی بامزه است واین بار به افتخار اسراییل ومعرفی خودش,مجانی هستش ,بیا بریم دیگه...
باخودم گفتم هانا راست میگه, بزار ببینیم این کمدین هاشون چه حیله ای تو آستین دارن,آخه از زمانی که وارد اسراییل شدم, هرکارشون باهدف خاصی هست البته به نفع خودشان وبه ضرر جوامع دیگه....
با هانا راهی شدیم,ردیف سوم که دید بهتری داشت نشستیم,یه ربع از اومدنمون گذشته بود که پرده بالا رفت وکمدین جوانشان آمد روی صحنه....
وای باورم نمیشد,این که ....زدم زیرخنده....
هانا متعجب نگاهم کرد وگفت:بابا بزار شروع بشه بعدش ریسه برو, درسته طرف کمدین هست اما قیافه اش که خیلی هم خوشگله ودخنده نداره....هیچی جوابش ندادم وعلی بود که شروع کرد به صحبت کردن....
خدای من اول از همه ادا و حرکات داوود المشفق رییس دانشگاه را درآورد...دقیقا حرکات المشفق, حتی حرف زدن و لحن کلام....سالن رفت رو هوا..دوباره جو که آروم شد, پیشرفت کرد وحرکات تک تک اساتید را در آورد,جالب این جا بود که راحت مسخره شان میکرد به قول علی , انترک دست علی, شده بودند.
جو جلسه مملو از,خنده بود با هر حرف علی انگار بمب خنده داخل جمعیت پرانده بودند.
نیم ساعت حرف زد و نیش کلامش و تمسخر حرکاتش دامن تک تک اساتید یهودی دانشگاه را گرفت,جالبه که استادهایی که در جلسه حضور داشتند هم خوششان آمده بود گرچه ,اونا هم از تمسخر علی در امان نمودند.
علی داشت جلسه را جم و جور میکرد و پایان میداد که یکهو...
#کپی_باذکرمنبع
#نویسنده_حسینی
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۴۴
انور روی زمین افتاد انگاری تو خواب و بیداری بود, سعی کردم جلوش, چاقو را از جیبم در بیارم وبا احتیاط, شروع به بریدن بندهای دستم کردم.
وقتی دستم آزاد شد ,دست های
انور هم باز کردم, انور با چشمای نیمه باز تمام حرکاتم را زیر نظر داشت.
حالا که هر دومون دستهامون آزاد شده بود, کنارش نشستم و گفتم:حالا باید منتظر بشینیم ,تا بیان سراغمون، فقط حیف که نمیدونم کجای شهر هستیم و چند نفر مراقبمان هستند .
انور به زحمت سعی کرد بشینه وبه دیوار تکیه بدهد,خودش راکشید بالا ومثل یک بچه ی کوچک ناخن شصتش را شروع به مکیدن کرد وگفت:مامان دیگه تنهام نزار...
میدونستم که انور حال طبیعی نداره, معلومه که خیلی کمبود محبت داره وبا این حالش شاید بعد از این که بهتر بشه یادش بیاد ,پس باید فیلم بازی میکردم، اما نمی دونستم به حال خودم گریه کنم یا خنده...تو اوج جوانی ،این پیرمرد زشت و جانی من رابه چشم مادرش می بینه..... شاید این هم از الطاف خداست برای جا کردن من در دل این ابلیسان و رسوا کردن این یهودیان صهیونیست.
زمان خیلی دیر میگذشت,از روزنه ی در که بیرون را نگاه می کردم به نظر میامد خارج شهر ویک جایی متروک زندانی شدیم, هیچ تحرکی اطراف اتاق دیده نمی شد .
همین طور که هر چند ساعتی یک بار بیرون را نگاهی می انداختم ,متوجه شدم آفتاب درحال غروب است که صدای ماشینی از بیرون آمد.
سریع به سمت انور رفتم و کتش را گرفتم وتکان دادم:استاد... استاد... بیدار شین, هوشیار شین...
انور چشماش را باز کرد و سریع یه نگاه به,اطراف کرد وگفت:هاااا چی شده؟ من کجام؟
من:استاد.... اسیر فلسطینیا شدیم ... یادته؟؟....پاشو الان شب شده یکیشون اومد , من میرم پشت در , تا در را باز کرد بهش حمله می کنم و تو سعی کن حواسش را پرت کنی تا متوجه من نشه و غافلگیرش کنم.
پشت در کمین گرفتم تا صدای, قیژ در آمد....
#کپی_باذکرمنبع
#نویسنده_حسینی
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۵۳
خیلی پست و رذل بودند, میخوان همه ی مردم دنیا را قربانی کنند تا ظهور آقا رابه تعویق بیاندازند وحاکمیت خودشان را با سروری شیطان مستحکم کنند.
انور به سوله ای دیگر اشاره کرد وگفت:هانیه الکمال, تو برو اون قسمت هم ببین, حتما برات جالب خواهد بود و منم باید یه کار مهم دارم انجام بدهم.
من به طرف سوله ای که اشاره کرده بود رفتم و زیرچشمی اسحاق انور را زیرنظر داشتم ببینم کجا میرود ودیدم به طرف سوله ای که کمی دورتر بود میرفت, باید سر از کارش در می آوردم....و میدونم که در میارم.
داخل سوله شدم ,یه آقاهه اومد جلو وگفت:شما با دکترانور تشریف اوردید؟
من:بله با ایشونم.
آقاهه:بفرمایید از اینطرف وشروع به توضیح دادن کرد:اینجا کارخانه ی تولید سیگار هست که به دو قسمت تقسیم میشه,و به طرف راست اشاره کرد وگفت:قسمت اعظمش اینجاست که برای صادرات هست و قسمت کوچکترش این قسمت هست که برای مصرف یهودیها وکلا خودمون است ,این قسمت کوچکتر,مرغوب ترین توتون ها را در برمی گیره که بعداز جدا کردن قسمت مخرب وکم کردن درصد نیکوتین آن به سیگاری مرغوب کم ضرر تبدیل میشه،البته سیگار همه نوعش ضرر داره اما بالاخره درهر جامعه ای هستند کسانی که عادت دارند به این ماده، و ما تاحد توان کاری کردیم تا این سیگارها درصد ضررشون خیلی ناچیز باشه .
اما قسمت اعظم کارخانه, تمام نخاله های توتون و توتون های نامرغوب بانیکوتین بالا وبه شدت مضر و کشنده را دربر میگیرد و تولید سیگار با بسته های شکیل میکنیم ,با این کار با یک تیر دونشان می زنیم ,یکی اینکه سیل پول است که به جیب ما سرازیر میشه ویکی اینکه مصرف کننده های جهان سومی و بعضا اسلامی با دست خودشون حکم مرگشان را امضا می کنند.
دیگه چیزی از حرفهای اون مرد کثیف یهودی که تمام هنرشان و افتخارشان کشتن ملتهای دیگراست, نمی فهمیدم.
بدون هیچ حرفی سوله را ترک کردم ,هنوز کنجکاو بودم انور کجا رفته,بی شک جنایتی دیگر در آن سوله ی دورتر درحال وقوع بود وما نمی دانستیم ولی باید سراز کارشان درآورم.
نیم ساعتی حیاط را گز کردم که سرتاس انور با شکم چاقش از دور پدیدار شد ,با اشاره به طرف ماشین متوجه شدم که باید برگردیم.
اما تمام ذهنم دور وبر آن سوله پرسه میزد...
#کپی_باذکرمنبع
#نویسنده_حسینی
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_پایانی از فصل اول
انور به سمتم حمله ور شد,در یک چشم به هم زدن چاقوی ضامن دار را از جیبم در آوردم و همزمان که چاقو را به شکم گنده انور فرو میکردم, سوزشی شدید در شانه ام حس کردم....
مرتیکه ی شیطان صفت سرنگ را به شانه ام فرو کرده بود وکل موادش را خالی کرد.
انور که از حمله ی من غافلگیر شده بود و صد البته پشیمان که چرا بدن مرا حین ورود بازرسی نکرده, در حالی که دستش روی شکمش بود ,عقب عقب رفت و کنار میز آزمایشگاه رسید ,کلیدی را فشار داد که صدای اژیر بلندی در فضا پیچید ,خم شدم اسلحه کمری را از جورابم در آورم که لوله ی, اسلحه ی انور را رو به من گرفته بود دیدم...
صدای سفیر گلوله یا گلوله هایی در فضا با صدای آژیر در هم آمیخت و دیگر چیزی نفهمیدم....
وقتی چشمانم را باز کردم, خودم را زیر سقف چوبیی یافتم, با شتاب خواستم بلند شوم که سوزشی در بازو، همراه دست مهربان علی ,مرا وادار کرد تا بخوابم....
کم کم , همه چیز داشت یادم میآمد...
من .... انور... آزمایشگاه.... علی....
عه علی که اینجاست...
میخواستم حرف بزنم, تمام توانم را جمع کردم و با صدای ضعیفی پرسیدم:علی, کجا بودی؟ من کجام؟ اینجا کجاست....
علی:من رفته بودم با مبارزین دیگه اون فرشته های کوچولو را نجات دهم, فرشته های کوچولو جاشون امنه و خدا را شکر به موقع به داد تو رسیدم, یه گلوله به بازوت اصابت کرد اما نگران نباش ,خوب میشی, انور هم یک گلوله حرومش کردم
و الانم ما بیرون از خاک رژیم اشغالگر قدس هستیم... در روستایی نزدیک بیروت در لبنان....
سلما نیروهای حاج قاسم ما را نجات دادند....
اصلا من و تو جزء نیروهای حاج قاسم بودیم....
بالاخره با همین نیروها قدس را فتح می کنیم شک نکن....
خدا را شکر کردم که از دام عنکبوت رها شدم و با تصویر زیبا و نورانی حاج قاسم که در خیالم شکل گرفت.
در حالی که با خودم میگفتم:
((ان اوهن البیوت لبیت العنکبوت،
همانا سست ترین خانه ها, خانه ی عنکبوت است))
دوباره چشمانم بهم آمد وبخواب رفتم.....
.... ………پایان فصل اول……
با ما همراه باشید در فصل دوم پروانه ای در دام عنکبوت با عنوان (ازکرونا تا بهشت)
لازم به ذکراست, قهرمانهای فصل دوم رمان هم سلما وعلی و....هستند.
یاعلی
#کپی_باذکرمنبع
#نویسنده_حسینی
🦋☀️🦋☀️🦋☀️