eitaa logo
نماز امام زمان (عج) و نماز قضا
212 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.5هزار ویدیو
51 فایل
💚۳۱۳ نماز امام زمان (عج)💚 در این گروه هر هفته روزهای🔸 جمعه 🔸 خوانده می‌شود 📿 و همچنین هر روز یک نماز قضا بجا می آوریم به نیت فرج @khodayarir
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 ام فیصل ,پسرش را کابین عقب خوابانید و اشاره به من کرد که جلو سوار شوم. سوار شدم و حرکت کردیم. ام فیصل:اسم من ناریه است و نگاهی به فیصل کرد و لبخندی زد و ادامه داد, خدارا شکر پیدایش کردم, داشتم سکته میکردم, راستی اسمت چیست؟ پسرت چند سال دارد و کی گم شده؟ من:سلما هستم ,اسم پسرم عماد است و تازه وارد چهارسالگی شده الان چندین روز است که گمش کردم,متاسفانه پسرم لال است به اینجای حرفم که رسیدم با به یادآوری چهره ی عماد و آخرین تلاشش برای حرف زدن و کمک خواستن هق هقم بلند شد و اشک کل صورتم را پوشانید. ناریه با یک دستش فرمان را گرفته بود وبا دست دیگرش دستم را نوازش کرد و گفت:نگران نباش ام عماد...من امروز تمام وقتم را برای پیدا کردن پسر تو میگذارم,نمیدانم چرا مهرت به دلم نشسته شاید چون مثل خودم شوهرت کشته شده وپسرت گم شده و شاید ...نمیدانم چرا ,فقط میدانم که می‌خواهم کمکت کنم,من تمام مراکز داعش در این شهر را مثل کف دستم میشناسم, درست است که سعودی هستم ,مال این کشور نیستم اما از زمان برپایی حکومت اسلامی در این شهر به حکومت خدمت می‌کنم و لبخندی زد و گفت:به قول شوهر شهیدم, آچار فرانسه هستم گاهی به زنان آموزش نظامی ,گاهی آموزش دینی و خیلی وقت‌ها هم در سطح شهر جزء گروه امر به معروف هستم...خلاصه هرجا حکومت نیازمند کمک باشد من هم هستم..... باخودم فکر می‌کردم که آیا این زن هم درجنایات دیگر داعش سهیم است؟ آیا دستش به خون کسی آلوده شده؟ که با حرف ناریه به خود آمدم:ببین خواهر, نمی‌خواهم ناامیدت کنم اما اگر پسرت زنده باشد وبه دست نیروهای حکومت افتاده باشد ,فقط دوجا میتوان آن را جستجو کرد, یکی پایگاه جنب مسجد جامع است و دیگری اردوگاه تموز که بیرون شهر موصل بنا کردیم... از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم....قلبم به شدت می تپید ,اصلا به این فکر نمی‌کردم که بعداز پیدا کردن عماد چگونه از چنگ داعش بگریزم, فقط می‌خواستم عماد راپیدا کنم. با این حرفهای ناریه,دستش رامحکم فشاردادم وگفتم:اگر پسرم را پیدا کنی تا ابد کنیزیت را می کنم. ناریه لبخندی زد وگفت:چون مثل خودت مادرم, درکت میکنم, زنی که شوهرش شهید شده لایق کنیزی نیست, دوست داشتی با هم همکار می‌شویم..... همین جور که حرکت می‌کردیم متوجه شدم مسیر منتهی به مسجد جامع را می‌رود.... یعنی عماد را پیدا می کنم؟؟.... خدایا توکل کردم به تو... ادامه دارد.... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 ناگهان صدای گریه پسرک پشتی بیشتر شد,از پسر بزرگتر پرسیدم چرا شما بیرون چادرید؟ چرا اون دوستتان گریه میکند؟ پسرک:ما شیطانی کردیم ودرس گوش ندادیم,معلممان تنبیه مان کردتا در آفتاب بایستیم و اشاره به پشت سرش کرد وگفت:گرگی هم مثل همیشه خودش را خیس کرد و تنبیه شد ,تازه یک کتک مفصل هم خورده, آخه گرگی نه میتواند مثل مجاهد داعشی سر ببرد ونه می تواند نقش قربانی را بازی کند,امروز هم قراربود نقش قربانی را بازی کند و تا بقیه ی مجاهدان خواستند با خنجر چوبی سرش راجدا کنند اول شروع به زوزه کشیدن کرد وبعد هم خودش را خیس کرد.. پیش خودم فکر کردم, پسرک بیچاره در این سن باید مشق چه چیزهای وحشتناکی را بکند. پسرک:اصلا گرگی از همان روز اول می ترسید و مدام گریه می‌کرد ,چون اسمش را نمی دانستیم ,معلممان اورا گرگی صدا میزند وما هم می خندیم , آخر حرف که نمیزند فقط مثل گرگ صدا می‌دهد... آخی خدای من, ناخوداگاه به طرفش رفتم, هنوز سرش روی دستانش بود و صدای گریه اش بلند, دستانم رابه طرفش گرفتم وگفتم:عزیزکم, پسرکم گریه نکن ..... تا سرش را بالا گرفت و نگاهش در نگاهم قفل شد.....باورم نمیشد.....لبخندی زد و خود را در آغوشم انداخت... عماددددم....عزیزززززم.... انگار زمان متوقف شده بود و من بودم و عماد و عماد بود ومن. ادامه دارد.... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 عماد رابغل کردم وزار زدم... عماد هم که انگار به تنها آرزوی عمرش رسیده بود وپناهگاه امنی برای عقده گشایی یافته بود محکم به بغلم چسپیده بود وگریه میکرد,اشکهای من وعماد در هم آمیخته میخته بود ,صحنه ای بود که هر سنگدلی را به گریه وامیداشت.با صدای ناریه به خود آمدم ومتوجه شدم کلی بچه کوچک وبزرگ دورم راگرفته ومردی داعشی وبااصطلاح آموزگار بچه ها هم آن طرف تر مارا نگاه می‌کرد وبه بچه ها فحش وناسزا می گفت ومی ترساندشان تا به سرکلاس بروند. ناریه:خدا راشکر خواهر...بالاخره گمشده ات رایافتی...بهت گفتم اگر به برادران مجاهد دولت اسلامی,برخورد کرده باشد,جایش امن است. ناریه نزدیک آموزگار بچه ها شد وکمی باهم صحبت کردند وبعد به سمتم آمد وگفت:بیا برویم پیش من که خیلی کار داریم,فیصل هم داخل سوئيت خواب است. داخل كانكس شديم،عجب بزرگ وجادار بود،از بیرون اصلا اینجور به چشم نمیامد. یک قالی سه در چهار بعدش حالتی درآورده بودند مثل اوپن اشپزخانه وآنطرفش هم یخچالی کوچک واجاق گاز وظرفشویی ودری داخل آشپزخانه بود که احتمالا به حمام ودستشویی باز میشد،در کل جم وجور ومناسب,زندگی یک زوج جوان بود. باخود فکرکردم عجب دولتهای خبیثی پیدا می‌شوند که اینچنین امکاناتی فراهم میکنند واز این حیوانات خون آشام حمایت می‌کنند, هدفشان از اینهمه کشت وکشتار چیست؟بی شک اهداف خبیثانه وسیاستمدارانه ای پشت این اعمالشان پنهان شده.... ناریه:بیا بشین سلما جان،راستش تا دو روز قبل این سوئيت را با خواهری دیگر شریک بودم ,اما چون ایشان زوج جهادی یک مجاهد شدند,الان من وفیصل تنها اینجا زندگی می‌کنیم,اگر قبول کنی به دولت اسلامی خدمت کنی،با مجاهد ارشد صحبت می‌کنم که تو و پسرت همین‌جا پیش خودم مهمان باشید. البته شاید من وفیصل مهمان تو باشیم...یه اقداماتی کردم که..... درهمین حین فیصل که گوشه ای روی تشک خوابیده بود بیدار شد وناریه نگاهی محبت آمیز به او کرد وگفت...ولش کن ،بعدا سرفرصت برایت تعریف میکنم...الان خسته ایم بیا چیزی بخوریم و تو و عماد و فیصل اینجا استراحت کنید, من باید بروم که کارهایم عقب ماند... بلندشد و پاکت شیری ازیخچال در آورد,لیوانی شیر ریخت وسر کشید،چادر و روبنده اش را مرتب کرد وگونه فیصل رابوسید وازما خداحافظی کرد.وگفت:سلما جان مراقب بچه ها باش...خوش بگذرد ودر راپشت سرش بست. عجب زن خونگرمی بود, درتعجبم چطور جذب آدامخواران داعش شده بود. ادامه دارد.... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 در که بسته شد,عمادراکه محکم به بغلم چسپیده بود,غرق بوسه کردم،بمیرم برای برادر زجرکشیده ام,بچه باورش نمیشد که منم,ازخوشحالی کلمات نامفهومی ازدهانش درمی امد،چشمم افتادبه فیصل که غرق تماشای ما بود،لبخندی به آوردم وگفتم, فیصل جان دوست داری با عماد رفیق بشی وبازی کنی؟پسرک لبخندی زد وسرش رابه نشانه بله تکان داد،خواستم عماد را زمین بگذارم,اما ازبغل من تکان نخورد,بچه احساس ناامنی میکرد ومن به اوحق میدادم,بعداز مدتها آغوش امنی برای خودش یافته بود همینجور که عماد بغلم بود,رفتم کوله ام راکه ناریه باخودش,داخل آورده بود,برداشتم وکنار فیصل نشستم و آرام آرام عماد را از بغلم جداکردم و روی زانوهایم نشاندم, یک دست ازلباسهای عماد راکه باخود آورده بودم از داخل کوله درآوردم وبا ناز و نوازش شروع به تعویض لباسها کردم,فیصل چشمش افتاد به دوتا ماشین اسباب بازی داخل کیف ,تا آمد بردارد گفتم:نه نه عزیزم, اینها مال عماد است ,از عماد اجازه بگیر اگر اجازه داد بردار,فیصل آمد نزدیک عماد وگفت:عماد ,اجازه میدهی یکی رابردارم. عماد که انگار احساس امنیت میکرد وفهمیده بود اینجا از گزند داعشیها درامان است, لبخندی زد وخودش از روی زانوام بلند شد ویکی از ماشینها را برای خودش ویکی دیگر را به فیصل داد ومشغول بازی باهم شدند. خدارا شکر کردم واز جایم بلندشدم ,چادر را در آوردم ورفتم سمت آشپزخانه تا چیزی بیارم برای خوردن وبه بچه ها بدهم. چقدر این کانکس جم وجور ودرعین حال زیبا وراحت بود,باخودم فکر میکردم،دولت داعش را بنا می‌کنند وبا انواع واقسام امکانات تجهیز می نمایند که آب توی دل مجاهدانش تکان نخورد وباخیال راحت سرببرند وغارت کنند واسیرکنند وبا وحشیگریشان ,اسلام را دین عقب مانده و وحشی به دنیا معرفی کنند,بی شک هدف تمام بانیان وحامیان داعش این است که اسلام هراسی را دردنیا به وجود آورند ,تا دین خدا ازبین برود و شیطان پرستی رواج گیرد.... لیوان شیر باچند خرما به هرکدام ازبچه ها دادم تا بخورند،بمیرم برای برادر بینوایم ,نمیدانم این ناز دردانه ی بابا که غذایش را فقط بر زانوی پدرم میخورد دراین روزهای اسارت چگونه خورده و خوابیده,دوباره اشکهایم روان شد,زود پاکشان کردم,عماد نباید می‌دید,باید این احساس امنیتی را که تازه بدست آورده, بااشک های گاه و بیگاهم,از اونگیرم.ذهنم درگیربود,نمیدانستم عاقبتم چه می‌شود,نمی‌دانستم چه تصمیم بگیرم,الان که عماد را دارم,فرار کنم یا بمانم؟کجا فرار کنم؟به چه امید بمانم؟؟؟ امیدو توکل کردم به خدای خوبم ,همان که در اوج ناامیدی عماد را در آغوشم انداخت و برای فرار از فکرو خیال به دنیای بچه ها خودم را میهمان کردم و کنارشان رفتم ومنم بچه شدم وهمبازی عماد و فیصل گشتم... ادامه دارد.... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 آنقدر بازی کردیم وهر دو را قلقلک داده بودم که هر سه تایمان از خستگی بازی بی توجه به صداهای اردوگاه و..,نقش زمین شدیم. باصدای بازشدن در ،سرمان به سمتش کشیده شد ناریه بود که داخل آمد. فیصل با شتاب از زمین بلندشد وخود را در آغوش مادرش انداخت وگفت:مادر امروز خیلی خیلی خوش گذشت,من مثل روزهای قبل اصلا خسته نشدم وگریه هم نکردم,میشه خاله وپسرش پیش ما بمونن؟؟ وای خدای من ,انگار این پسرک به دنیا آمده بود که فرشته ی نجات من وعماد باشد. ناریه:حالا بیا پایین,خسته ام, بعدشم باید خاله سلما خودش بخواد اینجا بمونه, ازخودش بپرس می مونه یانه؟ویه چشمک به من زد وگفت:خوشت اومد چطوری توپ راتو زمین تو انداختم وخودم رااز یک زلزله ده ریشتری رها کردم😆 خندم گرفته بود وگفتم:سلام....من ازاین زلزله ها دوست دارم, بیا پیش من فیصل جان. فیصل وعماد دوباره مشغول بازی شدند وناریه به قول خودش گلویی تازه کردوگفت:نزدیک اذان ظهر است,باید به مسجد بروم وبعداز آن هم داخل شهر گشت امربه معروف داریم.زحمت فیصل برگردن خودت است,اینجا امکانات پخت وپز داریم ,منتها من چون سرم خیلی شلوغ است وقت غذا درست کردن ندارم،مواد غذایی خام برای غذا داخل کانکس تهیه نکردم اما تا دلت بخواهد انواع واقسام غذاهای آماده ونیمه آماده داخل یخچال هست،داخل کابینت های بالا هم کنسروجات و...از خودتون پذیرایی کنید,برای شب که خواستم بیایم ,غذای گرم از آشپزخانه ی مجاهدان داخل شهر می گیرم. دوباره بلندشد و چادرش رامرتب کرد و میخواست برود،سرش را آورد کنار گوش من وگفت:ام عماد ،من از گذشته تو هیچ نمیدانم ونمی خواهم که بدانم, پسرت را پیدا کردی تا شب فرصت داری تصمیمت را بگیری اگر دوست داری از اردوگاه بروی خودم تا منزلت میرسانمت و اگر دلت میخواهد به دولت اسلامی بپیوندی, تا شب تصمیمت را بگیر و به من بگو تا برایت مدارک شناسایی جور کنم وبعد خداحافظی کرد ورفت. ازحرفهای ناریه یه جور احساس ناخوشایند بهم دست داد,همش فکر میکردم یه چیز پلید پشت حرفهای منطقیش پنهان شده اما چه چیز؟؟ واقعا نمیدانم.. ادامه دارد.... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 فیصل:خاله پس غذا کی حاضرمیشه؟ از فکر پاسپورتها درآمدم وسفره را انداختم ولقمه لقمه غذا دهن فیصل وعماد کردم،ذهنم سخت مشغول بود.اصلا نفهمیدم چی خوردم وچگونه ظرفها راشستم وجم وجورکردم. بچه ها دوباره مشغول بازی شدند وفیصل از خرگوش فرارییش برای عماد میگفت وعماد هم با دهان باز فقط گوش میکرد،برای اینکه کمی ذهن درگیرم را آرام کنم. قران را برداشتم وباز کردم وشروع به خواندن نمودم الحق که کلام خدا آرامش بخش است. بچه ها بعداز ساعتی بازی خسته شدند,فیصل سرجایش خوابید وعماد هم به آغوش من پناه آورد وهرسه خوابیدیم. با صدای ناریه ازخواب بیدارشدم.. همه جا تاریک بود وبچه ها هم مثل من انگار روزها بود که نخوابیده بودند,درخواب نازبودند. ناریه کلیدبرق رافشارداد وباروشن شدن برق ,فیصل وعمادهم بیدارشدند. ناریه:به به سلام برلشکریان اسلام,میبینم که مجاهدان درحال خوابند؟ولبخندی به روی فصیل زد وفیصل هم به آغوش مادرش پرید. ناریه چندظرف غذا را روی کابینت گذاشت وگفت:حتما خیلی گرسنه هستید بیاییدتاگرم است حسابشان رابرسیم ودرهمین حال چادرش را درآورد مشغول پوشیدن لباس خانه شد. بدقت حرکاتش را زیر نظر داشتم,به ناریه بیشتراز ۲۲_۲۳سال نمیامد تقریبا هم قد وبالای من بود وهردو لاغر وزیبا😊 ناریه:چی شده سلما؟ خوردیم هااا اگر یک مرد مجاهد بودی میگفتم الان قصدداری زن جهادیت بشوم😁 با دست پاچگی به من ومن افتادم وگفتم:راستش تا الان بادقت چهره ات راندیده بودم,خوشگلی هاااا,بهت نمیاد بیشتراز ۲۵داشته باشی,بااین سن کم یکی ازنیروهای پرتلاش دولت اسلامی شدن ,هنر میخواهد. یه چیزی ته ذهنم راقلقلک میداد,دوست داشتم سر از راز ناریه واون پاسپورتها در بیاورم,بنابراین به حیله ای که درزنان موثراست رو آوردم, آخه هرزنی که از زیباییش تعریف کنی,محاله خودش را لو ندهد وازمفاخر دیگرش حرف نزند وباحرف ناریه فهمیدم که به هدف زدم. ناریه:هی خواهر, این جمال زیبا راباقسمت وتقدیر زشت ,میخواهم چه کنم؟؟ باتعجب گفتم:تقدیر زشت؟؟! یعنی از بودن در.... نگذاشت حرفم را تمام کنم وگفت:اگر تصمیمت برماندن باشد ,وقت زیاداست, برای درد دل, من هم تابه حال برای کسی واگویه نکردم, توسنگ صبورم میشوی واگر بخواهی که بروی دیگر هیچ.... بااشاره به بچه ها گفت:بذار غذا بخورند ,شما هم که خوابتان تکمیل شده.. .شب دراز است ومن وتوهم باهم خخخخ😁 بازهم باخودم گفتم:یعنی چه چیز باعث جذب این زن مهربان به سمت داعش شده؟؟؟ ادامه دارد.... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 غذا را خوردیم وبه ناریه گفتم:ببین من فکرهام راکردم,گرچه چیزی از گذشته من نمیدانی ,اما باید بگم بیرون این اردوگاه کسی منتظر من نیست,همانطور که همسرم شهید دولت اسلامی شد,منم میخوام به این دولت خدمت کنم,پس می‌مانم ,امیدوارم کمکم کنی که بودنم مفیدباشه. ناریه لبخندی زد وگفت:اگر تصمیمت واقعا ازته دل این باشه,خوشحالم که پیش خودم بمونی وسرش را تکانی داد وادامه داد ومفیدخواهی بود آنهم چه فایده ای بزرگ... ازاین حرف ناریه احساس بدی بهم دست داد,عمق وجودم میگفت زیر این چهره ی زیبا ومهربان چیزی هست که باید ازش ترسید. نمازم را مخصوصا جلوی ناریه به سبک داعشیان داخل سوله ها خواندم تاهیچ شکی به من نبرد وطوری رفتار میکردم که من شیفته ی دولت اسلامی عراق وشام(داعش)هستم اما نمی دانستم همین حرکاتم باعث به خطرافتادن جان خودم وعماد میشود. برای هرکدام یک تشک نرم یک نفره انداختیم, من وناریه کنارهم وفیصل آن طرف ناریه وعماد هم کنارمن خوابید. نمیدانم به خاطر خواب عصربود یا به خاطر ذهنم که درگیرحرفها وکارهای ناریه بود ,خوابم نمیبرد. بچه ها خوابیدند,نگاه کردم به ناریه دیدم بیداراست,دوست داشتم سرصحبت راباز کنم ,بنابراین گفتم:خوابت نمیبره انگار؟!! ناریه:آره ذهنم درگیره آینده است.... من:آینده؟؟ آینده که از آن دولت اسلامی ست خیالت راحت.. ناریه:اینجوری که پیش میره,نمیدونم واقعااا,درسته که ازلحاظ اعتقادی روی مجاهدان خیلی کار میشه وخیلیا مصمم میشن که حمله انتحاری کنند وخودشون رانابود کنند اما تعداد این افراد کمه ,میدونی چرا؟؟من فکر میکنم بی ریشه است ,یه جور تلقینه که اگر همین مجاهد انتحاری به دست یک شیعه اسیر بشه و کارهایی که ما به سر اسیران می‌دهیم یکصدمش رابه سراین مجاهد بدهند, دین واعتقاد خودش را انکار می‌کند هیچ, حتی پدرومادرش هم انکار میکند,سلما تواین چندسالی خدمت به داعش کردم اسیران شیعه ای را دیدم که تا پای جان روی اعتقاداتشان ایستادند,باورت میشه زنده زنده پوستشان کردیم اما حاضر نشدندیک ذره از اعتقاداتشان دست بکشند,اگر دربین مجاهدان ما ده نفراز این نمونه افراد بود کل دنیا را به تصاحب خودمان درمی آوردیم,حیف که تمام قدرت داعش از حمایتهای دولتهایی است که باتشییع دشمنی دارند واعتقادات مجاهدان به نظرمن پوچ وبی ریشه است... تعجب کردم از طرز حرف زدن ناریه...دنیای حرفهایش با کارهای روزانه اش تفاوت داشت,برای همین پرسیدم: اگر الان همچی اعتقادی داری چرا باز هم ادامه میدی؟اصلا چی شد جذب داعش شدی؟بعدشم چه طوری یک روز نیست بامن آشنا شدی ,راحت اینجور از داعش صحبت می‌کنی,نمی ترسی من جاسوس باشم؟ لبخندی زد و رویش را کاملا به طرفم کردوگفت:خوب یکی یکی می پرسیدی تاجواب بدم. جواب سوال اولت که چرا کارم را ادامه میدهم به زودی,ظرف چندروز آینده خودت بهش میرسی... سوال دومت را بزار آخرجواب بدهم واول سوال سومت راجواب میدم که پرسیدی چرا بهت اعتماد کردم,ببین سلما جان ,من یک زن هستم ,درسته هرروز بارها وبارها کشته دیدم و میبینم,اما عواطف زنانگی واحساساتم پابرجاست,صبح ازهمان باراول که جلویت ترمز کردم,ترس وجودت را دیدم,داخل پایگاه مسجدجامع وحتی اردوگاه ترس را داخل چشمات دیدم,من مطمینم تو رازی داری که از داعشیها میترسی, کسی که این جوره نمیتونه جاسوس باشه,تو میخوای من نردبان ترقیت داخل اردوگاه باشم ومنم کاری میکنم که به درجه خودم برسی.....فهمیدی؟؟ باخودم گفتم:عجب زبله هااا,پس منم باید راز تورا کشف کنم ناریه جااااان... من:بازم ممنون که به من اعتماد کردی,این را بدان من نه جاسوس هستم نه دشمنت, تو به من کمک کردی ومن هیچ وقت به شما خیانت نمی کنم. لبخندی زد وگفت:می دونم.. میخوام داستان زندگیم را برای اولین بار برای تو بگم .....دوست داری بشنوی؟ من:اره,اره,حتما... ناریه اینجور شروع کرد.... ادامه دارد.... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 من ناریه دختر آخری ابوعمید از عشیره ی بنی ساعد بودم, مادرم زن دوم ابوعمید بود, پدرم علاقه ای زیادی به مادرم داشت ومن چون ازلحاظ صورت وسیرت به مادرم شبیه بودم ودختر آخری ،گل سرسبد ابوعمیدبودم ,پدرم ازدل وجان مرادوست داشت وگاهی اوقات این محبت باعث رشک وحسادت دیگرخواهرانم وحتی زن دیگر پدرم میشد. من ۱۹سال داشتم ودر دل خاطرخواه جبران پسرعمویم شده بودم ومیدانستم که این علاقه دوطرفه است اما هیچ کس,حتی پدرومادرم ازاین علاقه بویی نبرده بود. عشیره ی بنی ساعد از گذشته های خیلی دور ,دشمنی خیلی شدیدی با عشیره ی بنی عمران داشت,میدانی که اعراب خصوصا اعراب عربستان,دشمنی هایشان خیلی کینه توزانه وبسیارخونبار است،سالی نبود که خونی از مانریزند ودرعوضش خونی از آنها میریختیم ،تااینکه بزرگان نجد(منطقه ای که ما زندگی میکردیم)دور هم جمع شدند وخواستند,چاره ای بیندیشید برای این دشمنی دیرینه وخونبار...از بخت بد من که انگار گلیم بخت من را با خون بافته باشند،تصمیمی اتخاذ شد که آینده مرا تباه کرد و آرزوی همسری جبران را بر دلم نهاد بعداز اغن ,صدبار درعمرم آرزو کردم کاش من دختر دردانه ابوعمید نبودم.... ادامه دارد.... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 بزرگان نجد تصمیم گرفتند که ازدواج من با پسر, ابوعدنان(بزرگ عشیره بنی عمران)وجهه المصالحه قرار دهند ودراین قرارداد قید شد اگر گزندی به جان هریک ازما وارد شود،طرف مقابل رامقصر قلمداد می‌کردند و آنوقت دوباره روز از نو و روزی از نو ,خون در مقابل خون,جان در مقابل جان... هرچه که به پدرم التماس کردم,راضی نشد,انگار سنگ شده بود درمقابل دختر عزیزکرده اش,فقط توصیه میکرد درست رفتارکنم وبارفتارم باعث دوستی بین دوعشیره شوم . وقتی گریه می‌کردم و زار میزدم باچشم خودم خنده خواهران دیگر ونگاه پیروزمندانه ی زن پدرم رامی دیدم،تنها کسی که ازجان ودل درغمم شریک بود, فقط مادر بیچاره ام بودکه کاری هم جز گریه از دستش برنمی آمد... بالاخره هم کارخودشان را کردند وناریه دختردردانه ی ابوعمید شد عروس خاندان بنی عمران،روز عروسی نگاه عشیره ی بنی عمران به من ,نگاه به عروس نورسیده نبود,انگار قاتل تمام کسانی راکه از گذشته تا حال ازدست داده بودند،می دیدند...روز عروسی عمق بدبختی خود را دیدم اما از آن بدتر زمانی بود که با عدنان (ابوفیصل) تنها شدم... ادامه دارد.... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 قبل از اذان برگشیم اردوگاه ,آخه خیلی دلم شور بچه ها را میزد و ناریه هم ماشین را برداشت تا به نماز و امربه معروفش برسد. بچه ها با دیدنم خوشحال شدند وعماد که انگار گریه کرده بود از شادی بالا وپایین می پرید,به خودم قول دادم دیگه لحظه ای تنهاش نگذارم,با این سن کمش دردهای بزرگی تحمل کرده,من باید مرهمی باشم بر دردهایش تا شاید زبان الکنش باز شود. هنگام خواب دوباره ناریه رابه حرف گرفتم تا ادامه ی داستان زندگی اش راتعریف کند,هنوز راز پاسپورت ها را کشف نکرده بودم. ناریه بعداز اینکه مطمئن شد بچه ها خوابند ادامه داد... چی بگم برات از زندگی پرمشقتم، وقتی که من وعدنان به خانواده هایمان اعلام کردیم که به داعش پیوستیم وامروز و فرداست که راهی شام شویم, پدر من با کمال افتخار موافقت کرد وپدر عدنان سختگیرانه مخالفت کرد ومعتقد بود من وعدنان باید تحصیلاتمان درطب را ادامه دهیم,باید یک توضیح کوچک هم بدهم ,درسته که هم عشیره ی ما وهم عدنان اهل سنت بودیم اما دراعتقادات کمی باهم متفاوت بودیم اعتقادات ما که ناشی از پیروی ازمحمدبن عبدالوهاب بود مثل حکومت سعودی ،وهابی بود یعنی مثلا ما به زیارت اهل قبور اعتقاد نداشتیم اما عشیره ی عدنان که حنفی بودند معتقد به این سنت بودند,ما زیارت رفتن و مقبره و ضریح ساختن برای علما وبزرگان را بدعت در دین و مرده پرستی می دانستیم اما آنها این اعمال را احترام به بزرگان می نامیدند,ما یاعلی ویامحمد و..گفتن را شرک به خدا وکمک ازغیر خدا می دانستیم اما آنها یامحمد گفتن را کمک از واسطه و حجت حق می دانستند ,هرچه که ما به علی ,خلیفه ی چهارم و فرزندانش بغض و کینه داشتیم آنها برای علی و فرزندانش احترام و عزت قایل بودند,خلاصه اینکه اعتقادات ما مبنی بر اعتقادات دولت اسلامی داعش بود اما آنها با ما تفاوت داشت... اما با این احوالات ومخالفتهای, ابوعدنان،من وعدنان راه خود را رفتیم وابوعدنان محرمانه ودور ازچشم عدنان به من اخطار داد که پیوستن عدنان به داعش را ازچشم من می‌داند واگر کوچکترین چشم زخمی به عدنان وارد شود,من تقاص پس خواهم داد وکاش وای کاش همان موقع از تصمیمان برگشته بودیم ,اما... ادامه دارد.... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 بالاخره دور از چشم ابوعدنان وبا خداحافظی مفصل پدرم راهی شام شدیم.... برای ما دوره های فشرده آموزش نظامی و عقیدتی گذاشتند،دوره های نظامی را گذراندم اما برای دوره های عقیدتی ,حالم اصلا مساعد نبود ومتوجه شدم که باردارم,با مشورت عدنان ,تصمیم گرفتیم تا به دنیا آمدن فیصل آموزش عقیدتی را ترک کنم واستراحت کنم،برای تولد فیصل,عدنان اصرار داشت که به عربستان مراجعت کنم وبعداز به دنیا آمدن بچه, اورا به دایه ای تحت سرپرستی ابوعدنان بسپرم و خودم برگردم،اما درست است که از ابتدا با این ازدواج مخالف بودم اما با گذشت زمان به عدنان علاقه مند شده بودم و ازطرفی هم به شدت تحت تاثیر شعارهای دولت اسلامی داعش قرار گرفته بودم ومی خواستم خودم فرزندم را بزرگ کنم و دوست نداشتم که از عدنان و دولت اسلامی جدا شوم.... طبق پیش بینی فرماندهان، ما ظرف مدت کوتاهی عراق وشام را تحت تصرف خودمان درمی آوردیم اما ما به همه چیز فکر کرده بودیم وهر چیزی راپیش بینی می‌کردیم جز شجاعت وشهادت طلبی شیعیان...اگر متخصصان و روانکاوان داعش به زور به مجاهدان می قبولاندن که کشته شدن در راه دولت اسلامی مساوی با ورودبه بهشت است اما در مقابل ما رزمنده هایی بودند که بدون شستشوی مغزی, ازجان ودل ایمان داشتند که کشته شدن درجنگ با داعش برابر با بهشت برین است و هرکس در میدان میخواست گوی شهادت را از دیگری برباید وهمین ایمان رزمندگان مقابل داعش,باعث شد پیش بینی ها غلط از آب درآید وداعش درخیلی جاها شکست بخورد.... فیصل درمیان جنگ وخون قدکشید وتازه وارد سه سالگی شده بود که آن اتفاق وحشتناک به وقوع پیوست. ادامه دارد.... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 وارد کانکس شدیم سریع رفتم طرف تشک ها تا خودم پهنشون کنم و ناریه از نبودن اسلحه ,باخبر نشه... ناریه مشکوکانه نگاهم کرد وگفت:می‌خواستیم یه قهوه درست کنیم و بخوریم,کلی حرف دارم برات بزنم. من:بچه ها موقع خوابشونه, بخوابند ,من وتو تا صبح بیدار می مونیم😊 بچه ها خیلی زود خوابیدند و منم قهوه به دست آمدم کنار ناریه که دوباره توفکر بود,قهوه را گرفتم طرفش که گفت:سلما, یه سوال ازت می‌پرسم دوست دارم راستش رابگی, برام خیلی مهمه خیلی...اصلا هم نترس ,من نه جاسوسم که میزان ارادتت به داعش را گزارش کنم و نه اینکه اگه بفهمم از داعش نفرت داری, بخوام کلکت را بکنم ,من فقط میخواهم واقعیت را بگی... با نگرانی گفتم:بپرس جواب میدم.. ناریه:تو به دولت اسلامی اعتقاد داری؟؟بهشون وفاداری یا از سر ناچاری یا ترس و.. بهشون معتقدی؟؟ با خودم فکر کردم احتمالا ناریه برام فیلم بازی کرده که از فرار اسیرا خبر نداره, الانم بهش گفتن که به من مشکوکن و این میخواد با این سوال از زیر زبونم یه چیزایی بکشه بیرون بنابراین مصلحت دیدم و خیلی مطمئن گفتم:ببین ناریه جان ،شوهر من از شهدای دولت هست گرچه من مثل شما در دولت اسلامی فعال نبودم اما ادامه دهنده راه ابوعماد هستم و دوست دارم مثل شما ترقی کنم و خدمت بنمایم... ناریه متفکرانه سرش را تکان داد و گفت:که این طور....منم تو را مثل خودم می کنم،اصلا یه ام فیصل دیگه....به زودی...... از این حرفش احساس بدی بهم دست داد و یک حس ناشناخته بهم می گفت همین الان از ناریه دور بشم. ناریه:بزار بقیه ی سرگذشتم را برات بگم ,حاضری؟ من:بله.. بله...البته. ناریه:تا اونجا گفتم که عدنان باحمله ی انتحاری خودش را کشت ,فردا صبحش پدرم به من زنگ زد و گفت که ابوعدنان کلی خط و نشان کشیده و گفته تاخون ناریه را نریزد آرام نمی نشیند,ذچون پیوستنش به داعش را از چشم تومی دانند واز این بدتر فکر می‌کنند که تو ترغیبش کردی تا کمربند انفجاری به خودش ببندد.....پدرم خیلی سفارش کرد که مراقب خودم باشم و هشدار داد که احتمال قوی ابوعدنان افرادی را می‌فرستد تا من را بکشند. درست از وقت مردن عدنان انگار آرامش من هم مرد مدام می ترسیدم که کسی تعقیبم کند و اینقدر هول و هراس داشتم که حتی از سایه ی خودم هم می ترسیدم تا اینکه... ادامه دارد.... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯