فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 موضوع: امام زمان نزدیک ماست
سخنران استاد عالی
🔴 پنجشنبهس و روز فرستادن خیرات برای اموات
نیت کنید و ختمهای امروز برای شهدای خدمت رو به نیت امواتتون بخونید
بسمالله، هرچند آیهای که میتونید تلاوت کنید 👇
https://leageketab.ir/khatme-quran
متن سوره واقعه
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/27021
سوره واقعه
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/27022
متن سوره ملک
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/27023
سوره ملک
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/27024
🌹☀️🍃 ﷽ 🍃☀️🌹
💠 به وقت نماز
❇️ نماز شب جمعه ( پنجشنبه شب)
🔆 دو رکعت
🔅در هر رکعت: حمد + ۷۰ توحید
◀️ پس از نماز ۷۰ مرتبه استغفرالله
🎁 خدا دعای او را مستجاب کند و تمام امت را وارد بهشت کند.
࿐჻ᭂ⸙🍃🌹🍃⸙჻ᭂ࿐
#اعمال_شب_جمعه
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/28037
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/28038
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/28039
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/28041
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/28043
سوره دخان
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/28044
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/28045
سوره انسان
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/28046
سوره جمعه
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/28047
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/28049
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/28050
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/28051
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/28052
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/28053
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/28054
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۷۰
انور همینطور که به طرف قفسه های آزمایشگاه می رفت گفت:وقتی صبح بهم خبر دادند که بیمارستان صحرایی مورد حمله افراد ناشناسی, قرارگرفته و تمام بچه ها, یعنی گنجینه ی اسراییل را غارت کردند, اصلا فکر نمی کردم که کار تو باشه ,تا وقتی ساعت تو را, همون که توی بی شرف داخلش ردیاب کار گذاشته بودی را با چشم خودم ندیدم باورم نشد که کار کارِ دختر من است ومن مار در استین پرورش دادم.
با این حرف انور مطمئن شدم که بچه ها به سلامت نجات پیدا کردند, لبخندی روی لبم نشست که با بطری آزمایشگاهی که انور به سمتم پرتاب کرد و به سرم برخورد کرد, متوجه انور شدم.
انور:آره بخند دخترک جاسوس, بخند که نوبت خنده من هم میرسه, و دوباره فریاد زد:من الاغ همون دفعه که تو اورشلیم اون پسرک عماد را از دستم در آوردن و اسیرم کردند و تو شدی زورو و نجاتم دادی باید بهت شک میکردم....
وای که من,اسحاق انور با شصت سال سن از دخترکی عراقی رو دستم خوردم....
اما این راز را هیچ جا بر ملا نمیکنم و خودم میدانم و تو, شیشه ی بسیار کوچکی را از یخچال آزمایشگاه در آورد و گفت:
این را میبینی, یک ویروس جهش یافته است که به شدت مسری هست, قراره رو تو امتحانش کنم تا ببینم عوارض مخربش تا کجاها هست.....
و خنده ی وحشتناکی کرد و ادامه داد نترس موش کوچولوی من,الان باهات کار دارم, این ویروس را یک وقت دیگه روت امتحان میکنم...
کل تنم خیس از عرق شده بود,و زیر لبم زمزمه می کردم (یا صاحب الزمان,ادرکنی و لاتهلکنی)
انور از داخل یخچال آزمایشگاه دو تا حباب تزریقی بیرون آورد. اولی را بالا گرفت
وگفت:این را می بینی ,تزریق یک بار از این ماده باعث عقیم شدن کامل فرد میشه
و حباب دومی را بالا آورد و ادامه داد و اما اگر با این ماده مخلوط بشه,باعث مرگ جنین نه ماهه هم میشه,جنین چند روزه را طی چندثانیه نابود می کند.
خدای من این جانی میخواست اول حساب بچه, یا بچه های من را برسد وبعد....
باید کاری کنم, اما اگر کوچکترین حرکتی کنم , انور را هوشیار میکنم و مطمئنا با اسلحه ی کمریش کارم را تمام میکند, پس نمیتوانم اسلحه ام را از جورابم در بیارم اما طبق شناختی که از انور داشتم ,اگر روی اعصابش راه میرفتم, تمرکزش را از بین می بردم و اینجوری فلجش میکردم و نمی توانست هیچ کاری انجام دهد و حداقل برای خودم وقت می خریدم...
شاید صدام را از میکروفن گردنبند می شنیدند شاید علی بیاد....
با به یاد آوردن علی اشک از چشمام سرازیر شد, انور تا گریه ام را دید, در حالی که ماده ی حباب اولی را داخل سرنگ می کشید گفت:
چیه مارمولک ترسیدی؟ گریه می کنی؟؟
من با جسارتی در صدام گفتم:ترس؟؟!!
اونم از ابلیس شکم گنده ای مثل تو؟؟
هی چی فکر کردی؟؟
من شیعه ی مولا علی(ع) هستم همون که در خیبر , قلعه ی یهودیها و صد البته اجداد تو را با دستان نیرومندش از جا کند و تو که هستی؟ تویی که سر و سردار و مرادت شیطان است ,شما یک مشت غارتگر و ظالمید که حتی سرزمینتان غصبی است؛
تو و امثال تو برای سلامتیتان ,احکام دین من را رعایت می کنید یعنی حتی از خود دین درست و حسابی ندارید
شما یک قوم برگزیده خدا نیستید, شما یک مشت انگل هستید که در کثافات خودتان می لولید, قوم برگزیده من هستم, شوهرم علی است ,قوم برگزیده شیعیان مولاعلی(ع) هستند که به زودی زود حجت زنده ی خدا, امام دوازدهم ما همان که شما سعی به دستگیریش دارید, می آید و ریشه ی شما را از جا خواهد کند و میشود آنچه که باید بشود و براستی زمین از آن صالحان است....
به خدا قسم به صدق حرفها و درستی کلام من اطمینان دارید اما چاره ای جز جنگ ندارید آخر, شما حزب شیطانید و ما حزب الله....
درست حدس زدم, انور با شنیدن رجز خوانی من ,خشکش زده بود, حباب دوم دست نخورده بود و سرنگ حاوی مواد حباب اول در دستان لرزان انور بود.
ناگهان انور مثل گراز وحشی به سمتم حمله ور شد....
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_پایانی از فصل اول
انور به سمتم حمله ور شد,در یک چشم به هم زدن چاقوی ضامن دار را از جیبم در آوردم و همزمان که چاقو را به شکم گنده انور فرو میکردم, سوزشی شدید در شانه ام حس کردم....
مرتیکه ی شیطان صفت سرنگ را به شانه ام فرو کرده بود وکل موادش را خالی کرد.
انور که از حمله ی من غافلگیر شده بود و صد البته پشیمان که چرا بدن مرا حین ورود بازرسی نکرده, در حالی که دستش روی شکمش بود ,عقب عقب رفت و کنار میز آزمایشگاه رسید ,کلیدی را فشار داد که صدای اژیر بلندی در فضا پیچید ,خم شدم اسلحه کمری را از جورابم در آورم که لوله ی, اسلحه ی انور را رو به من گرفته بود دیدم...
صدای سفیر گلوله یا گلوله هایی در فضا با صدای آژیر در هم آمیخت و دیگر چیزی نفهمیدم....
وقتی چشمانم را باز کردم, خودم را زیر سقف چوبیی یافتم, با شتاب خواستم بلند شوم که سوزشی در بازو، همراه دست مهربان علی ,مرا وادار کرد تا بخوابم....
کم کم , همه چیز داشت یادم میآمد...
من .... انور... آزمایشگاه.... علی....
عه علی که اینجاست...
میخواستم حرف بزنم, تمام توانم را جمع کردم و با صدای ضعیفی پرسیدم:علی, کجا بودی؟ من کجام؟ اینجا کجاست....
علی:من رفته بودم با مبارزین دیگه اون فرشته های کوچولو را نجات دهم, فرشته های کوچولو جاشون امنه و خدا را شکر به موقع به داد تو رسیدم, یه گلوله به بازوت اصابت کرد اما نگران نباش ,خوب میشی, انور هم یک گلوله حرومش کردم
و الانم ما بیرون از خاک رژیم اشغالگر قدس هستیم... در روستایی نزدیک بیروت در لبنان....
سلما نیروهای حاج قاسم ما را نجات دادند....
اصلا من و تو جزء نیروهای حاج قاسم بودیم....
بالاخره با همین نیروها قدس را فتح می کنیم شک نکن....
خدا را شکر کردم که از دام عنکبوت رها شدم و با تصویر زیبا و نورانی حاج قاسم که در خیالم شکل گرفت.
در حالی که با خودم میگفتم:
((ان اوهن البیوت لبیت العنکبوت،
همانا سست ترین خانه ها, خانه ی عنکبوت است))
دوباره چشمانم بهم آمد وبخواب رفتم.....
.... ………پایان فصل اول……
با ما همراه باشید در فصل دوم پروانه ای در دام عنکبوت با عنوان (ازکرونا تا بهشت)
لازم به ذکراست, قهرمانهای فصل دوم رمان هم سلما وعلی و....هستند.
یاعلی
#کپی_باذکرمنبع
#نویسنده_حسینی
🦋☀️🦋☀️🦋☀️