eitaa logo
ننه ابراهیم🇮🇷
48.9هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
314 ویدیو
4 فایل
مریم ابراهیمی/ ارشد روانشناسی خانواده درمانی از دانشگاه شهید بهشتی ورود فرهیختگانِ کمال‌گرایِ ابوالگیر ممنوع🦦 کپی با ذکر منبع یه حساب دیگه زدم @Adminenanee
مشاهده در ایتا
دانلود
محب شهدا: پیراهن سفید یقه فرنچی کت و شلوار نوک مدادی جوراب مچی مشکی کفش کالج پوست ماری عطر تلخ شیرین مست کننده بعد از حمام که کلی نفس رو جمع می‌کنه تو سینه‌ و رخ کار ؛ موهایی لَخت که نصف بیشتر صورتم رو می‌گرفت ؛ عقب شونه کردم و باد موجی خروشان و رها ازشون رو سمت چپ آبشار کرده بود🥰 خلاصه ...😅😊 جلسه خواستگاری بعد از ظهر یه جمعه‌ی نیمه ابری بود با حاج خانم و همشیره راهی شدیم بخاطر عید ترافیک بود ولی خب روان و این یه کوچولو استرس رو بیشتر می‌کرد بخاطر تهیه گل و شیرینی🌹 و 🍰 گل رو از ... رفیق گلفروشم با کلی تخفیف خفن گرفتم😅😁🤣😘 یه دسته گل شیک و پیک🤩😍 فقط شیرینی موند که بین راه چند تا شیرینی فروشی دیدم ولی خب به دلم ننشستن ؛ هم مغازه‌ها و هم شیرینی‌هاشون می‌خواستم از یه جای یونیک و خاص و با کیفیت خرید کنم مسیر رو ادامه دادیم تا اینکه چشمم افتاد به یه جای آس🤩 نزدیک خونشون خیابون اصلی محلشون شیرینی‌سرای بزرگی بود با تابلویی طلایی و شیک که روش نوشته بود... زدیم بغل پیاده شدیم داخل شیرینی فروشی یه راست رفتیم پشت ویترین شیرینی‌ تَرااا😋 سه تا یخچال بزرگ شیرینی تَرِ رنگارنگ و جورواجور هر کدوممون یه نظری میدادیم😅 به من بود میگفتم از همه بکشن؛ یه سه چهار جعبه حداقل میگرفتم ولی خب نظرمون رو بیشتر شیرینی‌های خوش چشم جلب کردن😍 شیرینی رو گرفتیم اومدیم سوار ماشین شدیم چند دقیقه‌‌ی دیگه رسیدیم منزلشون پلاک... یه ساختمان جنوبی با سنگ نمای روشن و در ... پیاده شدیم همین حین که کت رو تن می‌کردم حاج خانم زنگشون رو زدن گل دست منو شیرینی هم در دستان همشیرم بعد لحظاتی جواب دادن و سلام علیک و خوش آمدگویی و بفرمایید درو باز کردن وارد شدیم جلوتر رفتم که دکمه آسانسور رو بزنم آسانسور اومد همکف سوار شدیم طبقه پنجم رو زدم5️⃣ تو آینه‌ی طلایی کابین آسانسور موهامو مرتب کردم و یه دستی به محاسن و سبیلم کشیدم👌 🎶طبقه‌ی پنجم🔉 حاج خانم و همشیره جلو و من پشت سرشون در باز بود مادرش جلوی در سلام علیک و تبریک عید و احوالپرسی راهنمایی کردن سمت مبل‌ها دسته گل و شیرینی رو خدمتشون دادیم و نشستیم شروع احوالپرسی و صحبتهاااا... آشپزخونه تو دید نبود👀 کنار اتاقا و دختر خانم اونجا به همین خاطر خب نمیدیدیم اصل کاری رو کمی بعد مادرش پا شد رفت سمت آشپزخونه که دسته گل داخل گلدون گذاشتن آوردن روی میز گذاشتن و بعد سینی شربتی که دختر خانم آوردن🍹 سرم پایین بود که با سلامش خانواده سلام کردن و به احترام بلند شدن و... و دختر خانم که می‌گفت : بفرمایید ، بفرمایید خواهش می‌کنم منم بلند شدم سرمو بلند کردم چشمم بهش افتاد به چشماش😍 به چشمایی که یک لحظه به من نگاه کردنو خودشونو ازم می‌دزدیدن و فرار می‌کردن... و من سوار بر اسب سیاه به تاخت دنبالشون بودم چشمم بهش افتاد به خانومیش به چادر سفید و گل گلیش به روسری حریر طرحدار سفید گلیش به پیرهن سفید با گلهای یاسی بند انگشتی و دامن شیری رنگ و جورابای رنگ پا یه عروسکی شده بود ساراتر از سارا ... یکپارچه خانوم شده بود یکپارچه ماه شب چهارده در شب تار من نفسم حبس شده بود و لبخندی که پشت ته ریش و محاسنم استتار کرده بود🧔 چشمام بود که می‌خندید😍 رفتم جلو سینی شربت رو ازش گرفتم گذاشتم رو میز برگشتم مثل برق بغلش کردم😍🥰 سینمو خالی کردم از تمام عطر و هوای قبل از اون سرمو آوردم پایین صورتمو کشیدم سمت گردنش ریه‌هامو مثل کپسول اکسیژن پر از عطر و نفس‌های وجودش کردم و تمومی نداشت دستامو حلقه کرده بودم به دور کمرش انگار یه دسته گل نرگس تو حصار دستام گیر افتاده بودن😍🥰 اونم داشت از خجالت قطره قطره عصاره گیری میشد😅 بدون هیچ تقلایی مثل آهوی رام چشماش حلقه زدن انگارحواسش به خانوادم و مادرش بود ... زمان ایستاده بود که با صدای آقا .... به خودم اومدم در یک چشم به هم زدن گذشتن این فکرااا که حاج خانم اشاره دارن که شاخه گلم داره شربت تعارف می‌کنه😍😘 و من با خجالت رز سرخ لیوان رو برداشتم و تشکر کردم همینجور که داشتم صورت ماهشو رصد می‌کردم😍🤩🥰👌💘 فک کنم همه فهمیدن تو چشمام چراغونی شده بود😅😁 ... فضا رو عطر تلخم و عطر گلها و بوی خیار عجیب مجلسی کرده بود با اجازه‌ی مادرش رفتیم اتاق صحبت کنیم مثل ستاره‌ی دنباله دار بلند شد پشت سرش رفتم داخل اتاق چراغ رو روشن کرد صندلی میز مطالعشو آورد جلو و خودش روی صندلی آینه کنسول نشست شروع صحبتها با من بود نگاهش پایین بود و منی که محو در تماشای اون صحبت می‌کردیم و برای اینکه از خجالت آب نشه نگاهمو میگرفتم ولی طلای وجودش آهنربای چشمامو دوباره سمت خودش می‌کشوند پاشودم رفتم دستای لطیف کوچیکشو تو دستام گرفتم بهش گفتم : قرار نیست از نگاه من فرار کنی قرار نیست کسی غیر من نگاهش به نگاهت گره بخوره خواست بگه: ولی... که انگشتامو بردم روی لباش گذاشتم گفتم بهش: ببین حالم چقدر خوبه چقدر عالیه، لبخند طوعه که باعث خوشحالیمه، .....
ادامه : با ط پر از دلخوشییم لحظه لحظه بودن ط آرزومه😍🥰 تموم دنیام طویی، اونی که از این زندگی می‌خوام طویی عشق منی همه کسم، آرزوم بوده که به ط برسم معلومه که هیچکی جاتو نمیگیره، ط باشی غم دنیا یادم میره خواست که دوباره چیزی بگه که پریدم وسط حرفش گفتم : منو تبعید کن به عمق چشمات....😍💘🥰 همین حین بود که به چشماش زُل زده بودم دیدم چشماش دوباره حلقه زد🥺💘 تو دلم به خدا گفتم : این دختر چقدر لطیفه، چقدر مظلومه، چقدر با همه فرق داره خدا خودت میدونی که این ریحانتو می‌خوام🌹 قلبمو مهریه‌اش می‌کنم منو به وصالش برسون منو نگهبان قلب پاکش کن، اونو ملکه‌ی قلبم کن❤ گرمای دستشو داشتم با ریشه‌ی وجودم جذب می‌کردم که صدایی مبهم تو گوشم پیچید... صدا واضح‌تر شد آقا .... به خودم اومدم دیدم خودشه ، عشقم💘 نفسم ؛ همونی که یک عمر دنبالش بودم و از خدا طلب می‌کردم چقدر اسمم با صدای آرامش بخش اون جذاب و قشنگ و خواستنی‌تر بود داشت می‌گفت شما دیگه سوالی صحبتی ندارید؟ من هنوز گنگ بودم هنوز رویای دستاش گرمابخش وجودم بود که گفتم : نه ..... جلسه تموم شد گذشت و گذشت و گذشت . . . تا این لحظه که خانومی کنارم نشسته ، ملکه‌ی قلبم❤ سرش رو شونمِ و دستم روی پاش و دست لطیف و ظریفش روی دستم😍🥰 دارم بهش می‌گم : ط جلوه‌ی لبخند خدایی عزیزم❤ تبعیدیِ خوبی بودی برای چشمام😍 تبعیدیِ خوبی بودم برای قلبِ مهربونت؟💞 لبخندی که زنجیرهِ حلقه‌یِ چشماشه، جواهرِ صورتِ ماهش میشه💎 و بوسه‌ی من گوشه‌یِ لبشه که با شوریِ اشکش شیرین میشه😘😍🥰 پ ن : نمود عشق فقط در کلام نیست کلام عاشقانه‌ جلوه‌ای از عشق هست که عشق روح و نور زندگانی‌ست آرزوی بهترین‌ها برای همه‌ی شما عزیزان
ولی چیزه😕 تو خواستگاری دستاتونو روی لبای دختره نذارید😕
ننه نمیدونیم بخندیم یا گریه کنیم پاکش کن:/ یا ایدی محب شهدا رو بده بریم تهدیدش کنیم اصن نه بگیم بسیجیا بیان ببرنش😂😐
هدفم محب شهداس😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام متن پدر فانتزی ها رو خوندم و یادم افتاد به خواستگاری خودم که از شیراز اومدن تهران و چون صبح زود رسیدن خونه مون با کله پاچه اومدن.....یعنی با کله پاچه ساعت هفت صبح چه فانتزی میشه ساخت؟؟ یادش بخیر.....
ننه😐 وسط خواستگاری بغلش کرد یا فکرش بود؟ چرا من دارم این سمو میخونم! چرا دارم پیگیر داستانش میشم! چرا باید پدر فانتزی خاورمیانه باعث بشه حالم از هرچی عاشقی و احساس افراطیه بدم بیاد😐💔😂😂😂😂😂😂
قیاقه پسره وقتی چشاش برق زد تو جلسه😂😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ننه به این پدر فانتزی خاورمیانه بگو کافور بخوره میره خواستگاری. شرف برا دختر مردم نذاشت. اون از افکار پلیدش وقتی دیدش اونم از حرکت ناجورش وقتی رفتن تو اتاق تنها 😂😂 خودش تو خیالاتش نگفت این چه دختریه اجازه میده نامحرم زارت ندیده نشناخته دستشو بگیره و دست بذاره رو لباش؟ یه جای کار فانتزی اش می لنگه ببین کی گفتم 😂
جدا از فانتزی هاش بعنوان یک آقا خیلی جالب بود که رنگ سفید رو از شیری تشخیص میداد‌ و رنگ یاسی رو میشناخت😂😂😂😂