فناوری روایت
♨️ سلسله نشستهای 🔻رویداد #خط_مقدم_روایت_جنگ 🎙روایتی فشرده از آنچه در میـــدان جنگ میگذرد. 📬 این
🚨 #اطلاعیه_مهم | امشب نشست رویداد #خط_مقدم_روایت_جنگ برگزار نمیشه. چون الان پاسداری از خیابانها از هر کلاس و تحلیلی واجبتره. ما اول باید میدون رو حفظ کنیم تا بعد بتونیم روایتش کنیم. خط مقدم الان ما، خیابان ماست.
مراقب خودتون و خط مقدم امشب باشید. زمان جلسه بعدی رو خیلی زود بهتون اطلاع میدیم🌱
آن روی دیگر آقای لاریجانی
این متن را از روی دیدار دوساعته جذابم با فریده خانم (همسر علی آقای لاریجانی) می نویسم. دیداری که چند ماه پیش در عصری پاییزی در منزل شان اتفاق افتاد. قرار بود درباره مادرش حرف بزنیم اما در تمام طول صحبتمان «علی» از دهانش نیفتاد. می گفت: «وقتی علی خونه نیست انگار دستام بریده شده! علی که باشه همه کارهای خونه رو انجام می ده. بی آنکه من ازش خواسته باشم. خریدها رو جا به جا می کنه. سبزی و مرغ رو پاک می کنه. ظرف ها رو می شوره...» دهانم باز مانده بود که مگر می شود مردی که بیرون از خانه امنیت ملی ایران را حمل می کند، بتواند توی خانه مرغ پاک کند و ظرف بشورد؟ که بعدش فهمیدم همه اینها مال زمانی است که «علی خانه باشد...» و علی شش ماه بود که خانه نرفته بود. از جنگ دوازده روزه که دیگر اجازه نداشت زندگی معمولی داشته باشد. کسی که ابرقدرتهای دنیا برای کشتنش جایزه گذاشته بودند، مردی عاشق پیشه بود که دل جوانی داشت و منشی پخته و با طمانینه. که «از جوانی هم پخته بود.» روزی که هنوز بیست سال هم نداشته و آمده بوده خواستگاری فریده و پدر فریده راغب به این ازدواج بوده و مادر پرسیده بود: «زیادی جوان نیست موری جان؟» و مرتضای مطهری جواب داده بود: «نه باهاش حرف زدم. عقلش پیره.» و مرتضی خبر وصلت دخترش با پسر آیت الله آملی را در نوفل لوشاتو به امام داده و خوشحالی امام را دیده بود که عالم زاده ای با عالم زاده ای ازدواج کرده. البته از نظر مالی خانواده علی بالاتر از خانواده فریده بودند و زمین ها و گوسفندهای فراوانی در شمال داشتند. خانه ای هم که برای زندگی فریده و علی در نظر گرفتند آن قدر بزرگ بود که آقای مطهری مجبور شد برای جهیزیه دخترش دو دست راحتی و دوتا فرش بخرد که جاهای خالی خانه را پر کند. همان راحتی ها و فرش هایی که هنوز هم در خانه علی و فریده بودند و مبل دیگری به جز همان ها که شهید مطهری چهل سال پیش خریده بود نداشتند. عجیب هم نبود. فریده می گفت علی نه هرگز از مجلس حقوق گرفت و نه از مسئولیت های بعدیش. حقوقش سالها همان چهل میلیون تومان استاد دانشگاهی است که تازه از آن هم مقداری هر ماه به حساب بیت المال می ریزد که مدیون نباشد. می گفت این خانه را که می خریدیم پول لازم شده بودیم و دخترم پیشنهاد داد که «بابا نمی شه حقوق های معوقه تون رو از مجلس بگیرید؟» که علی قبول نکرد و گفت: «ما خیلی به این کشور بدهکاریم. من چیزی طلب ندارم.» این ها را کسی گفته بود که از اولین روزهای انقلاب لحظه ای را به آسایش نگذرانده و برای ایران دویده و زحمت کشیده بود. و در عوض بارها جفا دیده و تهمت شنیده و مورد حسادت قرار گرفته بود. فریده خانم می گفت: «بعد از اینکه در انتخابات رد صلاحیت شد، آدم های مختلف روزهای متمادی می آمدند و روی همین صندلی که شما نشسته اید می نشستند و ازش می خواستند که اعتراضی بکند. از خودش دفاع کند، چیزی بگوید، نامه سرگشاده ای، شکایتی...» همه حرف ها را با طمانینه می شنید و با احترام مهمانانش را بدرقه می کرد. در حالی که بهشان گفته بود: «ان شالله خودش درست می شود. من که نمی توانم برای نظام هزینه بتراشم.» ولی خوب بلد بود از نظام دفاع کند. شبیه گنده لات هایی که خوب رجز می خوانند و بلدند چه طوری جواب رجز حریف را بدهند که با خاک یکسان شود. اما کی باورش می شد که همین آدم پخته سیاسی در برابر بچه ها تا چه اندازه رقیق القلب بود که حتی در همان دوره ای که نباید خانه می آمد اگر چند هفته یکبار نوه هایش را نمی دید محزون و دلتنگ می شد. به همه بچه های فامیل محبت بیش از اندازه داشت و به بچه های خودش هم. با این حال پسرانش را هرگز در امور کاری اش دخالت نمی داد. مرتضا در نوجوانی صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می داد. فریده می گفت: «هر چه رفقای علی اصرار کردند بیاید در صدا و سیما اذان بگوید که ضبط کنند قبول نکرد. آن زمان که رئیس صدا و سیما بود.» فریده می گفت: «علی در این چهل و اندی سال که از شهادت پدرم گذشته هم برایم پدر بوده و هم همسر و هم رفیق و هم استاد. طاقت ندارم ببینم یک مو از سرش کم شده.»
دیشب که خبر شهادت علی آقا را با این عبارت «علی لاریجانی تایید صلاحیت شد» خواندم، هیچ نگران خودش و حتی انقلاب نشدم. که خودش به حقش رسید و انقلاب هم گیر اشخاص نمی ماند.
اما خیلی به فریده خانم فکر کردم. به زنی که روزی پدرش مرتضی را شهید کردند و دیروز رفیق و استاد و همسرش، علی را که وقتی خانه نباشد انگار دست های فریده را بریده اند و حتی پسرش مرتضی را که صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می گفت.
من مطمئنم یک آه این زن می تواند آمریکا و اسرائیل را از ریشه بخشکاند
✍️فائضه غفارحدادی
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
▪️راست راست جلوی چشم همه داشت عکس آقا سید مجتبی خامنهای را از دیوار میکند. عکس رهبر مملکت را. آن هم جلوی ورودی مسجد امام صادق، آن هم توی بلوار ۱۵ خرداد قم!
▪️رفتم جلو تشر بزنم سرش که مرد حسابی، مگر من میگذارم همچین جسارتی بکنی؟ دیدم از نماز خوانهای همین مسجد است. جوش آوردم. گفتم از شما که توقع نمیره عکس رهبری رو بکنید!
▫️منتظر بودم به اعتراضم تندی کند تا جوابش را بدهم. صورتش ولی این را نمیگفت. گفت معذرت میخوام. میخواستم ببرم برای روستامون اونجا عکس رهبر را نداریم.
▫️انگار آب سردی ریختند رویم. دوباره خواست با همان چسبها عکس را بچسباند گفتم لازم نیست. بیا چند تا عکس دیگر هم بدهم داشته باشی. چشمش پر اشک شد.
▪️گفت: «من اهل روستای جعفریه نزدیک دولت آباد زندگی میکنم. سال ۷۵ از یک روحانی خواستم برای روستایمان روحانی مُبَلِغ بفرستند. چند روز بعد زنگ زد و گفت یک روحانی با اخلاق و فاضل به نام سید مجتبی حسینی میآید روستایتان.
▪️همان مدت کوتاه، مردم روستا باهاش انس گرفته بودند. وقتی خواست برود هر چه مردم اصرار کردند عذرخواهی کرد و گفت باید برود.
▫️دلم گرفت. زنگ زدم به همان روحانی که واسطه شده بود. گفتم دستمریزاد چه مبلغ خوبی بود، یک ریشی گرو بگذار باز هم بیاید اینجا. گفت نشناختید کی بود؟ فرزند رهبری بود. سید مجتبی حسینی خامنهای. مشغله زیادی داره و دیگه نمیتونه بیاد.»
▫️مرد هنوز چشمهاش خیس بود. گفت ۲۹ سال از آن روز میگذرد و حالا دوباره چشم ما به جمال آن سیدی که ساده و بینشان کنار مان زندگی میکرد روشن شده.
▪️حق داشت. یعنی بهش حق دادم که بدون هیچ ملاحظهای عکس را از دیوار بردارد و با خودش ببرد جعفریه تا به هم ولایتیها نشان بدهد و بگوید حالا میشناسیدش؟ نشناخته بودیم.
👤 راوی: فروغ زال به نقل از مصطفی فاضلی
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
ایده های تولید محتوا در شرایط جنگ.pdf
حجم:
140.1K
🔰طرح و ایدههای راهبردی برای تولید محتوا در شرایط حساس کنونی
🔻از منظر استاد حجتالاسلام والمسلمین واسطی
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
روایت در حصار سانسور.pdf
حجم:
2.6M
❌اداره سانسور نظامی رژیم صهیونیستی چگونه له شدن اسرائیل را مخفی می کند؟
📵"روایت در حصار سانسور" روایتی از تلاش این اداره در راستای سانسور حملات ایران اسلامی به سرزمین های اشغالی است.
🔻ویژه راویان جنگ و جهادگران تبیین
🪴بانک ایدههای کنشگری
╰┈➤ ❝ [@activism_ideas]❞
تحلیل جنگ.pdf
حجم:
461.1K
🏴 نبرد روایتها در میانه جنگ ترکیبی فراگیر
🔳 در روزهای اخیر، منطقه شاهد تحولاتی است که فراتر از یک درگیری نظامی ساده، به سوی یک «جنگ ترکیبی فراگیر» سوق یافته است. از خیابانهای پایتخت تا عمق استراتژیک دشمن در مدیترانه و خلیج فارس، میدان نبرد به شکلی بیسابقه گسترده و پیچیده شده است.
◼️ در این تحلیل راهبردی، به بررسی دقیق چهار جبهه اصلی پرداخته شده است:
▪️ ۱. جبهه داخلی: راهبرد دشمن برای فلجسازی امنیت شهری.
▪️ ۲. جبهه منطقهای: خلیج فارس و غرب آسیا در آستانه تغییری بزرگ.
▪️ ۳. جبهه عمق استراتژیک: تغییر همیشگی محاسبات امنیتی در سرزمینهای اشغالی.
▪️ ۴. جبهه مدیترانه و اروپا: پیامی که از قبرس به قاره سبز مخابره شد.
◾️ این نوشتار، به قلم دکتر #عباس_صفاییمهر، استاد دانشگاه، کارشناس بین الملل و مدیر #اندیشگاه_روایت_ایرانی، گذار از دکترین «بازدارندگی» به «فرسایش متقابل» را با نگاهی به نظریات رسانهای و میدان نبرد تبیین میکند. جنگی که در آن دیگر خط مقدم و پشت جبههای وجود ندارد.
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
کانال مجلس خبرگان.xlsx
حجم:
17.1K
❗️فوری
🌐سکوهای مجازی اعضای مجلس خبرگان
♨️جهت روایت سخنان اعضای مجلس خبرگان
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
*ناشناسِ جعفریه*
راست راست جلوی چشمِ همه داشت عکس آقا سیدمجتبی خامنهای را از دیوار میکند. عکس رهبرِ مملکت را. آن هم جلوی ورودی مسجد امام صادق، آن هم توی بلوار ۱۵ خرداد قم!
رفتم جلو تشر بزنم سرش که مردِ حسابی، مگر من میگذارم همچین جسارتی بکنی؟ دیدم از نمازخوانهایِ همین مسجد است. جوش آوردم. گفتم «از شما که توقع نمیره عکس رهبری رو بکَنید!» منتظر بودم به اعتراضم تندی کند تا جوابش را بدهم. صورتش ولی این را نمیگفت. گفت «معذرت میخوام. میخواستم ببرم برای روستامون اونجا عکسِ رهبر را نداریم…»
انگار آبِ سردی ریختند رویم. دوباره خواست با همان چسبها عکس را بچسباند گفتم لازم نیست. بیا چند تا عکس دیگر هم بدهم داشته باشی. چشمش پر اشک شد.
گفت «من اهل روستایِ جعفریه نزدیک دولتآباد زندگی میکنم؛ سال ۷۵ از یک روحانی خواستم برای روستایمان روحانی مُبَلِغ بفرستند. چندروز بعد زنگ زد و گفت یک روحانی با اخلاق و فاضل به نام سیدمجتبی حسینی میآید روستایتان. همان مدتکوتاه، مردمِ روستا باهاش انس گرفته بودند. وقتی خواست برود هرچه مردم اصرار کردند عذرخواهی کرد و گفت باید برود. دلم گرفت. زنگ زدم به همان روحانی که واسطه شده بود. گفتم دستمریزاد چه مبلغ خوبی بود! ریشی گرو بگذار باز هم بیاید اینجا. گفت نشناختید کی بود؟!
فرزندِ رهبری بود. سیدمجتبی حسینی خامنهای. مشغلهٔ زیادی داره و دیگه نمیتونه بیاد.»
مرد هنوز چشمهاش خیس بود. گفت ۲۹ سال از آن روز میگذرد و حالا دوباره چشمِ ما به جمالِ آن سیدی که ساده و بینشان کنارمان زندگی میکرد روشن شده.
حق داشت. یعنی بهش حق دادم که بدون هیچ ملاحظهای عکس را از دیوار بردارد و باخودش ببرد جعفریه تا به هم ولایتیها نشان بدهد و بگوید حالا میشناسیدش؟ نشناخته بودیم…
✍ فروغ زال به نقل از مصطفی فاضلی
🏷[منبع](https://ble.ir/ganj_history)
#روایت_بخوانیم
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
هدایت شده از علیرضامحمدلو|جنگ شناختی
#یادداشت_های_جنگ(16)
🔎چرایی مقاومت جامعه ایرانی پساشهادت رهبران
🔻در تحلیل پایداری اجتماعی ایران، باید به یک واقعیت فرهنگی عمیق توجه کرد: جامعه ایران تنها بر منطق مادی قدرت استوار نیست. لایههای عمیقتری از معنا، نماد و روایت در این جامعه فعالاند؛ لایههایی که در بزنگاههای تاریخی، رفتار جمعی را شکل میدهند و اجازه نمیدهند توازن صرفاً مادیِ قدرت، سرنوشت نهایی جامعه را تعیین کند.
1⃣ جامعه ایرانی عمیقاً معناگراست
در این #افق_معنایی، جهان صرفاً به آنچه در سطح ماده دیده میشود محدود نیست. ایمان به عالم غیب، باور به عدالت فراتر از محاسبات کوتاهمدت و اتکاء به قدرتی برتر از قدرتهای زمینی، نوعی ظرفیت روانی و اخلاقی برای تحمل سختیها ایجاد میکند. به همین دلیل، رخدادهایی که در محاسبات صرفاً مادی میتواند به فرسایش روحیه یک جامعه منجر شود، در چنین بستر فرهنگی الزاماً همان پیامد را تولید نمیکند. جامعهای که قدرت را صرفاً در ابزارهای مادی خلاصه نمیکند، در برابر فشارهای نمادین نیز واکنش متفاوتی نشان میدهد.
2⃣ جامعه ایرانی شدیداً نمادگراست
تاریخ معاصر ایران بارها نشان داده است که شخصیتها در حافظه جمعی تنها به عنوان افراد زیستی باقی نمیمانند؛ بلکه به نمادهایی از یک مسیر و یک ارزش تبدیل میشوند. هنگامی که یک شخصیت برجسته از میان میرود، در بسیاری موارد حضور او در سطح نمادین پررنگتر میشود. این #تبدیل_فرد_به_نماد، کارکرد اجتماعی مهمی دارد: ارزشها و آرمانهایی که آن فرد نمایندگی میکرد، در حافظه عمومی تثبیت میشود و حتی میتواند الهامبخش نسلهای بعدی گردد.
3⃣ جامعه ایرانی قدیماً روایتگراست
بسیاری از مهمترین تجربههای تاریخی این جامعه ــ از حوادث کهن تا رویدادهای معاصر ــ در قالب روایتهایی ماندگار بازتولید شدهاند. این روایتها صرفاً یادآور گذشته نیستند؛ بلکه #افق_آینده را نیز ترسیم میکنند. به همین دلیل، رویدادهای تلخ یا تکاندهنده در چنین بستری تنها به عنوان یک واقعه مقطعی باقی نمیمانند، بلکه در دل یک روایت بزرگتر از مقاومت، تداوم و امید معنا مییابند.
🔸در چنین زمینه فرهنگی و اجتماعی، حذف فیزیکی یک شخصیت الزاماً به تضعیف اراده جمعی منجر نمیشود. زیرا آنچه در حافظه جامعه باقی میماند، صرفاً یک فرد نیست، بلکه معنا، نماد و روایتی است که به زندگی اجتماعی پیوند خورده است. همین پیوند عمیق میان معنا، نماد و روایت است که در بزنگاههای تاریخی، توان ایستادگی و تداوم را در جامعه ایرانی تقویت میکند.
✍علیرضامحمدلو
🆔@asre_tabyin
⚫️ بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر هر کسی که خدا مقدر کرده نوشته مرا بخواند؛
▪️راستش را بخواهید احساس میکنم نورانی ترین ماه مبارک عمرم را گذراندم...
من آسمانی ترین روزهای زمین را تجربه کردم؛
گویا درخشان ترین و نورانی ترین انسان های تاریخ را زیارت کردم...
▪️نمیدانم ملائکهای که به خداوند گفتند ما که تسبیح تو را میگوییم و تقدیست می کنیم پس این کیست که جانشینت در زمین قرار میدهی با دیدن این مردم پاسخ خود را گرفته اند یا هنوز هم چیزی را که خدا میدانست نمیدانند؟
▪️من از زمین جدا شده ترین ، یک دل ترین ، ایثارگرترین ، پاک قلب ترین و مجاهدترین ملت را تجربه کردم واقعا نمیدانم آیا دیگر عمر ما قد بدهد چنین روزهایی را تجربه کنیم یا خیر اما در دلتنگی این روزها حسرت زده ترینم.
▪️مردمی که این همه شب خانوادگی در زمین شهرشان مراقب *آسمانی ترین حکومت زمین* بودند.
▪️مردمی را دیدم که صدای بمب و پدافند و مناجاتشان و هق هق گریه شان در هم پیچیده شده بود؛
متضرع ترین و منقطع ترین انسان ها را دیدم.
▪️مردمی را دیدم که پرقدرت ترین ارتش و اقتصاد دنیا را با زن و بچه ای در خیابان متوقف کردند.
▪️من پدری را دیدم که می گفت پسر شهیدی که تمام بدنش سوخته بود را در زیباترین چهره دیده است و مادری که از دیر خبر دار شدن از شهادت فرزندش گله کرده که چرا مرا دیرتر خوشحال کردید؟
▪️دنیا بعد از این باید به احترام ایران ابرقدرت کلاه از سر بردارد اما ما نوکر به دنیا آمده ایم و جز نوکری شانی نداریم و آقایی و ابرقدرتی فقط سزاوار آن یار غایب است.
▪️ انسان هایی را دیدم که ولی امری را که تا به حال نه صدایی از او شنیده اند و نه تصویری از او دیده اند را مثل جان دوست دارند؛
گویا تربیت شده اند برای پذیرفتن آن ولی الله اعظم غایبی که نه تصویری از او دیده اند و نه صدایی از او شنیده اند اما او را از پدر و مادرشان آشناتر میشناسند.
▪️اگر جمهوری اسلامی آمده بود که سقف قامت انسان را بلندتر کند نه اینکه آخوری بزرگتر از آخور دنیاطلبان برای آنها بسازد در موفق ترین دوران خود به سر می برد
هر چند به زودی نشان خواهد داد که تامین دنیایی مرفه که با مرگ تقاطع درست نکند هم راهی جز اسلام ندارد.
۲۷ اسفند ۱۴۰۴
شیخ اسماعیل رمضانی
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
رادیو روایت.mp3
زمان:
حجم:
2.9M
🎧#پادکست7️⃣1️⃣
با موضوع صلح تحمیلی
📜کلان روایت:
تسخیر ذهن با صلح نمایی
🔴خرده روایت:
قهرمانکشی رسانهای، پیش نیاز سازش ذلیلانه است.
🎙️گوینده: رقیه امیدی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞