eitaa logo
فناوری روایت
2.5هزار دنبال‌کننده
140 عکس
40 ویدیو
24 فایل
📲سواد روایت 🖱نگاه عمیق به روایت ✍️راهبرمحتوایی: @Fadaei_Eslam
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻۷ دستاورد عملیات «خشم اپستین» در ۲۱ روز 🔹 اتان لوینز، روزنامه‌نگار آمریکایی، دستاوردهای جنگ علیه ایران را در روز ۲۱ عملیات «خشم اپستین» به شرح زیر عنوان کرده است: 🔹 نفت روسیه از تحریم خارج شد. 🔹 نفت ایران از تحریم خارج شد. 🔹 کشتی‌ها برای عبور از هرمز ۲ میلیون دلار به ایران می‌دهند. 🔹 ۱۰۰۰ میلیارد دلار از ارزش بورس از بین رفته است. 🔹 کارایی اف-۳۵ بی‌کاربرد بودنش ثابت شد. 🔹 پایگاه‌های آمریکا تحت حملات مداوم قرار دارند. 🔹 [آیت الله] خامنه‌ای با [آیت الله] خامنه‌ای عوض شدند. ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
️تحلیلگر بازارهای جهانی: قطر همین دیشب ۳۳٪ از تأمین جهانی هلیوم را از دست داد 🔹جک پراندلی: همه چشم به «نفت» دوخته‌اند، اما هیچ‌کس حواسش به «هلیوم» نیست! این یک اشتباه است. قطر همین دیشب ۳۳٪ از تأمین جهانی هلیوم را از دست داد. بسیاری از مردم فکر می‌کنند هلیوم یعنی فقط بادکنک! اما ببینید این ماده واقعاً چه چیزهایی را به حرکت درمی‌آورد: دستگاه‌های MRI: هلیوم مایع برای خنک‌سازی دستگاه‌ها استفاده می‌شود. ساخت تراشه: تمام نیمه‌هادی‌ها (چیپ‌ها) به آن نیاز دارند. هوافضا: سیستم‌های موشکی و فضایی. کامپیوترهای کوانتومی و آزمایشگاه‌های تحقیقاتی پیشرفته. 🔹هیچ جایگزینی برای هلیوم وجود ندارد. حالا ببینید چه مناطقی در معرض خطر هستند: 🔹کره‌جنوبی: سامسونگ و اس‌کی هاینیکس به لرزه افتاده‌اند. 🔹تایوان: شرکت TSMC در سکوت نگران است. 🔹ژاپن: فقط ۶۰ روز تا آغاز بحرانِ کمبود وقت دارند. 🔹سنگاپور: قطب منطقه‌ای تولید تراشه در خطر است. 🔹آلمان: قیمت‌ها همین حالا هم دو برابر شده است. 🔹چین: انبار کردن ذخایر را با سرعت شروع کرده است. 🔹آمریکا: جهش قیمت‌ها در راه است. ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
✅ هیچکس مثل «شهید لاریجانی» همزمان هم اسلام و هم ایران را دوست نداشت ✍️ محمد حسین مطهری ▪️کنار ماشین حمل پیکرها خیره و مبهوت ایستاده‌ام که صدای خانمی را می‌شنوم که می‌گوید "این ماشین پیکر شهید لاریجانیه." ▪️و انگار صد بار در گوشم پژواک می‌گیرد شهید لاریجانی؟؟ ▪️در خانواده ما "دکتر علی لاریجانی"، "آقای آملی" خطاب می‌شود. ▪️داماد محبوب آقاجون (شهید مطهری) و سوگولی عزیزکرده ی مادربزرگ مرحومم. علی لاریجانی برای خیلی از شما از صدا و سیما یا شعام یا مجلس شروع می‌شود، اما آقای آملی برای من از خاطرات شیرین کودکی‌ام شروع می‌شود. مردی که حضورش در سفرهای دسته‌جمعی نشانه‌ی این بود چقدر قرار است در این سفر خوش بگذرد. سیزده ساله که بودم مادرم به حج مشرف شد و من یک ماه در خانه عمه‌ام ماندم. یک ماه با شنیدن زمزمه مناجات زیبای آقای آملی پای سجاده نماز صبح در اتاق کناری بیدار می‌شدم و هنوز یادم هست اولین صبحی که خوشحال از بازگشت مادرم بودم از اینکه دیگر آن صدای مناجات را نمی‌شنوم گریه کردم. ▪️آقای آملی مرد جذاب و خوش‌تیپ و خوش لباس و خوش بویی بود که حتی اگر نمی‌دانستی خطِ بو چیست اما همیشه بوی ادکلنش را از دو فرسخی استشمام می‌کردی. کوهنوردی اش زبانزد خاص و عام بود. چقدر من بابت چند باری که همراه او به کوه رفتم به خودم مباهات می‌کنم. کوهنوردی دکتر برای من سمبل خستگی ناپذیریش بود. اصلا او سمبل اراده بود. اینکه در هفده روز فقط آب و چایی خورده و بیست کیلو کم کرده ضرب المثل من از دوران نوجوانی از اراده یک انسان بود. وقتی برای امتحان ورودی دوره راهنمایی از من پرسیدند سه الگو نام ببر من از رهبر شهید، پدرم و آقای آملی نام بردم. رهبر و پدر برای من کلیشه نبود اما می‌توانست کلیشه به نظر بیاید ولی نام بردن از دکتر تعجب مصاحبه کننده رو برانگیخت. ▪️وقتی دکتر در برنامه سفربخیر با یکی از بچه‌های همیار پلیس دست داد، یکی از مخالفین دکتر به طعنه گفت لاریجانی اینقدر مغرور و نچسب است که با پسر دوازده ساله مثل خاویر سولانا دست می‌دهد. من از کودکی شاهد بودم این مرد چقدر برای بچه‌ها شخصیت قائل می‌شود و به حسابشان می‌آورد. مرجع زاده بود و به معنی اصیل کلمه آقازاده و بزرگ زاده اما من شهادت می‌دهم‌ مردم کشاورز فریمان و سیستان و روستای پدری اش چقدر دوستش داشتند و بارها شنیدم او را از خودشان و مثل خودشان دهاتی می‌دانستند. ▪️در دورانی که نماینده قم بود هر جای جدید و لوکسی که افتتاح می‌شد به نام دکتر و خانواده‌اش سند زده می‌شد اما من خبر داشتم دکتر حتی برای وقتهایی که پسرانش به دفترش در قم می‌آمدند از پول خودش چایی خریده بود و گفته بود برای پسرانش فقط از این بسته چایی دم کنند. همیشه می‌گفتم اگر عکس پسرعمه شهیدم مرتضی را نشان دهند اکثر شایعات و تخریب‌ها تمام می‌شود. شوخی خود من با او این بود فیلمهای خوشگذرانیت روی عرشه کشتی را باور کنیم یا اینکه حاج محمود کریمی وقتی می‌خواهد در منزلتان روضه بخواند می‌گوید "من می‌خواستم روضه دیگری بخوانم اما آقا مرتضی امر کردند روضه ای که امروز در چیذر برای حر خواندی بخوان." همبازی بچگی من نخبه ای بود که دکترایش را از دانشگاه صنعتی شریف گرفت و این سالها مشغول پروژه‌های ملی دانش‌بنیان برای استفاده مردم و از قضا اول به دنبال نفع بردن مردم ولایت خودشان آمل بود و به قول خودم شده بود راننده خط تهران آمل. ▪️خیلی‌ها تصور می‌کردند من در پیش دکتر کار می‌کنم و مثل هر کسی که یکی را نردبام ترقی خودش کرده من نیز شوهرعمه ام را نردبام پیشرفت کردم. به قول یکی از دوستان نزدیکم تقصیر خودت است که اینقدر دکتر را استوری می‌کنی و برایش فحش می‌خوری و کسی باور نمی‌کند تو اینها را دلی می‌گذاری. کسی باور کند یا نکند من این مرد را در قامت ایران دوست دارم. چون هیچ کس مثل او همزمان هم اسلام را و هم ایران را دوست نداشت. در صحنه سیاست و اندیشه کشور ما عموما یا اسلام را بر ایران ترجیح می‌دهند یا ایران را بر اسلام. اما دکتر ترجمان عملی کتاب شریف خدمات متقابل اسلام و ایران بود. عشقش به هیچ کدام مهرش به دیگری را تنگ نمی‌کرد./ جماران ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
🚩 ذکر شهادت عظیم: این درد بی‌کرانه مهدی جمشیدی ۱. چه دشوار است ایشان را شهید خواندن. در قلب ایران، در کنار ما، در روز پیدا، در ماه رمضان، این‌چنین ناجوانمردانه، رهبر دلسوز و حکیم ما را به شهادت رساندند. آتش زدند به جان‌مان؛ جگرمان را سوزاندند؛ زخم عمیق نشاندند بر وجودمان. دل‌مان، آرام و قرار نمی‌گیرد. این داغ، هرگز کهنه نخواهد شد. این خون، خشکیده نخواهد شد. چه کنیم با روزگار تلخ پس از او؛ چه کنیم با غمی که می‌خراشد لحظه‌‌های آشفتۀ ما را؛ چه کنیم با فقدان آن روح قدسی عظیم. همۀ مصائب تاریخ، یک‌جا و ناگهان، بر جان‌مان آوار گشت. گداخته‌ایم؛ بارانی و پریشان؛ اسیر بغض و اشک و آه. حتی درد نیز نالۀ ویران‌گر سر می‌دهد و مرثیۀ جان‌سوز می‌خواند. آسمان خاطرمان، در محاصرۀ حزن و ماتم است. اینک می‌فهمیم معنای یتیمی را؛ معنای تنهایی و فقدان و خلاء را. نفس، سینه را می‌سوزاند و غم، زبانه می‌کشد از درون. چه تهی شده است بودن و ماندن پس از او. تکیه‌گاه بود؛ خاطرمان آسوده بود که هرچه بر ما می‌گذرد، اما او هست. دلخوش داشتیم به این واسطۀ فیض. آه، نمی‌گذرد این روزگار تباه بی‌ او بودن؛ دقایق، داغدارند و دل‌شکسته. غم می‌بارد از اوقات وامانده و سرگردان. دیدیم آنچه را که حتی از تصورش گریزان بودیم؛ باور نداشتیم این روز سیه‌رو را؛ این ماتم ناگوار را؛ این جراحت لاعلاج را. حبس گشته‌ایم در چاه حزن بی‌پایان. ۲. یکپارچه، نور بود؛ در چهره‌اش، ملکوت موج می‌زد و عشق، غزل‌خوان بود. هرچه زمان می‌گذشت، تقرّب و عروج در سیمای رسولانه‌اش نمایان‌تر می‌شد؛ به‌راستی، عبد صالح خدا بود؛ سالک مجاهد ربّانی؛ زاهد پارسای مهذّب؛ عالِم شیدای موحّد. ما مشاهده کردیم حیات توحیدی را در عمق سیاست. ما به عیان دیدیم امکان سیر باطنی و گذر به عوالم ملکوتی را در ساحت قدرت. چه بی‌پیرایه بود؛ بی‌تعلّق و رها؛ بریده و فانی؛ مجذوب و دلداده؛ شوریده و سبکبار. هر آنچه که در عرفان می‌گفتند، در او متجلّی و محقّق بود. چهره‌اش سخن‌ها داشت با اهل معنا و شهود. آنچنان در طریقت سلوکِ توحیدی گام برداشته بود که چونان ملِک شده بود؛ آسمانی و مجرّد و منقطع. در زمین بود و چشم به آسمان داشت. در مقام اتصال و توجه و تذکر به‌سرمی‌برد. هیچ نشانی از تعلّقات اینجایی در نگاهش نبود؛ رفته بود، پیش از آن‌که برود. از کثرت عالم سیاست، وحدت عالم معرفت را آفریده بود؛ و چنین جمع و اتّحادی را جز در خمینی کبیر ندیده بودیم. در طهارت باطن و تهذیب نفس، چه سیرها پیموده بود که اصحاب حقیقت و معنا در گسترۀ وجودش، خدشه و لکه‌ای نمی‌یافتند. یک تکه نور بود در دنیای تاریک ما. ۳. در آخرین سخنش، از جدّش، حسین‌بن‌علی ـ علیه‌السلام ـ گفت. گفت همچون او، تن به بیعت با مظاهر فسق و طاغوت نمی‌دهد و در برابر فرعون، زانو نمی‌زند. گفت خواهد ایستاد و از مقاومت باز نخواهد گشت. و نه‌فقط گفت، بلکه برگزید شهادت را. شهادت، انتخاب جدّش بود و او نیز به تأسی از آن روح قدسی، مرگ سرخ را اختیار کرد. می‌دانست که دشمن، شرافت ندارد و به جانش طمع کرده، اما خوفی نداشت، بلکه شهادت را تمنّا داشت. اراده کرد شهادت را. و مگر حسین‌بن‌علی ـ علیه‌السلام ـ نمی‌دانست که قافله‌اش در دریایی از خون غوطه‌ور خواهد شد و کربلای خونین در پیش است. آری، می‌دانست و به استقبال شهادت رفت. بی‌جهت نبود آن ارجاع واپسین به سخن سیدالشهدا. دل‌‌آگاه شده بود از نحوۀ رفتن خویش. نگریخت و پنهان نشد؛ شعار نداد و از میدان کناره‌گیری نکرد؛ بیم نداشت و دل‌نگران نبود؛ او مرگ سرخ را انتخاب کرد تا بگوید مقاومت مؤمنانه، طریق حق است و عاشورائیان، با تسلیم و انقیاد و ذلّت و حقارت، بیگانه‌اند. اگر بهای ماندن، تسلیم در برابر طاغوت است، پس زهی سعادت، رفتن. مرد میدان، مأنوس و مألوف با شهادت است و آن را می‌طلبد، نه این‌که برای بیشتر ماندن، از حق و صراط عبودیت درگذرد و ولایت شیطان بزرگ را گردن بنهد. سیدعلی خامنه‌ای، به قافلۀ کربلائیان پیوست و اینک در جوار حسین‌بن‌علی ـ علیه‌السلام ـ سرمست و متنعّم است. خوشا چنین تقدیری؛ خوشا سرخ‌جامه پریدن به ابدیّت؛ خوشا عاشقانه مرگ را در آغوش فشردن؛ خوشا نهراسیدن و در بیت، کربلا بنانهادن؛ خوشا مشت گره‌کرده در برابر فرعون؛ خوشا شهادت مظلومانه ... ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
🔻همچون انقلاب ۵۷ ✍️ابوالقاسم بام افکن برای خیلی از آنهایی که بعد از انقلاب متولد شده و بزرگ شدند؛ برای تمام کسانی دل در گرو انقلاب اسلامی داشته و دارند ولی آن روزها را ندیده بودند؛ راهپیمایی های با شکوه منتهی به انقلاب ۵۷ و آن حضور یک دست مردم با تیپ ها و قیافه های مختلف، از همه اقشار جامعه و با هدفی واحد، چیزی مثل افسانه بود. درست است که آن را درک نکرده اند ولی این شبها و روزها برای شان تداعی کننده انقلاب ۵۷ است. گویی همه چیز به عقب برگشته است. شعار اصلی مردم الله اکبر شده و مردم از عمق وجود مرگ بر امریکا و اسراییل می‌گویند. هر شب در راهپیمایی حاضر می‌شوند برای حفظ کشورشان. در تجمعات حاضر می‌شوند برای تجدید بیعت با آرمانهای امام شهیدشان. همه با هم مهربانتر شده اند و در خدمت به یکدیگر و باشکوه برگزار کردن این‌ مراسمات از هم سبقت می‌گیرند. هر روز که می‌گذرد حضور شان پر رنگتر می‌شود. دست خدا را به وضوح می‌شود با این جماعت دید. رضایت امام زمان (عج) را می‌شود احساس کرد. بغض انقلابی و حماسی مردم ستودنی است.حضور کودکان و سالمندان الطاف خاص الهی را به این تجمعات جلب کرده است. این مردم دلهایشان به خدا گرم است؛ از چیزی نمی‌هراسند. در لحظه موشک باران ذکر لب و قلبشان الله اکبر است و از عمق وجودشان آن را فریاد می‌زنند. آنها قلب و دلشان برای انقلاب اسلامی ایران می‌تپد. برای همه اش،هم ایرانش و هم اسلامش. و تا وقتی این مردم پای کار انقلاب اسلامی ایران هستند هیچ دشمنی نمی‌تواند به این جمهوری صدمه بزند. مثل این چنین ملتی اهل بیعت با یزیدیان زمانش نخواهد بود. رهبر شهیدمان در وصف این مردم فرمودند: ملّت ایران درسهای اسلامی و شیعیِ خودش را خوب بلد است؛ میداند که چه‌ کار کند. امام حسین (علیه السّلام) فرمود: مِثلی لا یُبایِعُ مِثلَ یَزید؛ کسی مثل من، با کسی مثل یزید بیعت نمیکند. ملّت ایران در واقع می‌گویند: ملّتی مثل ما، با این فرهنگ، با این سابقه، با این معارف عالی، با سردمدارانی مثل افراد فاسدی که امروز در آمریکا بر سر کارند، بیعت نخواهد کرد. ۱۴۰۴/۱۱/۲۸ ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
این به اون در می‌خواهم به گذشته بروم و داستان این روزها را برای اجدادم تعریف کنم. بروم آن کوچه‌ای که روی سردر باشگاه تنیس نوشته بودند: «ورود ایرانی و سگ ممنوع» و برای هر ایرانی که چشمش به این تابلو می‌افتد، داستان امروز را تعریف کنم. به چشم‌های خسته مصدق نگاه کنم و از پیروزی امروز بگویم. من می‌خواهم به صبحی که مردم شنیدند انگلیس، رضا شاه را از کشور تبعید کرده، بروم و از امروز بگویم. بروم توی صورت آن کارمند اجنبی که برای کار کردن در ایران «حق توحش» می‌گرفت، بکوبم و از امروز تعریف کنم. من می‌خواهم به جنگ جهانی دوم بروم. به آنجا که گفتیم که بی طرف هستیم اما کسی صدایمان را نشنید و مملکتمان شد پادگان سربازهای اجنبی. به روزی که روسای جمهورِ مثلا قدرت‌های آن زمان، آمدند و داخل ایران جلسه گذاشتند و حتی به محمدرضا پهلوی نگفتند که وسط تهران هستند! من می‌خواهم سرهای پایین افتاده از تحقیر اجدادم را بالا بگیرم و از امروز برایشان تعریف کنم... ✍فاطمه‌محمدی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
صدای بمباران‌ها پشت هم بود. در تکان می‌خورد و ساختمان می‌لرزید. تندی رفتم پایین. زینب دوونیم ساله، مثل صاحب اسمش، محکم است. ذره‌ای ترس نداشت. اما مادربزرگ، نگران و مضطرب بغلش کرده بود. فرستادمشان زیر راه‌پله فلزی. چهار پنج نقطه از شهر را زده بود؛ زود گوشی را چک کردم و حدود نقاط را فهمیدم. آماده شدم و زدم بیرون. خانمم رفته بود مغازه. نزدیک پل صفوی؛ جایی که چندتایی از بمب‌ها را آنجا انداخته بودند. گفت موج انفجار دو سه باری خودش و مشتری‌ها را پرت کرده روی زمین و بعد زده‌اند بیرون؛ و چندتایی خانم افتاده بودند توی جوب یا پناه گرفته بودند آنجا؛ و مردی آن وسط داد زده که تقصیر شماهاست این وضعیت و کسی خوابانده توی گوشش(که بعدا عذرخواهی‌کرده‌اند از هم)؛ و شیشه‌های مغازه‌ها همه خرد شده؛ و... . سوار موتور و ماشینِ این و آن، خودم را رساندم پل شهدا. دوان دوان رفتم تا نزدیک محل حادثه. اولش ردی از دود یا انفجار نبود. جلوتر رفتم. از تجمع مردم، روی پل صفوی، معلوم بود اتفاقی افتاده. یکی دو تا ماشین راه را بسته بودند و بسیجی‌های مسلح مراقب بودند کسی جلو نرود. کارت خبرنگاری برای اولین‌بار (و تا این لحظه، آخرین‌بار) به درد خورد و شد مجوز ورود و تصویربرداری. دوربین را گذاشتم روی ضبط، یکی در میان فحش می‌دادم، ذکر می‌گفتم و جلو می‌رفتم. خیابان ساحلی پرتردد است. ماشین‌ها درحال عبور بوده‌اند که جنگنده‌ها حمله می‌کنند. از شدت موج انفجار و ترکش‌ها، ماشین‌ها به حالت اوراق‌شدگی درآمده بودند. سرنشین‌ها را ظاهراً برده بودند بیمارستان شهید رحیمی. صحبت از شهادت یک خانم هم بود و از زیر آوار ماندن چند بچه. وارد محل حادثه شدم. تا امروز نزدیک‌ترین مواجه‌ام با جنگ بود و به‌خاطر مسائل امنیتی‌، غیرقابل‌ذکرترینش. صدای برگشتن جنگنده که آمد، زدیم بیرون. مخزن سوختی، آتش گرفته بود. دودش آسمان را پوشاند. چشمم می‌‌سوخت؛ نفس کشیدن سخت بود. کنار پارکِ زیر پل، مردی داشت به خانم گریان و آشفته‌ای کمک می‌کرد تا آبی به سر و رویش بزند. فکر کردم شوهرش باشد؛ نبود. خودروی زن، نزدیک محل بمباران جا مانده بود؛ و مرد، رهگذری بود که داشت کمکش می‌کرد. رفتم سمت بیمارستان. اورژانس شلوغ بود. چندتایی زن و مرد زخمی و ترکش‌خورده روی تخت‌ها بودند؛ احتمالاً سرنشین همان خودروها. بخاطر موج‌گرفتی و شدت جراحات نای صحبت نداشتند. خانم جوانی که انگار از آرایشگاه زده بود بیرون، روی یکی از تخت‌ها بود. اثری از زخم و خونریزی نداشت. دستانش را باز کرده بود، سرش به بغل افتاده بود، هر دو سه ثانیه، بدنش تکان شدیدی می‌خورد و چشمش باز و بسته می‌شد. پرستار را صدا زدم؛ گفت دچار حمله عصبی شده. انتشار فیلم‌ در این لحظه‌ها، درست نیست، اما مستندکردنشان سند جنایت است که دیگرانی ببینند بمب‌ها قابلیت تفکیک و تشخیص زن و مرد، پیر و جوان، نظامی و غیرنظامی از یکدیگر را ندارند. به همین نیت، فیلم گرفتم؛ و حراست بیمارستان هم من را گرفت. نه کارت، به دردی خورد، نه آشناهایی که پشت هم ردیف کردم. ترکیب ریش، کارت ملی و خونسردی، راضی‌شان کرد به پاک کردن فیلم‌ها. از بیمارستان زدم بیرون. برق منطقه رفته بود. خانه‌های آنطرف خیابان ساحلی، همه آسیب دیده‌ بودند؛ شیشه‌های شکسته؛ درهای قُر شده؛ ترکش‌های فلزیِ توی خانه‌ها. چندنفری توی همان تاریکی و دود غلیظ سوختن مخزن، شلنگ و جارو دست گرفته بودند به شستنِ جلوی خانه و مغازه‌هایشان. باران گرفت. خاکسترها سنگین شد و نشست روی سر و لباس‌ها. رفتم سمت بازار. مغازه‌ها تعطیل بودند. از دوازده برجی تا شیرخوارگاه. و شهر خلوت؛ و همه موکب‌ها از اول خیابان انقلاب تا جایگاه بعثت تعطیل؛ جز یکی؛ پدری و دختر ده دوازده ساله‌اش که توی موکبِ چسبیده به جایگاه، چای و خرما می‌دادند. ده پانزده نفر بیشتر نبودیم. از همین جمعیت‌، خانم‌ها شعار می‌دادند و ما مردها نگران که اگر کسی نیاید، بازخورد بدی دارد و مردم نگران‌تر می‌شوند و فرصت‌طلب‌ها جرئت پیدا می‌کنند و... . ساعت از هشت رد شده بود. وضو گرفتم و روی سکوی وسط بلوار، ایستادم به نماز. بوی ریا می‌داد یا نه، تنها چیزی بود که به ذهنم رسید. ذکرها را طولانی‌تر از همیشه خواندم و توی قنوت «الهی عظم البلا» را که معمولاً نمی‌خوانم. می‌خواستم آدم‌های بیشتری نماز خواندن جوانی را وسطِ بلوارِ یک شهرِ بمباران شده ببینند. و نماز (به هر طریق) از مظاهر آرامش است برای آدم‌ها. ساعت نُه شد. گریه‌ام گرفت از کثرت جمعیت. از خانمی که روی کالسکه بچه‌اش کیسه زباله کشیده بود تا باران، خیسش نکند؛ و از زن‌های کفن‌پوش؛ و از مردِ معتادِ پرچم به دست؛ و از دختر بی‌حجابی که گفت ایرانی از چیزی نمی‌ترسد؛ و از جرئت مردمی که چند ساعتِ قبل، شهرشان بمباران شده بود، شهید داده بودند، اما باز هم میدان را خالی نکردند. ✍ امین ماکیانی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
﷽ با امروز شد سه‌هفته! دقیقا سه هفته پیش همچین روزی بود که جنگ شروع شد! در این بیست و یک روز که به اندازه چند ماه گذشت، آن‌قدر سرعت اتفاقات بالا بود که از ثبت خیلی‌هایشان جا ماندم. حالا گفتم به بهانه سومین هفته‌گرد شروع جنگ یک شمای کلی بنویسم از این روزها. از احساسات متفاوت و متنوعی که تجربه کردم. از بُهت و ترس، غم و امید، غرور، اضطرار و سرگشتگی، آرامش و عشق به وطن و مردم! از تغییرات سبک زندگی‌مان در این مدت. راستش هرچه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید قبل از آن شنبه چطور زندگی می‌کردم. جنگ اثر عمیقی روی زندگی ها گذاشته و شاید بیشتر از آن، واکنش ما نسبت به جنگ تاثیر بیشتری داشته. وگرنه در دنیا جنگ جز ویرانی و غم و غصه و فرار و ترس، آورده دیگری دارد؟ جبهه مقاومت اما حسابش از همه دنیا جداست. همانطور که رهبر شهیدمان گفت جنس عزاداری ما از جنس عزای حسینی است. اینجا بعد از جنگ، داغ تبدیل به حماسه می‌شود. سوگواری بدون رجز خواندن معنا ندارد. عزاداری صرفا گریه و ناراحتی نیست. شجاعت معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. به جای کز کردن و غمبرک زدن، انتقام می‌شود رویای روز و شب‌ها. و این است که جنگ را در کشور ما با همه جای دنیا متفاوت کرده. به قول حاج قاسم در بحران جنگ فرصت‌ها آنقدر زیاد است که تهدیدها به چشم نمی‌آید. این جنگ‌ها برای ما به اذن خدا تبدیل به گنج می‌شود، مثل دفاع مقدس. گنج امروز ما این همدلی و وحدتی است که به وجود آمده‌، این مبعوث شدن مردم. این رقیق شدن دل‌ها، این عشق به وطن که می‌جوشد. حالا معنای این عبارت را می‌فهمم: یقینا کله خیر... این روزها عجیب حال و هوای کتاب‌های دفاع‌مقدس را می‌دهد. من که تجربه‌اش را نداشتم فقط شمه‌ای از آن روزها را خوانده و شنیده بودم. این اجتماع مردم توی مسجدها، این دورهم جمع شدن‌های خانم‌ها و پیچیدن لقمه‌های سحری و افطار رزمنده‌ها، این خیابان‌گردی‌ها و راهپیمایی‌ها. این مراسمات که بهم پیچیده، ماه رمضان و شب‌های قدر، روز قدس و تشییع‌های چندین باره پیکر شهدا. انگار جریان خون تازه‌ای دویده توی رگ‌هایمان و ما را از رخوت و سستی درآورده. راستش این شب‌ها برای بیرون رفتن شوق دارم. حتی دلم نمی‌آید یک شب را از هم دست بدهم. بعد از داغ رفتن رهبرمان، این قدم‌های جمعی شبانه نجاتم داد. منِ درونگرا از چشم توی چشم شدن با هموطنانم و دیدن ذوق و شوق بچه‌ها و شعار دادن‌ها و نشان دادن علامت پیروزی که حالا تبدیل به مُشت گره کرده شده، برای زندگی انرژی می‌گیرم. اگر یک شب نروم انگار شارژ باتری روحم ته کشیده. این شب‌ها از سنگینی و خواب‌آلودگی بعد از افطار خبری نیست. برنامه معلوم است. ظرف‌ها که جمع‌وجور شد، غذای سحری بار گذاشته می‌شود و بعدش حاضر می‌شویم که به قرار شبانه‌مان برسیم. زمستان هم دم رفتن انگار تازه یادش آمده خوب نباریده‌ و حسابی از خجالتمان درآمده. البته چه دارم می‌گویم! ما که فقط زیر برف و باران، کنار هم می‌ایستیم، ولی بقیه شهرها که زیر موشک‌باران هم ایستادگی می‌کنند. و چقدر به استقامت و شجاعت‌شان غبطه می‌خورم. با هم رفیق شده‌ایم. آدم‌هایی که تا دیروز نمی‌شناختیم‌شان ولی از هر آشنایی نزدیک‌تر و مهربان‌تر شده‌اند‌. پرچم‌هایمان را به هم تعارف می‌کنیم و برای بچه‌ها خوراکی و هدیه‌های کوچک برمی‌داریم. بساط نذری و موکب هم به راه است. آدم دلش هوای اربعین می‌کند دوباره. احساسات‌مان درهم پیچیده. دمی از داغ فراق، عکس رهبر شهیدمان را به سینه می‌چسبانیم و برایش اشک می‌ریزیم، لحظه ای بعد با افتخار پرچم کشورمان را بالا نگه می‌داریم و برای سربلندی‌اش دعا می‌کنیم، با رهبر جدیدمان با اینکه هنوز او را ندیده و صدایش را نشنیده‌ایم، از عمق جان بیعت می‌کنیم و ته دلمان قرص می‌شود که راه رهبر شهیدمان ادامه دارد. برای هموطن‌هایمان در شهرهای مختلف که زیر بمباران دشمن هستند، قل هو الله می‌خوانیم و برای نیروهای نظامی و پدافندی و موشکی‌مان، با آرزوی موفقیت آیت‌الکرسی روانه می‌کنیم. سوره فتح و دعای توسل و دعای صحیفه که وصیت رهبرمان بود، شده ذکر هر روزمان. مداحی‌های حاج مهدی رسولی و محمود کریمی و رجزخوانی‌های حسین طاهری هم ورد زبانمان شده و دمی از مغزمان بیرون نمی‌رود. همه مناسبت‌هایمان در خیابان برگزار‌ می‌شود. از چهارشنبه‌سوری گرفته تا لحظه تحویل سال و نماز عید و شاید دیدوبازدیدهای نوروزی. نباید این را بگویم. شاید چون دور از بمب و موشک هستم اینطور به دلم آمده. اما راستش را بخواهید من جنگ را دوست دارم. فکر می‌کنم جنگ با همه ویرانی‌هایش اما برکاتی دوچندان دارد. ✍ فاطمه انوری ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
❗️کتاب نبرد روایت ها، توسط اندیشکده فناوری روایت منتشر شد. 📕 کتاب «نبرد روایت‌ها»؛ الگویی راهبردی و عملیاتی جنگ روایت‌ها علیه اسرائیل، شما رو با روش‌ها و ترفند‌های رسانه‌ای اسرائیل آشنا می‌کنه و راهکارهای مناسبی رو برای مقابله با اون ارائه میده. ☑️ نیروهای شجاع نظامی ما دارن به‌خوبی وظیفه‌شون رو انجام میدن. ما هم باید در روایت جانفشانی‌هاشون سریع، دقیق و پرقدرت باشیم. ⚠️کتاب ، یک بازوی کمکی برای انجام این کار مهم هست. 📬جهت سفارش و دریافت کتاب با تخفیف به آیدی @admin_activism پیام دهید 🖊نویسندگان ●ابوالفضل شعبان پور، مدیر اندیشکده فناوری روایت ●مجتبی فرهنگ، مدیر اندیشکده حکمرانی فرهنگی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
ا﷽ روایتی از 🔻مادر تخت کناری اتاقِ ۳، بخش اطفال. من بودم و دو تا مادرِ خسته‌ی دیگر. الکی الکی شبیه آدم‌های سرحال و با روحیه بودم، انگار نه انگار یکی از وحشتناک‌ترین روزهای زندگی‌ام را می‌گذرانم. برعکسِ همه‌چیز، منظره‌ی بیرون را خیلی دوست داشتم. آن دورها تا چشم کار می‌کرد کوه بود. ولی پرده را پایین آوردم که اگر انفجاری بود خطرِ پرتاب شیشه کمتر باشد. مادر تخت کناری خیلی خسته‌ بود؛ چند روزی اینجا بوده. تلفنی حرف می‌زد، کلافه و عصبانی. "چقدر بهشون گفتیم نریزید بیرون؟ خوب شد؟ دیدید؟ به چه قیمتی؟" راستش چیزهایی که می‌شنیدم به ظاهرش نمی‌خورد. کم‌کم فهمیدم از تهران آمده، زندگی‌اش را در چند چمدان جا کرده و با سه تا پسرش راهی خانه‌ی پدر شده. گفت: "شوهرم حتی نمی‌دونه بچه‌ش بیمارستانه. چیزی بهش نگفتم که ذهنش درگیر نشه." دخترم از آن بابایی هاست! همسرم کمی بالای سرش ماند تا خوابید، بعد رفت. یکی دو ساعت بعد از آن مادر شنیدم دلتنگِ همسر است و چند روز بی‌خبری کشیده. با ذوق می‌گفت:" پسرای منم خیلی بابایی‌ان." بچه که بی‌قرار می‌شد، صدای پدرش را برایش می‌گذاشت تا آرام شود. "خانم همسرتون سپاهی‌ان؟ ارتشی؟" "نه. یگان ویژه. دیگه خیلی کاری ندارم چیکار می‌کنه. فقط سپردمش به خدا. هیچ‌کس نمی‌دونه ماها چطور ذره‌ذره می‌میریم." خجالت کشیدم. کاری از دستم برنمی‌آمد. به امید اینکه برایش دلگرمی باشد از اهمیت نقش او و همراهی و صبوری و شغلِ پرافتخارِ همسرش گفتم. فیلمی نشانم داد. همسرش بود. شب‌های اغتشاشات در خیابان برای نیروهایش حرف می‌زد. چیز زیادی یادم نیست جز اینکه از تک‌تک کلماتش شرافت می‌بارید. در آن هیاهو و اضطرابِ هجوم داعشی‌ها، هشدار می‌داد که باید آرام و درست رفتار کنیم. از این طمانینه متحیر شدم. از این "دوست‌داشتنِ همه"، حتی کسی که برای کشتنش آمده بود. "مادرِ تخت‌کناری"، مضطرب، خسته و دلتنگ بود. امّا به‌غایت صبور. ✍ ستایش سرلک ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸🔸 📝آقاجان پاهایش در کارخانه ریسندگی زیر دستگاه رفته بود. با جفت عصای زیر بغل راه می‌رفت. یکی از پاهایش از زانو کج شده بود. با همین پاهای کج یک زیرانداز کوچک برمی‌داشت. توی حیاط کنار باغچه پهن می کرد. روی زیر انداز می نشست. باغچه مثل یک نعل بزرگ بود و وسطش یک حوض سنگی بود. از صبح که آفتاب لب دیوار سرک می کشید، شروع می کرد. سانتی متر به سانتی متر باغچه را تمیز می کرد. برگ های زرد شده گل های میمون و اطلسی و میخک. علفهای هرز. پیچک های زیر بوته های گل رز سفید. زباله های ریزی که کف خاک باغچه بود. تکیه گاه گذاشتن برای شاخه های نو رسیده. بستن زخم شاخه های آسیب دیده‌ درخت زردآلو و آلبالو و انار. انگار ذره بین دستش بود. هیچ چیز از قلم نمی افتاد. آفتاب که وسط آسمان می آمد باغچه هم از زیر دست آقاجان در می آمد. انگار نو عروسی که دفعه اول از زیر دست مشاطه گر بیرون آمده. ترگل و تر و تمیز. آقاجان ها مثل هم اند. خوب بلد اند خاک را کیمیا کنند. ✍مرضیه‌ احمدی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞