eitaa logo
فناوری روایت
2.5هزار دنبال‌کننده
140 عکس
40 ویدیو
24 فایل
📲سواد روایت 🖱نگاه عمیق به روایت ✍️راهبرمحتوایی: @Fadaei_Eslam
مشاهده در ایتا
دانلود
این به اون در می‌خواهم به گذشته بروم و داستان این روزها را برای اجدادم تعریف کنم. بروم آن کوچه‌ای که روی سردر باشگاه تنیس نوشته بودند: «ورود ایرانی و سگ ممنوع» و برای هر ایرانی که چشمش به این تابلو می‌افتد، داستان امروز را تعریف کنم. به چشم‌های خسته مصدق نگاه کنم و از پیروزی امروز بگویم. من می‌خواهم به صبحی که مردم شنیدند انگلیس، رضا شاه را از کشور تبعید کرده، بروم و از امروز بگویم. بروم توی صورت آن کارمند اجنبی که برای کار کردن در ایران «حق توحش» می‌گرفت، بکوبم و از امروز تعریف کنم. من می‌خواهم به جنگ جهانی دوم بروم. به آنجا که گفتیم که بی طرف هستیم اما کسی صدایمان را نشنید و مملکتمان شد پادگان سربازهای اجنبی. به روزی که روسای جمهورِ مثلا قدرت‌های آن زمان، آمدند و داخل ایران جلسه گذاشتند و حتی به محمدرضا پهلوی نگفتند که وسط تهران هستند! من می‌خواهم سرهای پایین افتاده از تحقیر اجدادم را بالا بگیرم و از امروز برایشان تعریف کنم... ✍فاطمه‌محمدی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
صدای بمباران‌ها پشت هم بود. در تکان می‌خورد و ساختمان می‌لرزید. تندی رفتم پایین. زینب دوونیم ساله، مثل صاحب اسمش، محکم است. ذره‌ای ترس نداشت. اما مادربزرگ، نگران و مضطرب بغلش کرده بود. فرستادمشان زیر راه‌پله فلزی. چهار پنج نقطه از شهر را زده بود؛ زود گوشی را چک کردم و حدود نقاط را فهمیدم. آماده شدم و زدم بیرون. خانمم رفته بود مغازه. نزدیک پل صفوی؛ جایی که چندتایی از بمب‌ها را آنجا انداخته بودند. گفت موج انفجار دو سه باری خودش و مشتری‌ها را پرت کرده روی زمین و بعد زده‌اند بیرون؛ و چندتایی خانم افتاده بودند توی جوب یا پناه گرفته بودند آنجا؛ و مردی آن وسط داد زده که تقصیر شماهاست این وضعیت و کسی خوابانده توی گوشش(که بعدا عذرخواهی‌کرده‌اند از هم)؛ و شیشه‌های مغازه‌ها همه خرد شده؛ و... . سوار موتور و ماشینِ این و آن، خودم را رساندم پل شهدا. دوان دوان رفتم تا نزدیک محل حادثه. اولش ردی از دود یا انفجار نبود. جلوتر رفتم. از تجمع مردم، روی پل صفوی، معلوم بود اتفاقی افتاده. یکی دو تا ماشین راه را بسته بودند و بسیجی‌های مسلح مراقب بودند کسی جلو نرود. کارت خبرنگاری برای اولین‌بار (و تا این لحظه، آخرین‌بار) به درد خورد و شد مجوز ورود و تصویربرداری. دوربین را گذاشتم روی ضبط، یکی در میان فحش می‌دادم، ذکر می‌گفتم و جلو می‌رفتم. خیابان ساحلی پرتردد است. ماشین‌ها درحال عبور بوده‌اند که جنگنده‌ها حمله می‌کنند. از شدت موج انفجار و ترکش‌ها، ماشین‌ها به حالت اوراق‌شدگی درآمده بودند. سرنشین‌ها را ظاهراً برده بودند بیمارستان شهید رحیمی. صحبت از شهادت یک خانم هم بود و از زیر آوار ماندن چند بچه. وارد محل حادثه شدم. تا امروز نزدیک‌ترین مواجه‌ام با جنگ بود و به‌خاطر مسائل امنیتی‌، غیرقابل‌ذکرترینش. صدای برگشتن جنگنده که آمد، زدیم بیرون. مخزن سوختی، آتش گرفته بود. دودش آسمان را پوشاند. چشمم می‌‌سوخت؛ نفس کشیدن سخت بود. کنار پارکِ زیر پل، مردی داشت به خانم گریان و آشفته‌ای کمک می‌کرد تا آبی به سر و رویش بزند. فکر کردم شوهرش باشد؛ نبود. خودروی زن، نزدیک محل بمباران جا مانده بود؛ و مرد، رهگذری بود که داشت کمکش می‌کرد. رفتم سمت بیمارستان. اورژانس شلوغ بود. چندتایی زن و مرد زخمی و ترکش‌خورده روی تخت‌ها بودند؛ احتمالاً سرنشین همان خودروها. بخاطر موج‌گرفتی و شدت جراحات نای صحبت نداشتند. خانم جوانی که انگار از آرایشگاه زده بود بیرون، روی یکی از تخت‌ها بود. اثری از زخم و خونریزی نداشت. دستانش را باز کرده بود، سرش به بغل افتاده بود، هر دو سه ثانیه، بدنش تکان شدیدی می‌خورد و چشمش باز و بسته می‌شد. پرستار را صدا زدم؛ گفت دچار حمله عصبی شده. انتشار فیلم‌ در این لحظه‌ها، درست نیست، اما مستندکردنشان سند جنایت است که دیگرانی ببینند بمب‌ها قابلیت تفکیک و تشخیص زن و مرد، پیر و جوان، نظامی و غیرنظامی از یکدیگر را ندارند. به همین نیت، فیلم گرفتم؛ و حراست بیمارستان هم من را گرفت. نه کارت، به دردی خورد، نه آشناهایی که پشت هم ردیف کردم. ترکیب ریش، کارت ملی و خونسردی، راضی‌شان کرد به پاک کردن فیلم‌ها. از بیمارستان زدم بیرون. برق منطقه رفته بود. خانه‌های آنطرف خیابان ساحلی، همه آسیب دیده‌ بودند؛ شیشه‌های شکسته؛ درهای قُر شده؛ ترکش‌های فلزیِ توی خانه‌ها. چندنفری توی همان تاریکی و دود غلیظ سوختن مخزن، شلنگ و جارو دست گرفته بودند به شستنِ جلوی خانه و مغازه‌هایشان. باران گرفت. خاکسترها سنگین شد و نشست روی سر و لباس‌ها. رفتم سمت بازار. مغازه‌ها تعطیل بودند. از دوازده برجی تا شیرخوارگاه. و شهر خلوت؛ و همه موکب‌ها از اول خیابان انقلاب تا جایگاه بعثت تعطیل؛ جز یکی؛ پدری و دختر ده دوازده ساله‌اش که توی موکبِ چسبیده به جایگاه، چای و خرما می‌دادند. ده پانزده نفر بیشتر نبودیم. از همین جمعیت‌، خانم‌ها شعار می‌دادند و ما مردها نگران که اگر کسی نیاید، بازخورد بدی دارد و مردم نگران‌تر می‌شوند و فرصت‌طلب‌ها جرئت پیدا می‌کنند و... . ساعت از هشت رد شده بود. وضو گرفتم و روی سکوی وسط بلوار، ایستادم به نماز. بوی ریا می‌داد یا نه، تنها چیزی بود که به ذهنم رسید. ذکرها را طولانی‌تر از همیشه خواندم و توی قنوت «الهی عظم البلا» را که معمولاً نمی‌خوانم. می‌خواستم آدم‌های بیشتری نماز خواندن جوانی را وسطِ بلوارِ یک شهرِ بمباران شده ببینند. و نماز (به هر طریق) از مظاهر آرامش است برای آدم‌ها. ساعت نُه شد. گریه‌ام گرفت از کثرت جمعیت. از خانمی که روی کالسکه بچه‌اش کیسه زباله کشیده بود تا باران، خیسش نکند؛ و از زن‌های کفن‌پوش؛ و از مردِ معتادِ پرچم به دست؛ و از دختر بی‌حجابی که گفت ایرانی از چیزی نمی‌ترسد؛ و از جرئت مردمی که چند ساعتِ قبل، شهرشان بمباران شده بود، شهید داده بودند، اما باز هم میدان را خالی نکردند. ✍ امین ماکیانی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
﷽ با امروز شد سه‌هفته! دقیقا سه هفته پیش همچین روزی بود که جنگ شروع شد! در این بیست و یک روز که به اندازه چند ماه گذشت، آن‌قدر سرعت اتفاقات بالا بود که از ثبت خیلی‌هایشان جا ماندم. حالا گفتم به بهانه سومین هفته‌گرد شروع جنگ یک شمای کلی بنویسم از این روزها. از احساسات متفاوت و متنوعی که تجربه کردم. از بُهت و ترس، غم و امید، غرور، اضطرار و سرگشتگی، آرامش و عشق به وطن و مردم! از تغییرات سبک زندگی‌مان در این مدت. راستش هرچه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید قبل از آن شنبه چطور زندگی می‌کردم. جنگ اثر عمیقی روی زندگی ها گذاشته و شاید بیشتر از آن، واکنش ما نسبت به جنگ تاثیر بیشتری داشته. وگرنه در دنیا جنگ جز ویرانی و غم و غصه و فرار و ترس، آورده دیگری دارد؟ جبهه مقاومت اما حسابش از همه دنیا جداست. همانطور که رهبر شهیدمان گفت جنس عزاداری ما از جنس عزای حسینی است. اینجا بعد از جنگ، داغ تبدیل به حماسه می‌شود. سوگواری بدون رجز خواندن معنا ندارد. عزاداری صرفا گریه و ناراحتی نیست. شجاعت معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. به جای کز کردن و غمبرک زدن، انتقام می‌شود رویای روز و شب‌ها. و این است که جنگ را در کشور ما با همه جای دنیا متفاوت کرده. به قول حاج قاسم در بحران جنگ فرصت‌ها آنقدر زیاد است که تهدیدها به چشم نمی‌آید. این جنگ‌ها برای ما به اذن خدا تبدیل به گنج می‌شود، مثل دفاع مقدس. گنج امروز ما این همدلی و وحدتی است که به وجود آمده‌، این مبعوث شدن مردم. این رقیق شدن دل‌ها، این عشق به وطن که می‌جوشد. حالا معنای این عبارت را می‌فهمم: یقینا کله خیر... این روزها عجیب حال و هوای کتاب‌های دفاع‌مقدس را می‌دهد. من که تجربه‌اش را نداشتم فقط شمه‌ای از آن روزها را خوانده و شنیده بودم. این اجتماع مردم توی مسجدها، این دورهم جمع شدن‌های خانم‌ها و پیچیدن لقمه‌های سحری و افطار رزمنده‌ها، این خیابان‌گردی‌ها و راهپیمایی‌ها. این مراسمات که بهم پیچیده، ماه رمضان و شب‌های قدر، روز قدس و تشییع‌های چندین باره پیکر شهدا. انگار جریان خون تازه‌ای دویده توی رگ‌هایمان و ما را از رخوت و سستی درآورده. راستش این شب‌ها برای بیرون رفتن شوق دارم. حتی دلم نمی‌آید یک شب را از هم دست بدهم. بعد از داغ رفتن رهبرمان، این قدم‌های جمعی شبانه نجاتم داد. منِ درونگرا از چشم توی چشم شدن با هموطنانم و دیدن ذوق و شوق بچه‌ها و شعار دادن‌ها و نشان دادن علامت پیروزی که حالا تبدیل به مُشت گره کرده شده، برای زندگی انرژی می‌گیرم. اگر یک شب نروم انگار شارژ باتری روحم ته کشیده. این شب‌ها از سنگینی و خواب‌آلودگی بعد از افطار خبری نیست. برنامه معلوم است. ظرف‌ها که جمع‌وجور شد، غذای سحری بار گذاشته می‌شود و بعدش حاضر می‌شویم که به قرار شبانه‌مان برسیم. زمستان هم دم رفتن انگار تازه یادش آمده خوب نباریده‌ و حسابی از خجالتمان درآمده. البته چه دارم می‌گویم! ما که فقط زیر برف و باران، کنار هم می‌ایستیم، ولی بقیه شهرها که زیر موشک‌باران هم ایستادگی می‌کنند. و چقدر به استقامت و شجاعت‌شان غبطه می‌خورم. با هم رفیق شده‌ایم. آدم‌هایی که تا دیروز نمی‌شناختیم‌شان ولی از هر آشنایی نزدیک‌تر و مهربان‌تر شده‌اند‌. پرچم‌هایمان را به هم تعارف می‌کنیم و برای بچه‌ها خوراکی و هدیه‌های کوچک برمی‌داریم. بساط نذری و موکب هم به راه است. آدم دلش هوای اربعین می‌کند دوباره. احساسات‌مان درهم پیچیده. دمی از داغ فراق، عکس رهبر شهیدمان را به سینه می‌چسبانیم و برایش اشک می‌ریزیم، لحظه ای بعد با افتخار پرچم کشورمان را بالا نگه می‌داریم و برای سربلندی‌اش دعا می‌کنیم، با رهبر جدیدمان با اینکه هنوز او را ندیده و صدایش را نشنیده‌ایم، از عمق جان بیعت می‌کنیم و ته دلمان قرص می‌شود که راه رهبر شهیدمان ادامه دارد. برای هموطن‌هایمان در شهرهای مختلف که زیر بمباران دشمن هستند، قل هو الله می‌خوانیم و برای نیروهای نظامی و پدافندی و موشکی‌مان، با آرزوی موفقیت آیت‌الکرسی روانه می‌کنیم. سوره فتح و دعای توسل و دعای صحیفه که وصیت رهبرمان بود، شده ذکر هر روزمان. مداحی‌های حاج مهدی رسولی و محمود کریمی و رجزخوانی‌های حسین طاهری هم ورد زبانمان شده و دمی از مغزمان بیرون نمی‌رود. همه مناسبت‌هایمان در خیابان برگزار‌ می‌شود. از چهارشنبه‌سوری گرفته تا لحظه تحویل سال و نماز عید و شاید دیدوبازدیدهای نوروزی. نباید این را بگویم. شاید چون دور از بمب و موشک هستم اینطور به دلم آمده. اما راستش را بخواهید من جنگ را دوست دارم. فکر می‌کنم جنگ با همه ویرانی‌هایش اما برکاتی دوچندان دارد. ✍ فاطمه انوری ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
❗️کتاب نبرد روایت ها، توسط اندیشکده فناوری روایت منتشر شد. 📕 کتاب «نبرد روایت‌ها»؛ الگویی راهبردی و عملیاتی جنگ روایت‌ها علیه اسرائیل، شما رو با روش‌ها و ترفند‌های رسانه‌ای اسرائیل آشنا می‌کنه و راهکارهای مناسبی رو برای مقابله با اون ارائه میده. ☑️ نیروهای شجاع نظامی ما دارن به‌خوبی وظیفه‌شون رو انجام میدن. ما هم باید در روایت جانفشانی‌هاشون سریع، دقیق و پرقدرت باشیم. ⚠️کتاب ، یک بازوی کمکی برای انجام این کار مهم هست. 📬جهت سفارش و دریافت کتاب با تخفیف به آیدی @admin_activism پیام دهید 🖊نویسندگان ●ابوالفضل شعبان پور، مدیر اندیشکده فناوری روایت ●مجتبی فرهنگ، مدیر اندیشکده حکمرانی فرهنگی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
ا﷽ روایتی از 🔻مادر تخت کناری اتاقِ ۳، بخش اطفال. من بودم و دو تا مادرِ خسته‌ی دیگر. الکی الکی شبیه آدم‌های سرحال و با روحیه بودم، انگار نه انگار یکی از وحشتناک‌ترین روزهای زندگی‌ام را می‌گذرانم. برعکسِ همه‌چیز، منظره‌ی بیرون را خیلی دوست داشتم. آن دورها تا چشم کار می‌کرد کوه بود. ولی پرده را پایین آوردم که اگر انفجاری بود خطرِ پرتاب شیشه کمتر باشد. مادر تخت کناری خیلی خسته‌ بود؛ چند روزی اینجا بوده. تلفنی حرف می‌زد، کلافه و عصبانی. "چقدر بهشون گفتیم نریزید بیرون؟ خوب شد؟ دیدید؟ به چه قیمتی؟" راستش چیزهایی که می‌شنیدم به ظاهرش نمی‌خورد. کم‌کم فهمیدم از تهران آمده، زندگی‌اش را در چند چمدان جا کرده و با سه تا پسرش راهی خانه‌ی پدر شده. گفت: "شوهرم حتی نمی‌دونه بچه‌ش بیمارستانه. چیزی بهش نگفتم که ذهنش درگیر نشه." دخترم از آن بابایی هاست! همسرم کمی بالای سرش ماند تا خوابید، بعد رفت. یکی دو ساعت بعد از آن مادر شنیدم دلتنگِ همسر است و چند روز بی‌خبری کشیده. با ذوق می‌گفت:" پسرای منم خیلی بابایی‌ان." بچه که بی‌قرار می‌شد، صدای پدرش را برایش می‌گذاشت تا آرام شود. "خانم همسرتون سپاهی‌ان؟ ارتشی؟" "نه. یگان ویژه. دیگه خیلی کاری ندارم چیکار می‌کنه. فقط سپردمش به خدا. هیچ‌کس نمی‌دونه ماها چطور ذره‌ذره می‌میریم." خجالت کشیدم. کاری از دستم برنمی‌آمد. به امید اینکه برایش دلگرمی باشد از اهمیت نقش او و همراهی و صبوری و شغلِ پرافتخارِ همسرش گفتم. فیلمی نشانم داد. همسرش بود. شب‌های اغتشاشات در خیابان برای نیروهایش حرف می‌زد. چیز زیادی یادم نیست جز اینکه از تک‌تک کلماتش شرافت می‌بارید. در آن هیاهو و اضطرابِ هجوم داعشی‌ها، هشدار می‌داد که باید آرام و درست رفتار کنیم. از این طمانینه متحیر شدم. از این "دوست‌داشتنِ همه"، حتی کسی که برای کشتنش آمده بود. "مادرِ تخت‌کناری"، مضطرب، خسته و دلتنگ بود. امّا به‌غایت صبور. ✍ ستایش سرلک ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸🔸 📝آقاجان پاهایش در کارخانه ریسندگی زیر دستگاه رفته بود. با جفت عصای زیر بغل راه می‌رفت. یکی از پاهایش از زانو کج شده بود. با همین پاهای کج یک زیرانداز کوچک برمی‌داشت. توی حیاط کنار باغچه پهن می کرد. روی زیر انداز می نشست. باغچه مثل یک نعل بزرگ بود و وسطش یک حوض سنگی بود. از صبح که آفتاب لب دیوار سرک می کشید، شروع می کرد. سانتی متر به سانتی متر باغچه را تمیز می کرد. برگ های زرد شده گل های میمون و اطلسی و میخک. علفهای هرز. پیچک های زیر بوته های گل رز سفید. زباله های ریزی که کف خاک باغچه بود. تکیه گاه گذاشتن برای شاخه های نو رسیده. بستن زخم شاخه های آسیب دیده‌ درخت زردآلو و آلبالو و انار. انگار ذره بین دستش بود. هیچ چیز از قلم نمی افتاد. آفتاب که وسط آسمان می آمد باغچه هم از زیر دست آقاجان در می آمد. انگار نو عروسی که دفعه اول از زیر دست مشاطه گر بیرون آمده. ترگل و تر و تمیز. آقاجان ها مثل هم اند. خوب بلد اند خاک را کیمیا کنند. ✍مرضیه‌ احمدی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
پویش رفقای همراه سلام✋ «اندیشکده فناوری روایت» تصمیم دارد روایت‌‌ها و تجربه‌نگاری های شما عزیزان را با موضوع و موضوعاتی که مرتبط با مسائل روز می‌باشد را منتشر نماید 📍متن‌های روایی باید دارای ویژگی های ذیل باشد 🔹داستانی 🔹قصه‌گویی 🔹 تصویرسازی از واقعیت 🔹 شخصیت‌پردازی 🔹 امیدبخشی نسبت به آینده 🔖لطفا متن‌های خود را به آیدی @fadaei_eslam ارسال نمایید... 🔸متن‌های برگزیده با قید اسم نویسنده منتشر خواهد شد... منتظر آثار ارسالی شما عزیزان هستیم 🍃 ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
رادیو روایت.mp3
زمان: حجم: 2.5M
🎧️⃣2️⃣ با موضوع صلح تحمیلی 📜کلان روایت: تسخیر ذهن با صلح نمایی 🔴خرده روایت: دو قطبی جنگ و معیشت، تله‌ی شناختی دشمن است. 🎙️گوینده: رامین محمدی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت اول انگار فقط بدنیا آمده بود تا با ولی فقیه زمانش بیعت کند، مادر و خواهرش را بردارد برود. حتما آن لحظه که "حق‌تعالی" ازبندگانش پیمان می‌گرفت و می‌پرسید آیا من پروردگارتان نیستم، مجتبی آن‌چُنان مؤمنانه و عاشقانه "بلی" را گفته و عهد بسته که خداوند همان دَم خریدارش شده است.البته او خود گوهری را که خلق کرده بهتر می‌شناسد. خوش به حال مجتبی که مهرش آن‌طور به دل او،حیِّ لا یَموت افتاد که تنها سه روز طاقت دوری اش را داشت.مجتبی شرح وتفسیر آن حدیث قدسی وآسمانی‌است آن جا که می‌فرماید: هرکس عاشق من شود،عاشقش می‌شوم و هر که من عاشق او شَوَم را می‌کُشم... و قطعا کشتن او از سَرِ عشق، جز شهادت نیست. ✍️ تاجیک ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت دوم قبل از خواب غذا خوردم و تازه از خواب بیدار شده‌ام. همسرم رفته موکب و خانه ساکت است. تا دوباره به حالت تهوع، گرسنگی و خستگی فلج‌کننده نرسیده‌ام، نشستم پای نوشتن: دیروز از ظهر سر و صدای صاحب‌خانه با خواهر و دختر و نوه‌هایش در حیاط می‌آمد. خانم حسینی به نوه‌اش گفت: «سید حسین دوچرخه‌تو ببر اون طرف نیای روی سبزی‌ها.» چند دقیقه به اذان مغرب مانده بود که اسنپ‌‌مان رسید. زودتر از همسرم رفتم پایین که به همسایه «یاالله» بگویم. کف حیاط پتو انداخته بودند و بالش پشتی روی آن رها شده بود. دیگ آش قُل می‌زد. دختر و نوه‌ها رفته بودند. خودش داخل سرویس بهداشتی حیاط قایم شد و خواهرش حین چادر چاقچور کردن گفت: «سلام. ببخشید ما از ظهر سر و صدا می‌کنیم. آش رو برای تجمع امشب می‌پزیم. می‌خوای هم بزن.» ارتفاع ملاقه تا بالای کمرم بود. برداشتم دو سه دور سرعتی هم زدم. دعایی جز «اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً» به ذهنم نرسید. موقع گفتن «نا»ی «امورنا» حواسم رفت پیش میوه‌ی دلم. ضمیر متصل «نا» یک عضو عزیز جدید در خودش دارد. «قبول باشه. خداخیرتون بده. سال پر برکتی داشته باشید» را در حرکت به طرف در حیاط گفتم. در ورودی خانه‌ی پدری را که باز کردم قابلمه‌ی آش رشته‌ی ویارانه‌ام روی گاز آشپزخانه، هوش از سرم پراند. بعد از تبریک عید و روبوسی، به سمت آشپزخانه رفتم و از دست‌پخت مامان یک بشقاب برای خودم آش ریختم. به بابا گفتم: «اگر شما می‌خوای بری تجمع باهات میاییم باباجون. آشم رو بخورم بریم.» مامان هم گفت می‌آید. سریع بساط سفره را ردیف کرد روی پیشخوان که همگی آش‌مان را بخوریم و برویم. یک بشقاب و نصفی دیگر هم سر سفره کنار بقیه آش خوردم. مامان گفت: «کسی الان از تو توقع نداره. به تو واجب نیست. نیا.» گفتم: «اگر نیام بچه‌م انقلابی نمیشه!» شست جوراب مامان سوراخ شده بود از بس از روز اول در اکثر تجمع‌ و تشییع‌ها رفته بود! داداش گوشی اسباب‌بازی‌اش را برداشت و کلاه بافتنی‌اش را به سرش کشید: «من من من...» با تکرار اکویی حرفش را گفت و زیر لب زد زیر آواز: «اللهُ اکبر، خامنه‌ای رهبر...» در ۲۲ روزی که از جنگ گذشته، اولین باری بود که خانوادگی به قیام شبانه رفتیم؛ و اولین باری که شهادت «میدان توحید» را برای آن دنیایم خریدم. دوباره به خانه‌ی بابا و مامان برگشتیم و یک بشقاب دیگر آش خوردم. وقتی به خانه‌ی خودمان رسیدیم. پتو و بالش و گاز و ملاقه هنوز کف حیاط بود، اما دیگ نبود. یک سطل کوچک آش هم جلوی در ما بود. ✍ فاطمه عطائی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت سوم بوی خاک زیر نم نم باران با صدای مردم و بوق ماشین‌ها درهم آمیخته بود، اتوبوس‌ها یکی یکی پر می‌شدند، او مدام شماره‌ای را می‌گرفت و بوق آزاد می‌خورد. یک ون سفید با آرم خبرگزاری نزدیک شد و فیلمبرداری و خبرنگاری پیاده شدند؛ دوباره شماره را گرفت و اطراف را از نظر گذراند. صدای اپراتور که گفت «دستگاه مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد» گوشی را خاموش کرد و چند ضربه آرام با آن بر پیشانی زد. چشم‌هایش را بست، سعی کرد با چند نفس عمیق خود را آرام کند. چشم‌هایش را که باز کرد، با چشم‌های قهوه‌ای حریصی که دنبال سوژه بود مواجه شد، زنی با قد کوتاه که صدای برخورد کفش پاشنه‌بلنداش روی سنگ فرش، مثل میخ روی عصابش کوبیده می‌شد. کوله را روی شانه‌اش جابه‌جا می‌کند و در سمت مخالف مسیر آن زن، حرکت می‌کند. با صدایی که از پشت‌سر مدام می‌گفت:«ببخشید آقا، چند لحظه صبر کنید» مجبور به ایستادن شد، زن خبرنگار با موی بلوند و پالتوی چرمی پوستی قهوه‌ای سوخته به تن داشت، با آن کفش‌های پر صدا همراه با فیلمبردار نزدیک شد. - سلام ـ سلام زن نفس عمیق می‌کشد و با لبخند می‌پرسد. - میشه با شما مصاحبه کنم. ابرویی بالا می‌برد می‌پرسد. - راجب؟ - ایران و وضعیت کنونی اون! مرد حالا کاملا سمت زن برمیگردد و می‌گوید. - اطلاعات من الان راجبش همون چیزی که تو اخبار ترکیه پخش میشه. زن با چشم‌های گرد شده به مرد نگاه می‌کند که با اشاره فیلمبردار لبخندی تصنعی می‌زند و می‌پرسد. - مگه شما امروز از مرز ایران وارد ترکیه نشدید؟ او یک بار دیگر شماره را می‌گیرد و پاسخ می‌دهد. - نه خانم، من تازه دارم برمی‌گردم ایران. زن چند لحظه به صورت مرد خیره می‌شود و بعد می‌گوید. - برمی‌گردی ایران، می‌دونی اونجا الان جنگ؟ وضعیت خطرناکی داره؟ چرا. مرد دستی موهایش می‌کشد و می‌گوید. - بله خانم می‌دونم، می‌دونم و دارم برمی‌گردم. چرا؟ چون خونم به همین راحتی. خبرنگار لب هایش را با زبان خیس می‌کند و می‌پرسد. - چرا اومده بودید ترکیه؟ - تاجرم. - پس واقعاً چرا برمیگردید؟ به اتوبوس‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید - وقتی بقیه دارن از ایران فرار می‌کند‌. مرد به مسیری او نشان داد نگاه می‌کند و می‌خندد. - اینا که دارن میرن. - کجا؟ - ایران. - چرا؟ چرا باید جونتون رو به خطر بندازید و برگردید، نمیترسین؟ - وقتی از ایران اومدم، همه داراییم رو برای فروش گذاشتم تا راحت تر اینجا تجارت کنم، ولی به‌خاطرش وطنم رو نفروختم. - اما جنگه! - اره، برای همین می‌ترسم، جا بمونم از برگشت. اتوبوس اول از مرز رد می‌شود و باقی اتوبوس‌ها هم پر می‌شوند و حرکت می‌کنند. او یک‌بار دیگر شماره‌ را می‌گیرد و اطراف را می‌بیند. چند اتوبوس بیشتر نمانده، عصبی گوشی را در جیبیش می‌گذارد و از خبرنگار می‌پرسد. - اگه کارتون تموم شده، باید برم. زن سری تکان داد و به او خیره شد. یکبار دیگر تلفن درآورد و شماره را گرفت... نفسش را با صدا بیرون داد و یک عکس را سمت خبرنگار گرفت و گفت. - میشه یک کمک بهم بکنید؟ - چه کمکی؟ - این عکس رفیقمه، اگه دیدید بهش بگید کیارش گفت«ایران هیچ وقت منتظر نمی‌مونه تا تو سر فرصت بشینی تصمیم بگیری، اون الان بهت نیاز داره». اتوبوس آخر که آرام حرکت کرد، مرد بی‌اختیار داد زد «وایسا» و دوید قبل از رد شدنش از مرز سوار شد. خبرنگار به اوتوبوس نگاه کرد که از مرز رد شد و به چمدان قرمزی که وسط راه جامانده بود. ✍️ فاطمه سبلانی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞