یا حق
آمد به دنیا نور پاک از نور پاکی
روشن شده عرش خدا هم فرش خاکی
سهم جهان از مقدم پاکت رهایی است
یک گوشه ی چشمت به عالم روشنایی است
نذر شما کردم حیات و مال دنیا
پیدای پیدایی ولی تنهای تنها
آشوبِ دل را یادتان آرام جان است
کشتی عمر ما به فضلت در امان است
رویای دیدارت به خواب هر شب ماست
وقتش کجا، کی می رسد در سینه غوغاست
آرامِ جانِ کودک و پیر و جوانی
ناصر به جان ها مهدی صاحب زمانی
باتشکر
ناصر کسمایی نجف آبادی
یا حق
یک شاخ گل از آسمان از ماورای کهکشان
آمد که تا شادی دهد بر جان و قلب عاشقان
سیمای او شکل رسول(ص) حِلمش چو زهرای بتول
دارد ز مولایم علی(ع) بازوی پرقدرت نشان
زهرا(س) و آن دردانه شد شمع و علی(ع) پروانه اش
جبریل گفتا بر نبی نامش حسن(ع) شد در جهان
زهرا(س) شده مسرور از او غم های عالم دور از او
شاکر شده بی شک علی(ع) از لطف حی لامکان
حُسن و جمالش را ببین شمسُ الضحی شد بر زمین نعمت سرازیرش شده بر هر که او شد سایبان
سائل بیامد یک شبی بر خانه ی سبط نبی
داده بر او دارایی اش دریای جود بی کران
از بسکه او بخشنده شد بخشندگی شرمنده شد
حاتم به شاگردی رود از بخشش آن مهربان
ای شیعیان حیدری ای بندگان سرمدی
عید حسن(ع)آمد بزن دست فراوان بی امان
باتشکر
ناصر کسمایی نجف آبادی
یا حق
دلم پریده به عشق زیارتت تا عرش
میانه ی حَرَمَت هاج و واج و حیرانم
به قفل پنجره فولاد تو زنم دستی
که تا جدا شَود از هم گره زِ دستانم
نشسته ام به سَرا و به صحن تو شاید
شِفا دهی تو به دردم دوا و درمانم
به پیش تو به ضریحت دخیل می بندم
به لب ثنای تو گویم به دیده گریانم
کنار منبر مولا میان گوهرشاد
به آسمان بهشتم به باغ و بُستانم
نسیم خوش به وجودم وزیده پیش تو
جدا ز کوی تو آقا اسیر طوفانم
دلم مثال کویری بدون آب و علف
سراب بوده وجودم تویی تو بارانم
به صحن انقلاب تو آقا نشسته ام با عشق
رَوَد به قلب نَزارَم نَوای جانانم
طبیب دردِ دلِ بینوای ما هستی
به داد من بِرِس آن دم که رو به پایانم
با تشکر
ناصر کسمایی نجف آبادی.
یاحق
قاصدک شد خیالم و در یاد
رفته تا بین صحن گوهر شاد
پای منبر به گوشه ی ایوان
درد دلهای خود زند فریاد
عطر گلهای تازه ی حرمت
جان من را ز نو کند بنیاد
بهترین قاب عکس دنیا چیست
گنبد و رقص پرچمت در باد
بسته ام بند حاجت خود را
بین هر بند پنجره فولاد
کل دنیا اگر خرابه شود
نورتان میکند جهان آباد
تا که هستم میان صحن و حرم
قلبم از غیر تو بُود آزاد
بودن محضرت چه شیرین است
بی قرار توام چنان فرهاد
روز میلادتان پر از نور است
می کند جان ز کینه ها آزاد
بهترین کسب و کار دنیا چیست
کفشداری صحن گوهر شاد
ناصر کسمایی نجف آبادی
یاحق
با دل من ضامن آهو بساز
خسته دلم دل به تو دارد نیاز
غرق گناهم به که آرم پناه
روسیهم روسیهم رو سیاه
صحن و سرای تو عجب دل رباست
عطر و هوای حرمت کیمیاست
گنبد تو هوش مرا می برد
خوب چه بد از همه دل می خرد
پنجره فولاد تو از بیش و کم
مثل مسیحا شده درمان غم
کنج رواق تو شبیه بهشت
لطف خدا عشق تو در دل نوشت
عشق تو در گور انیس تن است
یک نگهت راه نجات من است
پرچم سبز تو در آغوش باد
کوه غم از دل ببرد کم زیاد
اذن بده تا که غلامت شوم
صیدِ تو و رهروِ نامت شوم
با تشکر
ناصر کسمایی نجف آبادی
یا حق
مسیر رفته از عمرت بدان که برنمی گردد
جوانی کودکی هرگز دیگر از سر نمی گردد
یکی مانده به دیروز و یکی هم در غم فرداست
دی آمد چون به بالینت دیگر آذر نمی گردد
طریق عشق می گوید به امروزی که هستی تو
اگر در خواب خوش باشی وجودت زر نمی گردد
هزاران غصه خوردی تو برِ امروز و فردایت
رها باشی در این غصه غمت آخر نمی گردد
یدالله فوق ایدیهم اگر در باورت باشد
تمام خصم دنیا هم برایت شر نمی گردد
با تشکر
ناصر کسمایی نجف آبادی
یاحق
عطر نگاهت با نگاهم تا در آمیخت
دکان عطاری شده بندِ وجودم
هر جا کلامی گفته ام از قامت تو
حس میکنم خوشبو شده شعر و سرودم
از بابت ابطالِ سحر و چشم مردم
یک اِن یکاد آورده ام از تار و پودم
جانت سلامت باشد از دام بلایا
زیرا وجودت بسته بر بند وجودم
گفتی فراهم کن دلت از بهر دیدار
از دل همه جز یاد زیبایت زدودم
در فتنه بازاری که دنیا نام دارد
بعد از خدا تنها تویی بود و نبودم
محبوب،در دنیا فراوان هست اما
تنها تویی لایق به تکریم و درودم
با تشکر
ناصرکسمایی نجفآبادی
یاحق
کابینه ی دل، حکم ریاست به تو داده است
باز آ که سر آمد همه ی صبر و قرارم
باز آ که پر آشوب شده دار مکافات
پائیزه جهان، در طلب فصل بهارم
باز آ که به هر شب سخنم یار کجایی است
تا دیدن تو، ثانیه هر لحظه شمارم
باز آ که جهان تشنه ی آن عدل الهی است
زخمی شده از زخمِ زبانهای هزارم
باز آ که هراسان شدم از سختی این راه
گمگشته و درمانده ی این شهر و دیارم
باز آ که هراسی به دلم رخنه نموده
در وقت ظهورت نکند سر به مزارم
باز آ که برای رَصد یک اثر از تو
جانم همه چشم است و به هر گوش و کنارم
باز آ که وجودت به جهان امر حیاتی است
خورشید صفت هستی و من هیچ ندارم
باز آ که از این سوز سخن سوخته جانم
از بهر شفا منتظر یکه سوارم
باز آ که تو نازت به جهان قیمت جان است
من در طلبت میدهم این جان نزارم
باتشکر
ناصرکسمایی نجفآبادی
یاحق
ندیمِ قلبِ نَزارم کسی به جز غم نیست
هر آنکه در غم هجرت نسوخت آدم نیست
بگیر غم ز وجودم طبیبِ حال خراب
به جز دعای تو بر من شفای دردم نیست
غریبه ای به میانم میان جمع کثیر
به غیرِ ناز وجودت کسی که مَحرَم نیست
ز هجرِ تو دل و جانم به درد خو کرده
به غیر آن دم قدسی شفیع و مرهم نیست
هزار و یک غم و سختی اگر به جان آید
به حد آن غم هجرت غمی به یادم نیست
نسیم وصلِ تو گر آیدم به جان بخرم
ز کوی غیر وجودت نیاز بادم نیست
بدون تو همه هستی مثال پائیز است
بیا بیا که از این غم جهانِ خُرم نیست
اگر چه از نظر ما تو غائبی مولا
بدون یاد تو بودن دمی به یادم نیست
به انتظار قدومش بمان بمان ناصر
قسم به حق بِه از این گشته ام به عالم نیست
با تشکر
ناصرکسمایی نجفآبادی
یا حق
در خلوت شب جُز تو کسی یار ندیدم
جز مِهرِ تو درمان دلِ زار ندیدم
هر لحظه که مرغِ دلم از بام تو برخاست
بر بام دِگر جز غم و آوار ندیدم
شاهان همه سرمست و گِدایان همه در خواب
آن لحظه به جز ذات تو بیدار ندیدم
غیر از ره تو سر نَگُذارم به سر خاک
زیرا اَحَدی جز تو سزاوار ندیدم
دل بر که سپارم که دِگر درد نبیند
بهتر ز تو من دلبر و دلدار ندیدم
هر دم طلبیده است دلم روی مهت را
بر درگه تو مانع دیدار ندیدم
تاریکی عالم اگرم هست غمی نیست
هنگام سخن با تو شب تار ندیدم
مطلوب دلی وقت غم و اوج فراغت
جز این سخنم لایق گفتار ندیدم
هنگام سخن با تو شَوَم مست وجودت
در محضر تو عاشق هوشیار ندیدم
ناصر اگر از غیر نیازی طلبیدی
بر آینه ات جز خش و زنگار ندیدم
با تشکر
ناصر کسمایی نجف آبادی
یا حق
در میان طواف چشمانت
قامتم پیش روی تو خم شد
قطره اشکی که بوده در چشمم
مرهم قصه ها و دردم شد
در سحر وقت بردن نامت
دیدگانم زلال و شبنم شد
هر زمانی دلم به تنگ آمد
یاد تو مونس من و غم شد
شک ندارم که بعد ندبه ی تو
بند دل با دل تو محکم شد
سالیانی که بی تو آمد و رفت
در میان زمانه مُبهم شد
معجِزی ای سرم به قربانت
چون منِ یاغی از تو آدم شد
آن دمی که نبوده ام یادت
آب خوش در گلوی من سم شد
از دم رفتنت به پرده غیب
غم رفیق تمام عالم شد
رفتی و بعد رفتنت آقا
عرصه بر ظالمان فراهم شد
درد ماندن میان این همه ظلم
با امید ظهور تو کم شد
عصر جمعه میان بغض غروب
از کران تا کرانه ماتم شد
مات و حیران میانه ی راهم
نور تو رهنما و همدم شد
می رسی آخر ای قبیله ی عشق
از مکانی که مهد زمزم شد
با تشکر
ناصر کسمایی نجف آبادی