eitaa logo
یا مولا علی(ع) شعر آئینی
34 دنبال‌کننده
2 عکس
8 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
یاحق کابینه ی دل، حکم ریاست به تو داده است باز آ که سر آمد همه ی صبر و قرارم باز آ که پر آشوب شده دار مکافات پائیزه جهان، در طلب فصل بهارم باز آ که به هر شب سخنم یار کجایی است تا دیدن تو، ثانیه هر لحظه شمارم باز آ که جهان تشنه ی آن عدل الهی است زخمی شده از زخمِ زبانهای هزارم باز آ که هراسان شدم از سختی این راه گمگشته و درمانده ی این شهر و دیارم باز آ که هراسی به دلم رخنه نموده در وقت ظهورت نکند سر به مزارم باز آ که برای رَصد یک اثر از تو جانم همه چشم است و به هر گوش و کنارم باز آ که وجودت به جهان امر حیاتی است خورشید صفت هستی و من هیچ ندارم باز آ که از این سوز سخن سوخته جانم از بهر شفا منتظر یکه سوارم باز آ که تو نازت به جهان قیمت جان است من در طلبت میدهم این جان نزارم باتشکر ناصرکسمایی نجف‌آبادی
یاحق ندیمِ قلبِ نَزارم کسی به جز غم نیست هر آنکه در غم هجرت نسوخت آدم نیست بگیر غم ز وجودم طبیبِ حال خراب به جز دعای تو بر من شفای دردم نیست غریبه ای به میانم میان جمع کثیر به غیرِ ناز وجودت کسی که مَحرَم نیست ز هجرِ تو دل و جانم به درد خو کرده به غیر آن دم قدسی شفیع و مرهم نیست هزار و یک غم و سختی اگر به جان آید به حد آن غم هجرت غمی به یادم نیست نسیم وصلِ تو گر آیدم به جان بخرم ز کوی غیر وجودت نیاز بادم نیست بدون تو همه هستی مثال پائیز است بیا بیا که از این غم جهانِ خُرم نیست اگر چه از نظر ما تو غائبی مولا بدون یاد تو بودن دمی به یادم نیست به انتظار قدومش بمان بمان ناصر قسم به حق بِه از این گشته ام به عالم نیست با تشکر ناصرکسمایی نجف‌آبادی
یا حق در خلوت شب جُز تو کسی یار ندیدم جز مِهرِ تو درمان دلِ زار ندیدم هر لحظه که مرغِ دلم از بام تو برخاست بر بام دِگر جز غم و آوار ندیدم شاهان همه سرمست و گِدایان همه در خواب آن لحظه به جز ذات تو بیدار ندیدم غیر از ره تو سر نَگُذارم به سر خاک زیرا اَحَدی جز تو سزاوار ندیدم دل بر که سپارم که دِگر درد نبیند بهتر ز تو من دلبر و دلدار ندیدم هر دم طلبیده است دلم روی مهت را بر درگه تو مانع دیدار ندیدم تاریکی عالم اگرم هست غمی نیست هنگام سخن با تو شب تار ندیدم مطلوب دلی وقت غم و اوج فراغت جز این سخنم لایق گفتار ندیدم هنگام سخن با تو شَوَم مست وجودت در محضر تو عاشق هوشیار ندیدم ناصر اگر از غیر نیازی طلبیدی بر آینه ات جز خش و زنگار ندیدم با تشکر ناصر کسمایی نجف آبادی
یا حق در میان طواف چشمانت قامتم پیش روی تو خم شد قطره اشکی که بوده در چشمم مرهم قصه ها و دردم شد در سحر وقت بردن نامت دیدگانم زلال و شبنم شد هر زمانی دلم به تنگ آمد یاد تو مونس من و غم شد شک ندارم که بعد ندبه ی تو بند دل با دل تو محکم شد سالیانی که بی تو آمد و رفت در میان زمانه مُبهم شد معجِزی ای سرم به قربانت چون منِ یاغی از تو آدم شد آن دمی که نبوده ام یادت آب خوش در گلوی من سم شد از دم رفتنت به پرده غیب غم رفیق تمام عالم شد رفتی و بعد رفتنت آقا عرصه بر ظالمان فراهم شد درد ماندن میان این همه ظلم با امید ظهور تو کم شد عصر جمعه میان بغض غروب از کران تا کرانه ماتم شد مات و حیران میانه ی راهم نور تو رهنما و همدم شد می رسی آخر ای قبیله ی عشق از مکانی که مهد زمزم شد با تشکر ناصر کسمایی نجف آبادی