eitaa logo
کانال فروشگاهی نشر هدی
7 دنبال‌کننده
17 عکس
3 ویدیو
3 فایل
عرضه کننده کتابهای دفاع مقدس، روانشناسی، خانواده، تاریخی، مذهبی، رمان و داستان
مشاهده در ایتا
دانلود
علی اکبر اولین نفر از بنی¬هاشم بود که از امام اجازه گرفت و به میدان رفت به دشمن تاخت و تعداد زیادی از دشمن را کشت و چون دعای پدر بدرقه راه او بود یا به قول بعضی¬ها اباعبدالله یک دعا و حرزی به او دمیده بود که تیر و شمشیر دشمن بر بدن داداش اکبر تأثیر نداشت و به همین دلیل علی اکبر از میدان خدمت امام برگشت و چشم در چشم امام دوخت و با چشم¬هایش گفت: آقا جون از من دل بکن و اجازه شهادت بده زیرا سنگینی زره و کلاهخود و شمشیر از یک طرف و گرما و تشنگی از طرف دیگر طاقتم را کم کرده است پدر جان آرزو دارم که نزد جدم رسول¬الله شرف یاب شوم. و امام حسین لب بر لب و زبان در کام علی گذاشت و تمام عشق، محبت و رابطه¬ی فرزندی را با خدا معامله کرد و از او دل کَند. و فرمود: خداوندا من شبیه¬ترین فرد به پیامبر را از لحاظ اخلاقی، جسمی، گفتار و زیبایی را به تو هدیه دادم. و برای آخرین بار علی اکبر را به میدان فرستاد. و دشمن که ضربه سنگینی از داداش اکبر خورده بود مانند موش می¬ترسید و پا به فرار گذاشتند. ولی فرمانده دشمن گفت علی بن حسین را تیر باران کنید، تیرها از هرسو به طرف داداش می¬رفت که ناگهان دشمنی کمین کرد و چنان عمود آهنین بر سر ایشان زد که چشمانش سیاهی رفت و زمین و آسمان به دور سرش چرخ می¬خورد و بر روی یال اسب خم شده بود و دشمن اسب او را به طرف قلب دشمن هی کرد و او را به زیر کشاندند آنقدر شمشیر به او زدند که ارباً اربا شد و امام حسین خود را به جنازه پسر رساند و فرمود خدا¬یا همانطور که علی را از من گرفتند تو رحم آنان را قطع کن و فرزندی از آنها باقی نماند. امام چند قدمی جنازه فرزندش از اسب پیاده شد و تا خود را به بدن علی برساند چند بار به زمین خورد. و با زانوهای خود حرکت کرد تا به بدن قطعه قطعه شده برسد و امام نتوانست اندام تکه تکه شده را به خیمه بیاورد. دشمن به فکر کوتاه خودشان از اینکه امام و پیشوای بعد از امام حسین را به شهادت رسانده¬اند، خوشحال بودند هلهله شادی سر می¬داد و پایکوبی می¬کردند. عمه¬ام برای یاری امام نزد نعش داداش اکبر حاضر بود از شدّت فرار دشمن گرد و خاک و غبار قتلگاه را پوشانده بود و چشم خوب نمی¬دید ولی در میان هل هله دشمن عمه زیر بغل امام را گرفته بود و ایشان را از روی جسم ارباً اربای اکبر بلند می¬کرد یا عمه روی جنازه افتاده بود و امام او را بلند کردند و از خداوند طلب صبر و پاداش می¬کردند و نمی¬خواستند که دشمن بیشتر شادی کند لذا امام که قلبش شکسته بود فریاد کرد: جوانان بنی ¬هاشم بیاید علی را بر در خیمه رسانید بنی هاشم هجوم بُردند قطعه¬های بدن اکبر را جمع کردند و در عبای گذاشتند و با حُزن اطراف عبا را گرفته و به خیمه آوردند. دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص55-56 نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس. https://eitaa.com/nashr_hoda https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
گروهی از جنگجویان سپاه عمر سعد که کوفی بودند از دعوت کنندگان امام حسین به کوفه بودند و سیدالشهدا در روز عاشورا در خطاب به آنها فرموده بودند که شما دعوتنامه برای من فرستاده¬اید که به کوفه آیم و رهبر دینی شما باشم و نامه شما موجود است. سربازان سپاه عمر سعد دنبال فرصتی بودند که این نامه¬ها را طوری منهدم و نابود کنند که به دست عبیدالله بن زیاد و بنی امیّه نرسد و بهترین شیوه آتش زدن آن بود. و بعد از شهادت امام حسین به خیمه¬ها یورش بردند و همه اشیا قیمتی و لباس و وسایل زندگی را غارت کردند و بعد آن صندوق یا کیسه و جوال که نامه¬ها در بود به همراه خیمه ها به آتش کشیدند تا دعوتنامه¬ها و هر چیز دیگر داخل خیمه هست نابود بشود. و این یکی از ادله آتش زدن خیمه¬ها بود. و به همین خاطر سپاه شمر خیمه¬ها را به آتش کشید. دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص60-61 نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس. https://eitaa.com/nashr_hoda https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
مظلومیت حضرت رقیهو مدیریت و افشاگری حضرت سجاد و حضرت زینب  در کوفه و بین راه و سپس در شام، قلوب خفته مردم را بیدار کرد و مخصوصاً کودکان و نوجوانان بیشتر تحت تأثیر قرار می¬گرفتند، و از پدر و بزرگتر¬های خود در خواست می¬کردند برای کودکان در بند کمکی بکنند و به این طریق مردم برای مخالفت با جبهه باطل آماده می¬شدند. دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص69 نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس. https://eitaa.com/nashr_hoda https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
صوت عقیله بنی هاشم هنوز هم در گوش گریه کُنان و مریدان اهل بیت طنین می¬اندازد که گریه¬ای ارزش بیشتر دارد که سر آغاز جهاد تبیین ¬باشد. و باید جبهه حق را شناخت و او را یاری کرد. کُل یُومٍ عاشورا وَ کُل ارضٍ کربلا است. امروز هم در روز عاشورا و در سرزمین کربلا هستیم و اگر گوش به فرمان امام برحق باشیم و تکلیف را آنطور که امام می¬خواهد انجام بدهیم به وظیفه عمل کرده¬ایم و آن گریه برای سیدالشهدا سودمند است. بسیاری از مردم کوفه پیام حضرت را گرفتند هر چند به موقع نبود ولی نطفه قیام توابین از مشاهده همین اسارت کودکان و اهل بیت شکل گرفت و حرکت توابین اگر چه ارزش همراهی با امام حسین را نداشت ولی موجب مبارزه با قاتلان سیدالشهدا شد و تمام افرادی که در ریختن خون امام حسین شریک بودند را به اَشد مجازات تنبیه کردند و با آنها جنگیدند دشمنان امام حسین  را نابود کردند. و سپاه باطل نتوانست با آسودگی زندگی تجملاتی داشته باشد و از ثروتهای باد آورده خود و آقازاده¬هاشان در ناز نعمت باشند. دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص74-75 نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس. https://eitaa.com/nashr_hoda https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
عبور کاروانِ اسیران علوی از کوفه و شام مردم در پنهان و بعضیاً در آشکار به دشمنان اهل بیت ناسزا می¬گفتند و همانقدر که به خاندان امام حسین محبت داشتند به دشمنان دین کینه و بقض نشان می¬دادند و صفات، رشادتها، خدمات، محبّت¬های و مظلومیت اهل بیت را عنوان می¬کردنند و گریه می¬کردنند و خیانتها و پلیدی¬ها و زشتی¬های دشمن را ذکر می¬کردند و از آنها تنفر داشتند. و شیوه فوق از توده¬های مردم به در باریان و مزدوران بنی¬امیه رسوخ کرده بود. دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص75 نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس. https://eitaa.com/nashr_hoda https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
فرماندهان وسران جنگی جهت گزارش دادن واقعه کربلا به کاخ سبز، نزد یزید رفتند. و هرکسی گزارشی می¬داد و انعام، پُست و مقام، وعده وعید از حاکم اموی می¬گرفت. یزید از شمر پرسید آیا جایی هم شد که دلت برای حسین بسوزد؟ شمر کمی جابجا شد و فکری کرد که چه بگوید که یزید بیشتر کیف کند و گفت: سرورم جانم به قربانت، نزدیک غروب آفتاب بود، حسین یکه و تنها بود تمام یارانش کشته شده بودند برای آخرین مرتبه به خیمه¬گاه رفت تا با خانواده وداع کند. رزمندگان بنی اُمیّه هم دور او را احاطه کرده بودند او دختر سه ساله¬ای را بغل کرد و در حالی او را می¬بوسید که لبانش از تشنگی ترک برداشته بود دختر در گوش بابا گفت: تشنه¬ام از عطش جگرم می¬سوزد حسین به دختر گفت در خیمه بنشین تا شاید بتوانم برایت آب بیاورم! حسین خیلی خجالت کشید و نگاهی به لشکر ما که در چند قدمی او ایستاده بودیم و گفت: نامردها من با شما می¬جنگم با خانواده¬ام چه کار دارید؟ حسین بن علی از خستگی و تشنگی و داغ خویشانش، وقتی می¬خواست ازخیمه بیرون آید چشمش سیاهی رفت و به عمود خیمه برخورد کرد و کلاهخود از سرس افتاد و مالک بن یُسر با چوب دستی به سرش زد و خون از سرش فوران کرد و دختر سه ساله این حادثه را که دید گریه¬اش زیادتر شد... و این حادثه سربازان ما را هم غمگین نمود. دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص78 نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس. https://eitaa.com/nashr_hoda https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
طاهر بن عبدالله خادم یزید، می¬گوید: یزید خسته و کوفته و مست بود سرش را در دامن من گذاشته و چُرت می¬زد یک دفعه از کابوس¬های که در ذهنش بود پرید و به قدم زدن پرداخت و با اضطراب گفت: چه خبر است؟ اطرافیان یزید که جریان گریه کودک 4 ساله را می¬دانستند و هر کدام به اندازه وجدان و لقمه حلالی که خورده بودند از گریه رقیه متأثر بودند به یزید گفتند: دختر بچه‏اى پدرش را مى‏خواهد و براى همین زنان و کودکان گریه مى‏کنند. یزید با بی حوصلگی از اطرافیان بهانه می¬گرفت از شدت سردرد دو دستش را به دور گردنش گره زده بود و توی کاخش قدم می¬زد. آنقدر عصبانی و مست بود که هیچ کس نمی¬توانست به او نزدیک شود. دیگر توله سگ و میمونی که هم دم و هم بازی یزید بود برایش بی ارزش بودند. نگهبانان کاخ نا اُمیدانه در راهرو ایستاده بودند، کنیزکان و زنان حرمسرا سرک می¬کشیدند و یزید را نگاه می¬کردند. بعد از مدتی که قدم زد یک دفعه ایستاد و فریاد زد: این مأموران بی¬عقل کجایند؟! ادامه دارد دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص82-86 نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس. https://eitaa.com/nashr_hoda https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
چند مأمور به طرف یزید رفتند و گفتند: جانم به فدایت ای امیر بفرمایید. یزید فریاد زد: این سر و صدا، گریه و شیون از کجاست؟ ماموران که موقعیّت نا آرام شهر را می¬دانستند و یه جوری می¬خواستند نزد یزید پنهان کنند. اعلام کردنند: خلیفه به سلامت، سر و صدایی نیست و مشکلی نیست. یزید گفت: ای کودن¬ها، اسیران کربلا در شهر شام در کنار پایتخت ما به شیون و زاری مشغولند و مردم هم کنار آنها دل می¬سوزانند و گریه می¬کنند. و شما نمی¬فهمید. مأمور: قربان خلیفه بگردیم! شما، خودتان دستور دادید که مردم فوج فوج به تماشای اسیران بروند. - ای پدر سوخته¬ها دستور دادیم که مردم بروند کنار اسیران شادی کنند پیروزی ما را تبریک بگویند و نمک به زخم اسیران باشند نه اینکه بلای جان ما بشوند. و حکومت ما را به خطر اندازند. شما کدام گُوری بودید شایعه، دروغ یا هر چیزی دیگر مردم را توجیه می¬کردید که اُسرا، دشمن ما هستند و همدردی با دشمن جرم است. و مردم را از کنار خرابه پراکنده می¬کردید. - قربان امیر بشویم طاقت آزردگی شما را نداریم. - بوزینه¬ها کار از آزردگی گذشته است و آنها ریشه حکومت ما را می¬زنند. شنیده¬ام که حسین بن علی دختر چهار ساله¬ای دارد که مردم شام به خاطر او دگرگون شده¬اند و شام را به آشوب کشانده-اند. مأموران سر خم کرده و جرأت نفس کشیدند نداشتند. و در حالی که همدیگر را نگاه می¬کردند با لحن آرام گفتند فدایت شویم آشوب که نه او فقط گریه می¬کند. و بهانه¬ی پدرش را می¬گیرد، و همانطوری که دستور دادید مردم هم به او و سایر اسیران نگاه می¬کنند و بعضی از افراد هم گریه می¬کنند. - کی ما گفتیم که مردم گریه کنند و با اسیران هم دردی کنند. اینجا نایستید زود بروید و چهار ساله را هر طور که شده آرام کنید. و مردمی که گریه میکنند و دل می¬سوزانند را پراکنده کنید. مأموران نگاهی به شلاق و تازیانه¬های خود انداختند و گفتند چشم قربان و در حال بیرون دویدند بودند که یزید فریاد زد: احمق¬ها با تازیانه نه. کار را خراب¬تر نکنید. مأموران توقف کردند و گفتند: هرطور که شما بفرمایید.ادامه دارد دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص82-86 نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس. https://eitaa.com/nashr_hoda https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
یزید گفت: مگر دخترک بهانه بابا را نمی¬گیرد؟ - بله قربان - سر پدر را برایش ببرید تا ساکت شود. بر پدر و مادر عبیدالله بن زیاد لعنت که برایم این فتنه را درست کرد! یزید علیه کوفیان و قاتلان شهدای کربلا غُر می¬زد و به آنها دشنام می¬داد. و تقصیر را گردن آنها می¬انداخت. مأموران سر مبارک امام را در طبقی گذاشتند و پارچه¬ای زیبا روی آن کشیده و طرف خرابه حرکت کردند. صدای گریه اهل بیت و رقیه در شیون و زاری شامیان گم شده بود. که صدای خَشن مأمور موجب شد مردم کوچه باز کنند تا آنها به خرابه وارد شوند. سربازان بنی اُمیه به پیروی از کاخ نشینان برخوردشان با اسیران فرق کرده بود دیگر آن خشونت و تازیانه زدن، جایش را به مهربانی و هم دردی داده بود. دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص82-86 نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس. https://eitaa.com/nashr_hoda https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
فردی که سر مبارک امام حسین در دستش بود گفت: ساکت شوید ببیند چه می¬گویم ما هدیه¬ای از سوی امیر برایتان آورده¬ایم. هدیه¬ای که خیلی دوستش دارید. همه مردم و اسیران به بسته¬ای که در دست مأمور بود نگاه می¬کردند. و مأمور که حرفی برای گفتن نداشت با عجله بسته را در گوشه خرابه نزدیک رقیه گذاشت و رفت. کسی نمی¬دانست توی بسته چه چیز است. رقیه چند لحظه به بسته خیره خیره نگاه کرد، و با چشم گریان گفت عمه جان چه بوی قشنگی دارد بوی بابام هست وکم کم پارچه مخملین را کنار زد و نگاه کرد! و نگاه کرد! و نگاه کرد. چه می¬دید آیا بابا به دیدنم آمده است. حضرت رقیه با تمام وجود به سر مبارک توجه داشت. پرسید: «ماهذا الرأس؟»؛ «این سر کیست؟»، گفتند: «هذا رأس ابیک»؛ «این‌ سر مبارک پدر توست»، پس آن مظلومه سر مبارک را از طبق برداشته و در آغوش گرفت و شروع به گریستن کرد و گفت: «پدرجان،‌ کاش من فدای تو می‌شدم، ‌کاش کور و نابینا بودم و کاش می‌مُردم و در زیر خاک می‌بودم و نمی‌دیدم، محاسن مبارک تو به خون آغشته شده باشد» چند بار صدا زد بابا جان، باباجان، بابا جان و شروع به درد و دل کرد. همه همراه رقیه گریه می¬کردند اهل شام زار می¬زدند و اهل بیت بیشتر گریه و زاری می¬کردند و به درد دل رقیه گوش می¬دادند دختر چهار ساله نگاهش به سر بابا بود که از شدت فراق، ترس، خستگی و شکنجه¬های بین راه فریادى برآورد و پس از آن غش کرد و به شهادت رسید. و سر مبارک از آغوش رقیه جدا شد و رباب با احترام سر مبارک را برداشت و گریه کنان به سینه چسباند. دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص78-89 نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس. https://eitaa.com/nashr_hoda https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
حبیب بن مظاهراسدی نزد بابا آمد. عرض کرد: ای فرزند رسول¬الله همانطور که می¬دانید در این نزدیکی قبیله¬ی ما، بنی¬اسد زندگی می¬کند. به من اجازه ¬بفرمایید نزد آنان رفته و آنها را برای یاری شما فراخوانم؟ امید است خداوند به آنان توفیق یاری حق را بدهد. امام به حبیب اجازه دادند که مأموریت را انجام بدهد. و حبیب به صورت ناشناس و با رعایت مسائل امنیتی در تاریکی شب نزد قبیله خود رفت. و آنان حبیب را به عنوان حافظ قرآن، مربی قرآن، صحابه پیامبر و امام علی می¬شناختند. او فردی وثوق و مورد اعتماد قبیله بنی اسد بود. آنها که آوازه جنگ عبیداله بن زیاد با امام حسین را می دانستند، به حبیب گفتند: چکار داری؟ گفت: بهترین ارمغان را از حسین بن علی برای شما آورده¬ام!! آمده¬ام شما را به یاری فرزند رسول خدا فراخوانم!! که او فرمانده جمعی از مؤمنان است و یک نفر از آنها از هزار نفر بهتر است. و آنها او را رها نکنند. ولی دشمن او را محاصره کرده است و شما را دعوتتان می¬کنم که به یاری او بپیوندید تا به سعادت دنیا و آخرت برسید. به خدا قسم هر کسی از شما در رکاب فرزند دختر پیامبر در راه خدا کشته شود در عالی¬ترین درجات قُرب خداوندی همنشین حضرت پیامبرخواهد بود. – ادامه دارد... دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص36-40 نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس. https://eitaa.com/nashr_hoda https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
عبدالله¬بن بُشر اسدی از جا پرید و گفت: من اولین نفرم که به دعوت امام حسین پاسخ می¬دهم! و این رجز را خواند: آنان که جنگ را رها کنند و به هم گویند رزم آوران از بیم باز ایستید، من بی باک، قهرمان و جنگجویم که گویی شیر دلاوری¬ام. سپس مردان بنی اسد یکی یکی پیش آمدند و به حبیب بن مظاهر اعلان هم بستگی کردند و به پیام امام حسین لبیک گفتند و تعداد آنان به نَود نفر رسید. توشه¬های جنگی حود را برداشتند و به یاری امام حسین حرکت کردند. متأسفانه مردی که جاسوس بنی¬امیه بود از قبیله بیرون رفت و خبر را به دشمن رساند تا شاید پاداشی به او دهند. و عمر بن سعد را از ماجرا آگاه کرد و ابن سعد که درگیر ساماندهی لشکر بود به او انعام و چیزی هم نداد. عمر سعد فوری به ابن سعد اَزرق باکُلی با وعده و عید فراوان دستور داد که همراه 400 نفر سوار جنگی در کمین یاران حبیب بن مظاهر نشیند.!! به هر قیمتی که شده نگذارد نیروی کمکی به سپاه حق برسد. جنجویان بنی اسد به سپاه امام حسین نرسند. – ادامه دارد... دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص36-40 نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس. https://eitaa.com/nashr_hoda https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b