منِ من سلام؛
در گذر دقایق و ثانیه های زمان روایتت می کنم تا برایم بمانی .
تو که بسیار لبخند کاشتی و هنوز هم میکاری ؛ مبادا روزگار باغچهای را که سالها با اشک و امید آبیاری کردهای از تو بگیرد !
صدای خنده هایت را بر بلندایِ استوارترین محبتها لانه کن ؛ بگذار زیباترین منحنی دنیا بر روی لبانت نقش ببند .
در هیاهوی جهان ؛ قدمهایت را برای چیزهایی بردار که ارزش ماندن دارند .
برای آدمهایی که دوست داشتن را به تو آموختند ، برای واژههایی که در کتابها پیدایشان کردی ، برای رؤیاهایی که گاهی در گوشهای از وجودت خانه کردهاند و برای تمام شادیهایِ کوچکی که بیصدا قلبت را روشن میکنند .
تو پناه تنهاییهای خودت بودی ؛ در روزهایی که کسی از جنگهای خاموش دلت خبر نداشت ، آرام خودت را در آغوش گرفتی و دوام آوردی .
صبوریهایت را به خاطر بسپار ؛ همان صبوریهایی که کسی ندید و همان غمهایی که بیصدا از میانشان گذشتی .
به خاطر بیاور که خدا ، بهترین آدمها را بر سر راهت قرار داد و رفتن خیلیها را نیز قسمت این قصه کرد ؛ نه از آن رو که دوستداشتنی نبودند بلکه از آن جهت که سهمشان از زندگی تو ، تنها چند صفحه بود .
چه خوش صید دلیست در این میان که در تمام آمدنها و رفتنها ، هنوز گرمای خانوادهات را داری ؛ همان پناه امنی که خستگیهای جهان را از شانههایت برمیدارد و به قلبت یادآوری میکند که هنوز کسی هست که حضورت را دوست داشته باشد .
عزیز من؛
این عمر میگذرد و روزگار ، عزیزان دیگری را نیز از تو خواهد گرفت ؛ این ناخواسته ترین رسم دنیا است .
اما مبادا رفتنها ، لطافت روحت را با خود ببرند.
تو از غمهایت جان سالم به در بردی .
تو به لبخندت وفادار ماندی ، حتی وقتی کسی تماشاگر شکفتنش نبود !
وَ اگر روزی خسته شدی ، سرت را بر شانه قلبت بگذار و به احساساتت اجازه بده بگویند که نتوانستند گه گاهی از تو مراقبت کنند اما تو با همه اینها نستوه ماندی ؛
ما تا اینجا آمدهایم …
با قلبی که بارها شکست و باز هم محبت را انتخاب کرد .
با چشمانی که بارها گریست و باز هم به زیباییهای جهان خیره ماند .
وَ با روحی که در میان همه این اتفاقات ، هنوز لطافت خود را حفظ کرده است .
پس آرام قدم بردار …
هنوز آدمهایی هستند که باید پیدا شوند .
هنوز لبخندهایی هستند که باید بر لبانت شکوفه کنند !
وَ هنوز زندگی با همه اندوههایش ، ارزش دوست داشتن دارد .
در نهایت به تــو افتخار می کنم برای زیستن به شیوه خودت *
_ به لحظاتِ کودکی و فراتر از آن.
🎐 نستوه
نَستوه
منِ من سلام؛ در گذر دقایق و ثانیه های زمان روایتت می کنم تا برایم بمانی . تو که بسیار لبخند کاشتی و
یهو در تاریکی این شب به دل گفتم بنویس!
صدای اذان به پایان این نوشته پیوست خورد و من ثبتش کردم برای نستوهی که قراره خیلی بهش رجوع کنه :)
رسیده ام به خدایی که اقتباسی نیست
شریعتی که در آن حکم ها قیاسی نیست
خدا کسی است که باید به دیدنش بروی
خدا کسی که از آن سخت می هراسی نیست
به « عیب پوشی » و « بخشایش » خدا سوگند
خطا نکردن ما غیر ناسپاسی نیست
به فکر هیچ کسی جز خودت مباش ای دل
که خودشناسی تو جز خداشناسی نیست
دل از سیـاست اهل ریـا بکن ، خود باش
هوای مملکـت عاشقـان سیـاسی نیـست
_ فاضل نظری