🔅#پندانه
✍ برای زندگیات هدف تعریف کن
🔹آدم بیهدف مانند مسافریست که وارد پایانه مسافربری میشود.
🔸گرچه آنجا اتوبوس فراوان است، اما چون نمیداند کجا میخواهد برود، نمیتواند سوار هیچکدام از آنها شود.
🔹برای زندگیات هدف تعریف کن وگرنه اتوبوس را اشتباه سوار میشوی.
@naveshtehnab
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شماره 8⃣
❌ اجازه #اطفاء بدهید وگرنه با اولین آی لاو یو و اولین استیکر میرود ؟
⛔️#افراطی برخورد کردن، بچهها رو متلاشی میکند.🖐
🔷دختر و پسر #نوجوان یک سری لمهای ریز دارند که اگر آنها را به دست بیاوریم خیلی خوب هستند.
🔸 "#دکتر_سعید_عزیزی
@naveshtehnab
🌀وقتی کودکی کار خطایی میکند؛آن خطا را به شخصیت او پیوند نزنید.
✅وقتی کودکی حرف زشت میزند؛
نگویید: تو بیادبی
بگوئید: حرفِ بد زدن؛ ممنوعه.
✅اگر کودکی سرکیف کسی رفت؛
نگویید : دزد
بگوئید: باید اجازه بگیریم. رفتن سر کیف دیگران اشتباه است.
توبیخ شخص و شخصیت؛ سبب کاهش اعتماد به نفس و جسارت در تکرار کار اشتباه خواهد شد.
......................
@naveshtehnab
971.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 برای احترام به همسرم لباس باز نمیپوشم. به مرد زندگیم احترام میگذارم.
#غیرت
............
@naveshtehnab
📗داستان خیانت به همسر
( یار زیبا و یاور زیبا)
موقعی که تازه جوان شدم و خیال ازدواج به سرم زد مادرم اصرار داشت با دختر باایمان و باحجابی ازدواج کنم که تا آخر عمر یار و یاورم باشد. با همین معیارها هر دختری را که از همسایه و فامیل میشناخت به من پیشنهاد داد اما متاسفانه من تنها به دنبال یاری زیبا بودم.
مدتی گذشت و کسی که به دنبالش میگشتم را یک روز توی خیابان دیدم و در یک نگاه عاشقش شدم. تعقیبش کردم و خانهاش را پیدا کردم. ما زیر یک سقف رفتیم. همسرم زیبا بود اما نه باحجاب بود و نه باایمان.
عاشق او بودم و هرکاری برایش میکردم. وقتی گفت باید خانهمان در محلههای بالاشهر باشد قبول کردم. گفت میخواهم درس بخوانم، قبول کردم و تلاش کردم تا به راحتی به تحصیل بپردازد. حتی موتورم را دادم و برای همسرم ماشین خریدم. روزها همین طور سپری شدند ولی او هر روز بیشتر تغییر میکرد.
او دیگر بهانهگیر شده بود و به هر دلیلی با من قهر میکرد. مشغولیتش با موبایلش بود و من هم انتظار میکشیدم دوباره همان همسر خودم شود اما یک شب روبرویم نشست و از طلاق توافقی گفت که بعدا مشخص شد به خاطر عشقاش به هم کلاسیاش این درخواست را کرده است. میگفت به درد هم نمیخوریم. من را بیسواد و لاغر میدانست. من هم طبیعتا مخالفت کردم. حتی غرور مردانهام را له کردم و به او التماس کردم. به خاطر بچهمان و خودم به او التماس کردم که حرف از جداییمان نزند اما او ناراحت شد و بعد از اینکه به من سیلی زد، رفت و …
حالا معلوم شد که مادر میخواست چه بگوید. یار باید یاور باشد او فقط مدتی یار زیبای من بود نه یاور من و حالا میخواهد یار دیگری شود.
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍حیفم میاد اسم #سلبریتی یا ستاره روی اینا بزارم واقعا مغزشونو باکاه پرکردن
خون گریه کنیم برای این فقر #فرهنگی کمه..
#رونالدو
#سلبریتی
#فقرفرهنگی
#اَللّهُــمَّ_عَجـِّـل_لِوَلیِّــکَ_الفَــــرَج
@naveshtehnab
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
والدین محترم برای فرزند خود گوشی نخرید
به این دلیل ☝️☝️☝️☝️
@naveshtehnab
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی بچه داد میزند این کارا رو انجام ندهید
@naveshtehnab
اعتراف تکاندهنده معلم پیری که باعث شد شاگرد قدیمیاش زانو بزند و زار زار گریه کند...😭
سالها پیش در کلاسی شلوغ، ساعت مچی گرانقیمت یکی از دانشآموزان ثروتمند گم شد. دانشآموز با گریه به معلم گفت: «آقا، ساعت من دزدیده شده!»
معلم رو به کلاس کرد و گفت: «هرکس ساعت را برداشته، لطفاً پس بدهد.» اما هیچکس تکان نخورد.
معلم که نمیخواست پای پلیس و ناظم به میان بیاید و آبروی کسی برود، فکری کرد و گفت:
«همه شما بلند شوید و رو به دیوار بایستید و چشمانتان را محکم ببندید. من جیبهای شما را یکییکی میگردم. تا وقتی نگویم، هیچکس نباید چشمانش را باز کند.»
دانشآموزان اطاعت کردند. در میان آنها، پسری فقیر بود که ساعت را برداشته بود. او از ترس میلرزید و عرق سردی بر پیشانیاش نشسته بود. او میدانست که تا چند لحظه دیگر، آبرویش جلوی همه میرود، از مدرسه اخراج میشود و دیگر نمیتواند سرش را بالا بگیرد.
معلم شروع به گشتن کرد... جیب اول، دوم، سوم... تا اینکه به پسرک فقیر رسید. دست معلم ساعت را در جیب او لمس کرد.
پسرک منتظر فریاد معلم بود، اما... معلم ساعت را برداشت و بدون هیچ مکثی به سراغ نفر بعدی رفت!
او تمام جیبهای دانشآموزان را تا نفر آخر گشت.
سپس گفت: «خب، چشمانتان را باز کنید. ساعت پیدا شد.» و ساعت را به صاحبش داد، بدون اینکه نامی از دزد ببرد.
آن روز گذشت و معلم هرگز، حتی با یک نگاه معنیدار، به روی آن پسر نیاورد که او دزد بوده است.
سی سال گذشت...
آن پسرک فقیر حالا مرد موفقی شده بود. روزی معلم پیرش را دید و با شوق نزد او رفت و گفت:
«استاد، مرا میشناسید؟ من همان شاگردی هستم که آن روز ساعت را دزدید و شما جیبش را گشتید اما رسوایش نکردید. شما زندگی مرا نجات دادید. اگر آن روز مرا معرفی میکردید، آیندهام تباه میشد. میخواستم بپرسم چطور توانستید آنقدر بزرگوار باشید و حتی بعد از آن ماجرا هم نگاهتان به من عوض نشد؟»
معلم پیر لبخند مهربانی زد، دست روی شانه مرد گذاشت و جملهای گفت که مرد را همانجا روی زمین میخکوب کرد:
*پسرم... راستش را بخواهی من اصلاً نمیدانستم ساعت را تو برداشتهای! چون من هم موقع گشتن جیبهایتان، چشمانم را بسته بودم...*
مرد به پای معلم افتاد و اشک ریخت. معلمی که نخواست حتی خودش چهره شاگردش را در حال خطا ببیند تا مبادا قضاوتش نسبت به او تغییر کند...
نتیجه اخلاقی:
پوشاندن عیب دیگران، هنر مردان خداست.
تربیت کردن فقط با *نصیحت* نیست، گاهی با *ندیدن و گذشتن* است.
*اگر خطای کسی را دیدی و آبرویش را نبردی، آن وقت ادعای انسانیت کن.*
یک تلنگر زیبا:
بیایید امروز عهد ببندیم اگر رازی از کسی فهمیدیم یا لغزشی دیدیم، *صندوقچه اسرار باشیم، نه بلندگوی رسوایی.* شاید آن یک خطا، تمامِ حقیقتِ آن آدم نباشد.
اگر این داستانِ معلم بزرگوار، به قلبت نشست، آن را به اشتراک بگذار تا یاد بگیریم چطور *ستار العیوب* باشیم.
@naveshtehnab