بهم گفت: بجنگ
اخه کجای من به سربازا میخوره!؟
جنگجو نیستم ك بخوام برا همه چیز بجنگم
من یه آدمم
آدم اگه بغل نشه از غم میمیره :)
فصلِ خاکستریِ ریشهها..
من دیگر آن کسی نیستم که در آینه میدیدمش؛
آن که با لبخندی از جنسِ نور، به استقبالِ صبح میرفت..
اکنون، انگار میانِ دو فصل ایستادهام؛
فصلی که در آن، تمامِ رنگها به خاکستر بدل شدهاند و من، با خود همراهی نمیکنم..
رفتی و با رفتنت، نه تنها یک آدم،که یک جهان را از من کنده بردی..
من دیگر آن قلبِ تپنده و سبز نیستم؛
من حالا یک سنگِ صبورم،سنگی که زیرِ بارِ سنگینِ خاطرات، ترک خورده است..
قلبی که دیگر نمیتپد، میگذرد؛
مثلِ عبورِ رودخانهای که در میانِ زمستان، یخ زده باشد..
میدانی؟
من تمامِ پلهایی را که به گذشته وصل میشد، شکستم..
نه از روی کینه،بلکه از فرطِ سنگینیِ آنچه پشتِ سر گذاشته بودم..
پشتِ سرم، دیگر هیچ جادهای نیست؛
فقط خلاء است و سکوتی که از میانِ درختانِ سوخته میگذرد..
من اکنون، غریبهای هستم در میانِ خویشتن..
دیگر به آن آدمِ قدیمی، آن که با تو میخندید،خداحافظی کردهام..
من، خود را در میانِ این شکستگیها پیدا کردهام؛
در میانِ تکههایی که دیگر هرگز،مانندِ قبل، کنار هم قرار نمیگیرند..
انگار زندگی، یک عکاسیِ تمامشده است؛
و من، تنها سایهای هستم که در گوشهی تصویر،
در انتظارِ فراموش شدن، ایستاده است..
#دستنویس