بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست
همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مساله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست
او گریه نمیکرد ، نمیخندید ، دوستی نداشت !
اما نیاز داشت یکی او را در آغوش بگیرد (:
گاهی دلم میخواد فقط بخوابم،
نه از روی خستگی، از روی فرار…
فرار از فکرهایی که سرم رو سنگین میکنن،
از خاطرههایی که با هر نفس، دوباره زنده میشن.
ساکتتر از همیشهام،
اما درونم غوغاست،
جنگی بین “باید قوی باشم” و “دیگه نمیتونم"
کاش کسی بود که بفهمه
سکوت یعنی فریادِ بیصدا..
#دستنویس
زخم هایش رو بوسید و به خودش بابت
تمام آنها افتخار کرد،
زندگی اش را در آغوش گرفت و
از میان تاریکی جوانه زد
از دردات لذت میبری؟
بهت قول میدم اگر به نقطه ای برسی که از دردات هم لذت ببری ازت چیزی ساخته میشه که هیچکس نمیتونه بشکنتت رفیق جان… :)