eitaa logo
نگاره‌ی‌پنهان
943 دنبال‌کننده
326 عکس
202 ویدیو
0 فایل
🌸بسم اللـّہ الرحمن الرحیم🌸 ‌🎂تاریـخ تولـــد کانالمون: ۱۴۰۲/۵/۲۶🎂 کپـــی‌از‌هر‌پــارت‌رمــان‌راضـــی‌نیـــستـم✗ کانال تبادل و بنر سازی مون: https://eitaa.com/joinchat/796198495C217ccd3420 زاپاس رمان: https://eitaa.com/rasta_rooman_z
مشاهده در ایتا
دانلود
پایان تقدیمی✨ لف=ریپ+راضی‌نیستم
تا٠٠:۳٠ تگ‌هاباشن....💥
٠٠:٠٠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🤍✨🤍✨🤍 ✨🤍✨🤍 🤍✨🤍 ✨🤍 🤍 از حرفایی که رفت بهت زده شدم نمیدونستم چی بگم اصلا باورم نمیشد گفتم: نه رسول نه اصلا آقا امیر اهل این حرفا نیست بابا یادت رفته برای همه پرونده خودشو تیکه تیکه میکرد شب تا صبح نمیخوابید تا حل بشه یادته اصلا امکان نداره نه رسول نه رسول سرشو انداخته پایین حرف نمیزد خیلی ناراحت شدم دلم گرفت هیچوقت فکر نمیکردم همچین خبری رو بشنوم که یکی از اعضای سایت جاسوس باشه من همه رو مثل خانوادم میدونستم همرو دوستشون داشتم فکرشم نمیکردم رسول هیچی نمیگفت....الهی بمیرم براش دستمو گذاشتم روی کمرش و گفتم: رسول جان....اقا رسول هیچی نگفت حتی سرشم بالا نیاورد گفتم: رسول...عزیز دلم سرشو بالا اورد دیدم چشاش قرمز و پر اشکه گفتم: رسول....داری گریه میکنی سرشو گذاشت رو سی*نم و گفت: هیچ وقت فکر نمیکردم رها هیچوقت فکر نمیکردم بهترین رفیقم دشمنم باشه......به همین امام رضا قسم هنوزم حس میکنم دروغه....دعا کن رها دعا کن دروغ باشه دیگه هیچی نگفت گریه میکرد شونه هاش میلرزید گفتم: رسول جان....رسول گریه نکن دیگه تو رو خدا....جون رها...عزیزم گریه نکن از گریه رسول اشکام ریخت هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی گریه شو ببینم...بند دلم پاره میشد از اشکاش....از لرزیدن شونه ش🥺❤️‍🩹 خلاصه خداروشکر کم کم اروم شد ولی هنوز سرش تو بغلم بود گفتم: رسول بیا بریم صورتتو بشور آب بخور یه ذره از این حال در بیای باشه؟ سرشو از سین*م جدا کرد ولی نگام نکرد سرش و انداخت پایین و بلند شد منم بلند شدم دو تایی کفشامونو پا کردیم و رفتیم سمت دستشویی رفت مردونه منم رفتم زنونه چادرم و داخل دستشویی در اوردم که کثیف نشه صورتمم شستم و وضو هم گرفتم و مجدد چادرم و سر کردم چون چادرم رنگی بود ازم پرسیدن عروسم یا نه که وقتی گفتم همین الان اینجا عقد کردم یه عالمه بهم تبریک گفتن و برام آرزوی خوشبختی کردن خلاصه از دستشویی هم رفتم بیرون دیدم رسول اونورتر ایستاده رفتم سمتش و گفتم: خوبی لبخند کج و کوله ای تحویلم داد و گفت: آره خوبم من: داره شب میشه هاا بریم یا نماز و اینجا بخونیم و بریم رسول: نماز بخونیم و بریم من: باشه..بیا بریم آبخوری تشنمه رسول: بریم رفتیم آب خوردیم بعد دوتایی رفتیم زیارت کردیم دعا خوندیم از ته قلبم دعا کردم همچی درست بشه و پرونده به خوبی خوشی حل بشه بعد از زیارت اذان شب رو هم گفتن نماز رو هم خوندیم از حرم خارج شدیم🥲🤍✨ https://eitaa.com/joinchat/2379416057Cf6cf24ba47 به نویسندگی: رستا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا