هدایت شده از رویای سبز .
دستانش را دور ِفنجان ِقهوه گرفته بود و نگاه میکرد به بیرون ِپنجره ی کافه ، ناگهان گفت :
+ شیرین است نه ؟
- چه شیرین است ؟
+ تو را داشتن ، شیرین است ، مگر نه ؟
- نمی دانم ، یعنی .. تا به حال خود را درون ِخود پیدا نکردم پس نمی دانم ..
+ چطور ممکن است ؟
- من تمامم را فدای تو کردم ، و تو ، دقیقه ای به من فکر می کنی ؟
+ تمام ِروز ، تمام ِشب ، با تمام ِاتفاقات ِخوب و بد یادت میوفتم ، هر لحظه ، هر کجا ، به یادت هستم !
- پس ترکم نکن و به من بگو مرا داشتن چگونه است ؟
+ قول میدهم ..
برای " نپنتی " عزیز .
نپنتی.
دستانش را دور ِفنجان ِقهوه گرفته بود و نگاه میکرد به بیرون ِپنجره ی کافه ، ناگهان گفت : + شیرین است
وای خیلی نازنازی بود ممنونم زیبارو.😭💘