هدایت شده از KHAMENEI.IR
📢 عباس بابایی؛ جوان حزباللهی که مخالفان انقلاب را هم جذب میکرد
✏️رهبر انقلاب: سال ۶۱ شهید بابایی را گذاشتیم فرمانده پایگاه هشتم شکاری اصفهان. درجهی این جوان حزباللهی سرگردی بود، که او را به سرهنگ تمامی ارتقاء دادیم. آنوقت آخرین درجهی ما سرهنگ تمامی بود. مرحوم بابایی سرش را میتراشید و ریش میگذاشت. بنا بود او این پایگاه را اداره کند. کار سختی بود. دل همه میلرزید؛ دل خود من هم که اصرار داشتم، میلرزید، که آیا میتواند؟ اما توانست.
✏️ وقتی بنیصدر فرمانده بود، کار مشکلتر بود. افرادی بودند که دل صافی نداشتند و ناسازگاری و اذیت میکردند؛ حرف میزدند، اما کار نمیکردند؛ اما او توانست همانها را هم جذب کند. خودش پیش من آمد و نمونهیی از این قضایا را نقل کرد.
✏️خلبانی بود که رفت در بمباران مراکز بغداد شرکت کرد، بعد هم شهید شد. او جزو همان خلبانهایی بود که از اول با نظام ناسازگاری داشت.
✏️شهید عباس بابایی با او گرم گرفت و محبت کرد؛ حتی یک شب او را با خود به مراسم دعای کمیل برده بود؛ با اینکه نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایی تازه سرهنگ شده بود، اما او سرهنگ تمامِ چند ساله بود؛ سن و سابقهی خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامیها این چیزها خیلی مهم است. یک روز ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسلیم بابایی شده بود.
✏️شهید بابایی میگفت دیدم در دعای کمیل شانههایش از گریه میلرزد و اشک میریزد. بعد رو کرد به من و گفت: عباس! دعا کن من شهید بشوم! این را بابایی پس ازشهادت آن خلبان به من گفت و گریه کرد. ۸۳/۱۰/۲۳
🗓 انتشار بهمناسبت سالگرد شهادت سرلشکر شهید خلبان عباس بابایی ۱۵ مرداد ۶۶
💻 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از حوزه هنری اصفهان
هدایت شده از اشاره های ناخوانا
این چیست که او از آسمان آورده؟
اسرار نهان را به عیان آورده؟
این روضه ی اشک عرشیان ست مگر؟!
در تابلواش فرشچیان آورده؟
سعید صاعدی
۲۰/مرداد/۱۴۰۴
@Esharenakhana
اینطور بگویم که مدت هاست در فکر نوشتن چیزی مرتبط با ایران بودم.
و حالا برخوردم به شاهبیت منتصب به فردوسی بزرگ که بارها همه خواندیم و راجبش حرف شنیدیم و حرف زدهایم.
« که ایران مباشد تن من مباد »
حرف حق است ، ما در بستر رابطهمان با ایرانزمین به یک نظر مشترک میرسیم،-منظور از مایی که میگویم آنهایی است که لایق ایرانی بودن و ایرانی خوانده شدن هستند- که اگر روزی قرار است ایران نباشد آن روز،روزی است که ما مرده ایم!
ما درست ایستادهایم در نقطهی جانفدای وطن.
و چه فرخنده است جانی که فدا شود برای این وطن.
چه فرخنده خاکی و چه فرخنده آدمیانی و چه فرخنده نامی؛ایران و جانفدایانش.
هدایت شده از اشاره های ناخوانا
با آمدن تو قصه آغاز شده
دنیای بدون راز پر راز شده
بودیم زبان بسته و خاموش ولی
با اِقرا تو زبان مان باز شده
سعید صاعدی
۱۹/شهریور/۱۴۰۴
@Esharenakhana