eitaa logo
_ نیهـان _
95 دنبال‌کننده
850 عکس
529 ویدیو
2 فایل
@neyhaan ناشناسمون شنوای حرف های شماس:) https://daigo.ir/secret/2198843248
مشاهده در ایتا
دانلود
هیچ وقت فکر نمیکردم زندگی بدون شارژ و نت میتونه چقدر سخت باشه
محدثه من باهات تا مادام العمر قهرم
هدایت شده از ' هـیـوٰا ؛
وقتی برای اولین بار دیدمش هرگز فکرش را هم نمیکردم که او ،کسی است که حالا هرروز برایش ، بمیرم !
هدایت شده از - Atomospher -
از لحاظ روحی نیاز دارم با یه غریبه قهوه بخورم و پیشش به همه گناهان کرده و نکرده‌م اعتراف کنم و بعد دیگه هیچوقت همو نبینیم. 🫣
هدایت شده از - Atomospher -
این سس چیلی‌تای رو کی درست کرده؟ بگید بیاد میخوام ازش تشکر کنم
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
‏اگر نمرات دانش‌آموزان "یک کشور" پایین بشه، به معنی کودن بودن دانش‌آموزا نیست به‌ معنی شکست تمام قد سیستم آموزشی در ایجاد فضایی برای آموزش صحیح و به تبع اون یادگیری صحیح و نمرات بالاست. 》Mary《 @farsitweets
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
در خانواده‌های ایرانی حفظ آبرو، همیشه مهم‌تر از حفظ سلامت روان بوده. در واقع ما برای برنده شدن در برابر مردم به خودمون میبازیم. و در نهایت میشیم یه تعداد روانی آبرومند... 》عاشق مو بلند《 @farsitweets
زمستان پا به عرصه نهاده بود. صبح زمستانی توفیر زیادی با مابقی صبح ها دارد.پاییز که با بی‌رحمی جامه از تن طبیعت و درختان بیرون کشیده بود، حالا زمستان سوز و سرما را به درون قلب و مغز استخوان آنها وارد میکرد. از پنجره بیرون را نظاره‌گر بودم. گویی که درختان شرمگین و خجل از بی‌رختی، لحاف سپیدی که زمستان روی زمین انداخته بود را کم کم ره دور خود کشیدند و خود را حاجب از نظر اجانب میکردند. مقداری شکلات داغ تسلای وجود سردم میشد و گرما را به وجودم تزریق میکرد. انگشتان یخ زنده ام را به دور لیوان مانند حصاری حلقه کرده بودم. انگاری که گرمای آن باعث ممانعت از منجمد شدن دستانم میشد. جرعه جرعه از محتویات لیوان مینوشیدم و نظارگر بارش با طمانینه برف بودم که صامتانه بر دشت روبه‌روی پشت پنجره میبارید. خاطراتی از پشت چشمانم میگذشت که هم لبخندی روی لبانم و رطوبتی را در چشمانم به جای میگذاشت. با خود میگفتم که به جای گرمای شومینه ، حال بایستی زیر برف باهم می‌دویدیم و حرارت عشق قلبمان را گرم میکرد. خطراتمان در زیر برف پیش چشمانم میرقصیدند و شعری که خودت برایم فرستاده بودی از گوشی پخش میشد و درد قلبم را فزونی میبخشید. پارسال همین موقع سال توبرایم این شعر را فرستادی که از ناراحتی هایی که به وجود آمده بود دلجویی کنی. برف و سرمای آن روز خیلی برایم شبیع به همین روز بود . من در تختم ملافه را دور خود پیچیده بودم که دیدم پادکستی با اسم برای آرامش قلب هایمان را فرستادی. من صدای آن را زیاد کردم و چشم به پنجره دوخته بودم. همانکار هارا دوباره تکرار میکنم. صدای گوشی را بیشتر کردم و چشم و گوش به ترکیب برف و شعر سپردم: "چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید چو کشتی‌ام در اندازد میان قلزم پر خون زند موجی بر آن کشی که تخته تخته بشکافت که هر تخته فرو ریزد ز گردش های گوناگون نهنگی هم برآرد سر، خورد آن اب دریارا چونان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون شکافت نیز آن هامون نهنگ بحر فرسارا کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون چون این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا چه دانم من دگر چون شد، که چون غرق است در بی‌چون چه دانم های بسیار است، لیکن من نمیدانم که خوردم از دهان بندی، درآن دریا کفی افیون" دلم بعد از شنیدن شعر بی‌طاقت تر و دلتنگ تر از قبل، از منظره برفی پیش رو عکس گرفتم و برایش فرستادم و تنها زیر آن نوشتم: 《زمستان میانمان ریش سفیدی کرده، اینهمه بیداد را بی دال کن》 _خودنویس های یک دیوانه
این زندگی یجوری باهام رفتار کرد که انگار من قلب ندارم _بعضی وقتا زندگی از یسری چیزا خبر داره که ما نداریم. درست ترین تصمیم ها هم سخت ترینان. صبر کن. تحمل کن. خدا منتظره بهترینتو توی یه زمان و مکان بهتری بهت بده. چیزی که حتی فکرشم نمیکنی...(: