𓍢ִ໋✨֒ 𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙
𓂃 #Part_15
- نمیدونم چرا امروزم اینطوری شده
حالم خیلی بده، خیلی
+ مامانت چی گفت؟ بهم بگو
اشکام فقط میریخت..
- بابا، مامانم گفت آرسام یه چیز داده بهش گفته فقط به دست خودم برسه
منو از بغلش بیرون کشید و دستش و گذاشت رو یه سمت صورتم
+ همون رفیق بچگیت؟
- اوهوم
+ خیلی خب باشه
میریم اونجا فقط گریه نکن
- نمیتونم الهه، قشنگ امروزم خراب شد
حالم بده!
+ درکت میکنم گریه نکن دیگه عه
سعی داشتم اشکامو پاک کنم
- بخدا که نمیفهمی منو، قلبم درد داره..
+ برای اون؟
با داد آرومی گفتم
- روشن کن بریم طاقت ندارم
ماشین و روشن کرد
+ باشه میریم! داد نزن صدات میگیره
با داد بلند تری گفتم
- برو میگم!!
وسط راه فقط با چشمای اشکی از پنجره بیرونو نگاه میکردم
« منتظر پارت بعدی باشین🫶🏻 »
𓍢ִ໋✨֒ 𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙
𓂃 #Part_16
با صدای الهه به خودم اومدم
+ بهتری؟
نگاه از پنجره برداشتم
- هوم، چی!؟
آها اره
+ خداروشکر
چند دقیقه دیگه میرسیم
این چند دقیقه مثل یه هفته برام میگذشت
تا رسیدیم از ماشین زدم بیرون
زنگ خونه رو زدم
مامان باز کرد
رفتم داخل در زدم
باز کرد
- مامان!
+ سلام عزیزم
- میشه بگی آریام چی داده واسه من؟
اشاره زد به اتاقم
+ برو تو اتاقت خودت ببین
والا نمیدونم چیه
بدون حرف رفتم
روی تختم بود
نشستم، یه جعبه تقریبا کوچیک بود
رنگش هم سفید و صورتی قاطی
تا بازش کردم اشکام ریختن..
یه ادکلن و کلیپس خوشگل داخلش بود
با یه نامه
نامه رو باز کردم
نوشته بود
« آرسامام، کسی که شاید یکی از بهترین آدمای زندگیت واسه رفاقت بود، اما خب یه جدایی بینمون شکل گرفت و نذاشت بیشتر پیشت باشم.
اینارو فراموش کن.
خواستم بگم دیوونه وار دلم برات تنگ شده دختر!
خیلی دلم میخواد دوباره ببینمت.. اما خب فکر نکنم سرنوشت بزاره.
راستی آدرس خونتون و از بچگی یادم بود
به مامانت هم گفتم.
امیدوارم به آرزوهات برسی و خنده های از ته دل کنی هانا...»
فقط گریه میکردم!
با تک تک کلماتش قلبم میومد تو دهنم
نمیدونم چه حس کوفتی بود
چرا واسه پسر مردم، یه پسر غریبه باید حالم اینجوری باشه؟
اونو فقط به چشم دوستم میدیدم، ولی باز نمیدونم چرا همچین حسایی دارم
« منتظر پارت بعدی باشین🫶🏻 »
𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙🕯️
𓍢ִ໋✨֒ 𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙 𓂃 #Part_16 با صدای الهه به خودم اومدم + بهتری؟ نگاه از پنجره برداشتم - هوم، چی!؟ آ
۲ پارت جدید خدمتت نگاهتون🫴🏻🪄:)