eitaa logo
‌ 𖫰๋̟ׅ𝑆𖫰𖫰𝑜𖫰𖫰𝑢𝑙𝇁𝟕𝑙𖫰𖫰ׅ𝑒𝑠𝑠ּ๋۫ 𝑙ּ۫𝓁𝑜𝑣ּ𝑒
142 دنبال‌کننده
34 عکس
1 ویدیو
0 فایل
So um what should I say I'm Melody, proud yumeshipper and artitst (ig), Fyodor is my beloved f/o (  ̄▽ ̄) Daily & Playlist: @doveyevsky Private: @meloti_x3
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ 𖫰๋̟ׅ𝑆𖫰𖫰𝑜𖫰𖫰𝑢𝑙𝇁𝟕𝑙𖫰𖫰ׅ𝑒𝑠𝑠ּ๋۫ 𝑙ּ۫𝓁𝑜𝑣ּ𝑒
اسم: مارینا تسوتایوا (Marina Tsvetaeva) Mbti: ENTJ Enneagram: 7w8 Tritype: 837 OCEAN (big five): Hi
گذشته: مارینا توی اواخر قرن شونزدهم توی یکی از روستا‌های روسیه به دنیا اومد. زمانی که ملت ک....سخل اروپا از جادوگر ها ، خوناشام‌ها و هر چیز ناشناخته‌ای میترسیدن. توی اون زمان ، مردم اروپا هرکسی که موهبت داشت رو به جادوگری متهم میکردن و اون رو توی اسرع وقت اعدام میکردن. حالا بیخیال زمان و مکان ، می‌رسیم به وضعیت زندگی مارینا. ببینین توی روستا های روسیه اکثرا پدر محور بودن و زن ستیز. مامان مارینا با یه مرد با سواد ، که اون موقع کم پیدا می‌شد ، ازدواج کرده بود و نتیجه‌ی ازدواجشون شد مارینا. بابای مارینا یه موهبت‌دار بوده ، که اونم موهبتش رو مخفی میکرده مثل بقیه. ولی با موهبتش ، که روی حافظه تاثیر میزاشته ، مامان مارینا رو کنترل میکنه. اون عاشق مامان مارینا بوده ، ولی تو یه حالت ناسالم ، خیلی ناسالم. بخاطر همین با موهبتش باعث شد که مامان مارینا نتونه ترکش کنه ، خب ، حداقل اون اونجوری فکر میکرد. وقتی مارینا تقریبا ۹ یا ۱۰ سالش بود ، نشونه هایی از موهبتش معلوم شد‌. باباش وقتی میفهمه موهبت بچش فعال شده ، می‌ترسه ، چون میدونه اگه کلیسا بفهمه هم خودش و هم خانوادش نابود میشن. پس چیکار میکنه؟ مارینا رو میسپاره به یه خانواده دیگه. مارینا یه چند هفته ای رو با اون خانواده میگذرونه ولی یه روز کفری میشه و به صورت ناخواسته به یکی از اعضای اون خانواده با موهبتش آسیب میزنه. اون خانواده هم خایه میکنن به کلیسا خبر میدن. مامانش هم میفهمه و وقتی میخواد بره نجاتش بده ، باباش مانعش میشه و تو یه اتاق زندانیش میکنه. ولی آخرش مامانش یه جوری از اون اتاق فرار میکنه و شبانه میره سمت کلیسا ، خودش رو تسلیم میکنه و ادعا میکنه که "من یه جادوگرم" کلیسا هم بر میداره میاد ننه مارینا رو جلوی خود مارینا و یه سری دیگه پخ میکنه خاکستر میشه😅😅 بعد از اون اتفاق ، مارینای بدبخت فلک زده هم از اون روستا و از اهالیش متنفر میشه و ازشون دوری میکنه و شبانه از اون روستا فرار میکنه. برای چند سال ، مثل یه بچه‌ی بی‌پناه و یتیم (خب جدی جدی یه بچه بی‌پناه یتیم بود شکی درش نیست) آویزون خیابونای برفی روسیه میشه ، البته چندباری توی یتیم‌خونه ها میره ولی بعدش ازشون فرار میکنه چون می‌ترسه دوباره از موهبتش خبر دار بشن و اینا ، و از این طریق کم کم یاد میگیره که فقط به خودش اعتماد کنه. حالا وسط این کارا ، یه بار وقتی میخواست از یه یتیم‌خونه فرار کنه (چون بازم عصبی شده بود خودش و موهبتشو انداخته بود تو دردسر) وسط راهش یه پسر رندوم لاغر مردنی میبینه. اولش بهش محل سگ نمیده و به راهش ادامه میده ولی بعدش متوجه میشه که یا مسیر راهشون یکیه یا طرف داره تعقیبش میکنه. بخاطر همین وقتی تقریبا خطر رفع شد و دور از یتیم‌خونه بودن با این اخلاقی که داره میره سمتش میگه هویییییی چرا داری تعقیبم میکنب و اینا ولی بعد یه کم باهم حرف میزنن و کم کم میفهمن راز های مشابهی دارن. ولی بعد مارینا زیاد نمیتونه بهش اعتماد کنه و راهشو کج میکنه و میره و دیگه همو نمیبینن. ولی بعد از اون همه اتفاق... وقتی حدودا ۱۶ یا ۱۷ سالش میشه ، وارد یه روستای کوچیک روسی میشه. زمستونه ، گرسنشه و خستست ، به همین دلیل کنار یه خونه رندوم میوفته بیهوش میشه. بعد آره وقتی بیدار میشه میبینه "عههیهیخحث وایسا چی من چجوری اومدم تو خون-" بعد میفهمه یه پیرزن مهربون به اسم ودما یا حالا هرچی اونو آورده تو. آره خلاصه ، با اینکه خوشش نمیومد به یکی اعتماد کنه و سر راه یه نفر باشه ، آخرش ناچار یه چند بار با ودما حرف میزنه و میفهمه که اونم مثل خودش موهبت‌ داره و مردم روستا ازش میترسن و ازش فرارین (بخاطر موهبتش چون اینجوری بود که میتونست به دلخواه خودش سه تا طلسم بزاره رو ملت) و بعد از یه مدت درکش میکنه و ودما یکی از آدمای مهم زندگیش میشه. بعد از اون یه چندسال با ودما زندگی میکنه تا اینکه آخرای عمر ودما میرسه. مارینا سعی میکنه با موهبتش جلوی مرگش رو بگیره ولی نمیشه. دیگه آخراش ودما به عنوان یه "هدیه" (بیشتر یه نفرین بود) با موهبتش طلسم جاودانگی رو میزاره رو مارینا. بعدش مارینا سعی میکنه یه زندگی عادی داشته باشه ، ولی نمی‌شد. یه عالمه هویت جعلی داشت ، همیشه از شهر به شهر و از کشور به کشور حرکت میکرد ، برای چندصد سال. تا وقتی که توی ژاپن بود و پول خیلی کمی داشت ، تصمیم گرفت عضو یه سازمان ناشناخته‌ و ضعیف باشه و برای گرفتن حقوق خیلی کم براشون کار کنه. بعد از یک سال که داشت به اون سازمان عادت میکرد ، یه دختر بچه‌ی ناشناخته رو میارن به سازمان. اون دختر نه حرف میزد و نه چیزی می‌خورد ، پس کله گنده‌های اونجا برای اینکه بتونن از موهبتش استفاده کنن مارینا رو سرپرست اون قرار دادن و بهش یه سری اطلاعات جزئی مثل اسم ، سن و... ازش رو دادن‌. مارینا چند وقت از سیلویا مراقبت کرد تا اینکه سیلویا از اون سازمان فرار کرد و بعد خود مارینا افراد اون سازمان رو کشت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کاش منم مثل تو و بقیه انقد خوب داستان و بک استوری مینوشتممم😭😭😭😭😭😭