𝘊𝘢𝘳𝘢𝘧𝘳𝘦𝘯𝘭𝘪𝘢
باعث خوشحالی جان غمینِ من کجاست؟
اَرغوانم آنجاست، اَرغوانم تنهاست .
ما که دل کَندیم از او، دیگر چهفرقی میکند؟
با سگانِ زرد باشد یا شغالانِ سیاه.
صحبت میکردیم، میپرسد چرا رها نمیکنی؟
معلومه که رها کردم.
اون لحظه خندیدم،گذر کردم و دروغ گفتم
دروغی که نه برای فریبِ او، برای آرام کردن خودم گفته شده بود.
اما درونم آتش گرفته بود،و من فقط روی خاکستر قدم میزدم. و وانمود میکردم که نمیدانم اینجا را سوزانهاند.
او گمان میکرد رها کردن فقط یک "کلمهست"حرفی ساده که روی زبان میلغزد
اما وقتی به دل میرسد سنگین میشود،مینشیند و نمیرود .
و من هنوز گوشهای از وجودم با یادش میلرزد، هنوز در ازدحامِ جمعیت دنبال شخصی هستم که کمی به او شبیه باشد، فقط کمی. هربار که میگویم این بار دیگر رها کردم، گذشتم و گذاشتم که بگذرد. باز نیمه شب همان گوشهی خاموشِ قلبم بیدار میشود، دو فنجان چای میریزد و روبه رویم مینشیند. با لبخند هایی که نیمه کاره ماندهاند حرف میزند، حرفهایی که فرصتی برای زدنشان نبود را میشمارد. در آخر برمیگردد سمتِ من و میگوید«حیف شد نه؟ خواهان ما نبود »
و سپس وقتِ پذیرش آن است که رهایش نکردهام، فقط یاد گرفتم با نبودنش راه بروم. مثل کسی که چترش را فراموش کرده و وانمود میکند که خیس شدن را دوست دارد .
M -
ایستادن روی این استخوانها
که هر لحظه به دردی رعشه میکشد
ساده نیست
صدای شکستنشان را میشنوی؟