خاله زهرا میگفت _
در ستایش امروز بودم:>>>
جوری که امروز به دلم نشست تا عمر دارم آخر زندگیم فراموش نمیکنم؛
تو دفترچه خاطرات ذهنم موندگار میشه تا ابد.
دوست از امروز تا آخر عمرم بنویسم فقط بنویسم، از عکاسی های امروز و...
کلا امروز قشنگترین روز برای من بود🤍].
خاله زهرا میگفت _
عکاسی هایی که با خنده و ناراحتی و دعوا گذشت! من عاشق امروز بودم.
کاشکی به دکمه بود و هربار میزدم تا امروز دوباره تکرار بشه؛
خاله زهرا میگفت _
دیگه طاقت نمیارم ، دیگه نمیکشم یا حسین ، لطفا یکمی منو نگاه کن .
از دلتنگی دق کردم ، مردم بخدا .
خاله زهرا میگفت _
هعی رقیه دیدی جا موندیم ؟
لایق نبودیم برای آقا نوکری کنیم حتما .
خاله زهرا میگفت _
حالا خانوم سه ساله رو درک میکنم ؛
چه درد و رنجی کشید از دوری بابا حسین .