تو این چندماه؛ از خیلی از کارایی که باید طبق برنامهریزیهام جلو میرفتم و یا حتی روتینم بود قبلا خیلی جا افتادم. حتی کتاب رو هم که یك روتین پابرجا بود رو بیشتر از یکی دوخط حوصله نداشتم بخونم و گذاشتمش کنار
اما بعد از سهبار ریدینگ اسلامپ شدن سر کتابهام، کتاب "سقوط" و دارم میخونم و میشه گفت به آخراش نزدیک شدم * ارادمو قوی جمع کردم
کلمه اعتماد خیلی کلمه سنگینیِ. وقتی یکی میگه "بهت اعتماد دارم" یعنی میذارم بدونی چی منو اذیت میکنه، چی باعث درد من میشه، چی میتونه بهم آسیب بزنه و چی میتونه من و بخندونه. یعنی من کل خودم ُ زندگیم و میذارم در اختیارت تا بدونی تا ببینی تا حسش کنی و ازشون در مقابل خودم استفاده نکنی
احساس قابل اعتماد بودن خیلی شفافه ، و یجورایی از ته قلب و دل میاد ..