معدود آدمایی که تو ذهنم نگه داشتم و اجازه میدم ذهنم براشون انرژی صرف کنه، خیلی کمن. یادمه قبلاً چراغای بیشتری تو ذهنم برای آدمای مختلف روشن بود؛ که خودم خاموششون کردم، درشونو بستم و هیچوقتم دیگه بهشون سر نزدم.
هر وقت یکی ازم میپرسه خوبی، نمیتونم ریسک کنم بگم نه نیستم؛ چون حتماً اون میپرسه چرا و من واقعا تعریفی برای حال بدم ندارم حتی خودمم نمیدونم چِمه نمیدونم چرا