تانیای من ، درست مدتهاست ملاقاتت نکردم ولی میدونی ؟ اخرین دیدارمون رو یادمه باهم روی تاببازی میکردیم و بستنی میخوردیم و بعدشهم باهم میرفتیم تا با گربههات بازی کنیم یادته ؟
الان تو زیر هزاران و هزاران خاکی و جسم سرد و خستهت زیر خاکه اره ؟ یادته میگفتی از تاریکی خوشت میاد ؟ الان خوشحالی ؟
تو رفتی و من حتی نتونستم توی مراسم دفنت حضور پیدا کنم ..
من بارها و بارها رفتم تو اتاقت و باخودم گفتم الان حتما از اشپزخونه با اونماگ همیشگیش میاد و نگاهم میکنه و میگه بیا سریالمونو تمام کنیم بعدش بریم دوچرخه سواری