🌔ٜٜٜٜٜٜٖٖٖ͜͡In the name of God🌙
اگه دنبال بکم ترسی join شو👾❌
🌞ٰٰٰٖٖٖٖٖاینجا؟! جایی که شبا توجات بلرزی😰🫢
※ٰٰٰٖٖ🔥منبع داستان هاوکلیپ های ترسناکand dark😈💀
⊷࣭࣪⊷̶𝆤𝆤࣭࣪𝆣شبارو باماخوش بگذرون🥱😱👻
Link: https://eitaa.com/Nimeh_Shab_com
࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭هرکی خوشگله بزنه رولینک ⭑๋ ࣭ ⭑࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭https://eitaa.com/Nimeh_Shab_com ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑࣭ ⭑๋👾 ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ join⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭join ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ 😈⭑࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ join⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑⭑๋ ࣭ ⭑࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ 👻⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑࣭ ☠⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ اینجا لولو منتظره💀⭑࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ࣭ ⭑๋ ࣭ ⭑ ๋⋆꒷꒦︶꒷꒦︶ ּ★𐙚︶꒦꒷︶꒦꒷๋⭑๋ ๋⋆꒷꒦︶꒷꒦︶ ּ★𐙚︶꒦꒷︶꒦꒷๋⭑๋ ๋⋆꒷꒦︶꒷꒦︶ ּ★𐙚︶꒦꒷︶꒦꒷๋⭑๋ ๋⋆꒷꒦︶꒷꒦︶ ּ★𐙚︶꒦꒷︶꒦꒷๋⭑๋ ๋⋆꒷꒦︶꒷꒦︶
#ترسناکdark☠_داستان کوتاه👾
اسم من شراره است.
من توی زنجان داخل یکی از روستا ها که نمیخوام نام ببرم زندگی میکردم.
شنیده بودم داخل روستای ما جن و ارواح زیاده اما من به این چیزا اعتقادی نداشتمو آزادانه داخل روستا زندگیمو میکردم.
من و همسرم یه مغازه داشتیم و صبح ها که بیدار شدن برای اون سخت بود من بیدار میشدم و مغازه رو میگردوندم.
بعد از ظهر ها هم همسرم میرفت.
ساعت دقیقا 7:9دقیقه بود و من مثل همیشه آماده شده بودم برای رفتن.
مایه ماشین داشتیم و خداروشکر وضعمون بد نبود،البته مدل ماشین زیاد بالا نبود ، بگذریم...
سوار ماشین شدم ، تازه رانندگی یاد گرفته بودم.راه افتادم یکم که جلوتر نرفته بودم یه مردی رو دیدم که یه چمدون داشت و از اون جایی که هوا سرد بود کلاه روی سرش انداخته بود.
خواستم کمکش کنم اما با خودم گفتم من چرا باید به اون مرد کمک کنم؟!
توی روستای ما مهربونی حرف اول و میزد ولی الان صلاح نبود مرد و سوار کنم.
میخواستم کم کم دوباره به راهم ادامه بدم که مرد چمدونشو همونجا گذاشت و دیوانه وار سمت ماشینم میدوید!
ترسیده فقط سرعت و گرفته بودمو از اونجا دور میشدم.
از اون شب گذشت اما بعد از اون ترسیدم تنها برم سرکار بخاطر همین همسرم صبح ها باهام میومد.
بعد از دو ماه و نیم خبر اومد که یه مرد انسان هارو به قتل میرسونده و تیکه تیکشون میکرده و داخل چمدونش میریخته و میبرده!
اون مرد هیچوقت پیدا نشد اما من شانس آوردم!
اگه اون شب کمکش میکردم چی؟
اگه به ماشینم میرسید چی؟
خلاصه که ما از اون روستا اومدیم بیرون و الان داخل خود زنجان زندگی میکنیم ولی اون خاطره ترسناک همیشه بامن میمونه.
وقتی یه انسان میتونه انقد وحشتناک باشه ارواح نمیتونن انقد وحشتناک باشن؟..
#ترسناک_کوتاه💀
໒꒰نیمه شباྀིdarkॱ꒳👾꒱𝄞 ✿~° DARKترسناک
✯°✯°✯°✯°✯°✯°✯⊷࣭࣪⊷̶𝆤𝆤࣭࣪𝆣
Joun: @Nimeh_Shab_com
#ترسناکdark💀_داستان کوتاه👾
سلام ، نمیخوام اسممو جایی که زندگی میکنم بگم.
ما توی یه روستا زندگی میکردیم و مدرسه من شهر بود.داخل حیاط بزرگمون که هیچ گل و درختی نداشت ، داخل حیاط به صورت مرتب خانه های مرغ بزرگی که تقریبا هرکدومشون اندازه اتاق خودم هستن داشت.
بخاطر همین بچه های مدرسه بهم میگفتن بچه پولدار اما نمیدونستن که من چقد از این خونه های داخل حیاطمون وحشت دارم!
احساس میکردم وقتی از اونجا رد میشم یکی نگام میکنه...
به روستای ما فقط یه اتوبوس میخورد.
یه روز عادی بود و از مدرسه اومدم خونه اما همین که به دم در رسیدم دوباره وحشت کردم
هوا هم تقریبا تاریک شده بود.تصمیم گرفتم مثل همیشهچشمامو ببندم و سریع رد بشم و برم داخل خونه.
چشمامو بستم ، نبمه های راه و رفته بودمکه چشمم به در یکی از خونه ها خورد
دو جفت پا میدیدم،ترس همه وجودمو گرفته بود اما برخلاف تصوراتم عمم بود که از داخل یکی از اون خونه ها اومد بیرون.
بهش سلام کردم و اونم جوابمو داد اما یه چیزی اینجا درست نبود!
توی این هوای تاریک چرا چراغ قوه دستش نبود؟
شک کرده بودم و ازش پرسیدم:عمه چرا انقد زود اومدی؟
اون گفت:کارم زود تموم شد و زود از سرکار برگشتم.دوباره پرسیدم با کدوم اتوبوس اومدین؟
اون جواب داد:با یه اتوبوس دیگه اومدم!
همین جواب بهم اثبات کرد که اون عمم نیس.
بدون اینکه دیگه طرفش نگاه کنم فقط سمت خونه میدویدم.
وقتی رسیدم خونه برای مامانبزرگم و بابابزرگم غذیه رو تعریف کردم.اوناهم نگران شده بودن.
بابابزرگم به عمم زنگ زد و درکمال ناباوری گفت که امشب کار زیاد داره و نمیتونه زود بیاد خونه!
بعداز چند ماه ما از اون روستا رفتیم اما اون خاطره هیچ وقت از یادم نرفت...
#ترسناک_کوتاه💀
໒꒰نیمه شباྀིdarkॱ꒳👾꒱𝄞 ✿~° DARKترسناک
✯°✯°✯°✯°✯°✯°✯⊷࣭࣪⊷𝆤𝆤࣭࣪𝆣
Joun: @Nimeh_Shab_com
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
໒꒰نیمه شباྀིdarkॱ꒳👾꒱𝄞 ✿~° DARKترسناک
✯°✯°✯°✯°✯°✯°✯⊷࣭࣪⊷̶𝆤𝆤࣭࣪𝆣
Joun: @Nimeh_Shab_com