eitaa logo
ناشناس‌مشکالیس
119 دنبال‌کننده
638 عکس
8 ویدیو
5 فایل
محل نگهداری از یادگاری های مشکآلیس و جواب شما. برای ارتباط با پست: https://daigo.ir/secret/2436273340 • • https://eitaa.com/meshcalis
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مِشکالیس
در خصوص محدوده مرگ✨✨
هدایت شده از مِشکالیس
تقدیمیا کمرمو شکست دوستان :)))
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از مِشکالیس
{ یک تقدیمیِ جنایی } یک ماشین تاکسی به رنگ قرمز ساعت نه شب، همراه چهار مسافر و یک راننده شروع به حرکت می‌کند. ساعت رسیدن به مقصد مشخص است: نه و نیم شب. اما تاکسی یازده شب به مقصد می‌رسد. مقصد قبرستان است و حالا از حاضران در ماشین فقط سه نفر نفس می‌کشند. این تقدیمی رو در چنل‌های خود بازارسال کنید تا نقش شما در این تاکسی قرمز و شوم را مشخص کنم.💀 تگ: پایان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از مِشکالیس
بِن • راننده • قاتل؟ سوار بر تاکسی سرخ، همانند همیشه شغلم را آغاز کردم. در تاریکیِ خیابان‌ها حرکت کردم تا شاید مسافری سوار ماشینم بشود. می‌دانید؟ راننده بودن سخت است؛ همیشه باید زحمت زیادی بکشی و پول کمی دریافت کنی. اما وقتی مسافرانت ثروتمند باشند شاید توهم مانند هر انسان دیگری تحریک شوی؛ تحریک شوی تا از این شغل خلاص شوی. من حقم را دریافت نمی‌کنم؛ اما حق گرفتنی‌ست. تقدیم به: عطر نعناع، مجیک‌بوک، زهرآ، اخگر، T.F، ابوتراب، اتاق‌313، پرنیا، قتیل‌العبرات، ایستگاه34، the sound of silence
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از مِشکالیس
کارا • اولین مسافر • مقتول درست زمانی که سوار می‌شوم شروع می‌شود؛ آن نگاه‌های مشکوک و حس ناامنی‌ای که به من دست می‌دهد. به نظر می‌رسد او می‌خواهد به من حمله کند یا حتی رخدادی تلخ‌تر و ترسناک‌تر را رقم بزند. ضربان قلبم بالا می‌رود و می‌خواهم پیاده شوم؛ اما نمی‌شود. چرا که همان لحظه مردی دیگر سوار می‌شود. مردی که چهره‌اش از هر هیولایی ترسناک‌تر و دلهره‌آور‌تر است. همسر سابقم. تقدیم به: کلمات ستاره‌ای، Heartless، دیلی‌ناز، اقیانوس آرام، رادیو سکوت، 🌻، US، 🕸، مستاجر پلاک۳، kazheh، coffe
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از مِشکالیس
پاول • دومین مسافر • مقتول درست زمانی که سوار می‌شوم لبخند به لبانم می‌آید. او را می‌بینم که در صندلی عقب نشسته و منتظر مردن است؛ خودم نفسش را می‌برم. اما... اما همانند همیشه دنیا آن‌جور که می‌خواهم پیش نمی‌رود. این تاکسی شوم است؛ قرار است من هم همانند همسر سابقم امشب در این خودروی سرخ آخرین روز عمرم را بگذرانم و دیگر هرگز آسمان را نبینم. تقدیم به: لیلا در وا کن مویوم، روزمرگیات، The End، ستاد مبارزه با بیکارا، دفتر خاطرات یک روانی، Hero، مدعین قهوه‌خوری بختاپوس
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا