امیدوارم روزی نرسه که بخاطر وجود پی ویش توی اکانتت ،نخوای بری سر گوشی
من الان اینجوریم🙂
منم میشم اون شاهزاده ای که چون معشوقشو نداشت،
از بس به یاد اون هر شب به ماه نگاه کرد
به جنون کشیده شد:)
کلمه ی lunatic به معنای احمق و دیوانه
از اینجا نشعت میگیره:)
کسی که بع علت زیاد نگاه کرد به ماه دیوونه شد:)
کوچیک بودم حدود ۱۰
توی شاهین شهر(بعد خود اصفهان بزرگترین شهرستان اصفهانه) کنار خونه ی یکی از اقواممون یه پیرزن کره ای زندگی میکرد ؛ الان مرده ۹۶ سال عمر کرد، از دوره پهلوی که اومده بود ایران برای کار اینجا تشکیل خانواده داده بود و...
اونموقع خیلی بچه بودم هنوز واسه درک اون قصه ولی الان...
میگفت کره ای ها یه افسانه دارن راجب ماه،
میگن توی جزیره ای ، یه دهکده بوده
یه روز یه دختر و پسر توی ساحل اون جزیره همو میبینن و عاشق هم میشن:)
پسره پول چندانی نداشته و خب کشاورزو فقیر بوده ، ولی خب این دوتا به شدت عاشق هم بودن
اونا همیشه هرروز صبح میرفتن کنار ساحل و بادبادک هوا میکردن ، چون توی اون جزیره توی ساحلش همیشه یه نسیم ملایمی میومده که کمک میکرده بادبادک تو زیبا ترین حالت خودش توی هوا برقصه
یه روز میون حرف زدناشون دختره راجب اینکه چقدر دوست داره یه گوی یشمی بزرگ داشته باشه صحبت میکنه، و همون جا پسره هم از تصمیم خودش برای سفر به شهر برای کار کردن و پولدار شدن میگه
میگفت کره ای ها یه افسانه دارن راجب ماه، میگن توی جزیره ای ، یه دهکده بوده یه روز یه دختر و پسر توی
پسره قول میده به دختره که بره به شهر و اونجا اونقدری پولدار بشه که بتونه زندگی مورد علاقشونو بسازه و قول میده که موقع برگشت اون گوی سبز زیبایی یشمی که دختره میخواد رو هم براش بگیره
از طرفی دختره هم به پسره قول میده تا روزی که اون برگرده هر روز بره توی ساحل بادبادک هوا کنه که پسره راه رو توی دریا پیدا کنه و بفهمه یکی منتظرشه
پسره قول میده به دختره که بره به شهر و اونجا اونقدری پولدار بشه که بتونه زندگی مورد علاقشونو بسازه و
پسره میره به شهر و توی اونجا تبدیل میشه به یکی خفن ترین تاجرای اون دوره ، برای ۴ سال توی شهر کار میکنه همه ی پول هاش رو برای ساختن زندگی رویاییش با معشوقش بدون خرج یه ذره ازش پس انداز میکنه و توی این مدت به چین سفر میکنه و بزرگ ترین و زیبا ترین گوی یشمی که وجود داشته رو میخره