کوچیک بودم حدود ۱۰
توی شاهین شهر(بعد خود اصفهان بزرگترین شهرستان اصفهانه) کنار خونه ی یکی از اقواممون یه پیرزن کره ای زندگی میکرد ؛ الان مرده ۹۶ سال عمر کرد، از دوره پهلوی که اومده بود ایران برای کار اینجا تشکیل خانواده داده بود و...
اونموقع خیلی بچه بودم هنوز واسه درک اون قصه ولی الان...
میگفت کره ای ها یه افسانه دارن راجب ماه،
میگن توی جزیره ای ، یه دهکده بوده
یه روز یه دختر و پسر توی ساحل اون جزیره همو میبینن و عاشق هم میشن:)
پسره پول چندانی نداشته و خب کشاورزو فقیر بوده ، ولی خب این دوتا به شدت عاشق هم بودن
اونا همیشه هرروز صبح میرفتن کنار ساحل و بادبادک هوا میکردن ، چون توی اون جزیره توی ساحلش همیشه یه نسیم ملایمی میومده که کمک میکرده بادبادک تو زیبا ترین حالت خودش توی هوا برقصه
یه روز میون حرف زدناشون دختره راجب اینکه چقدر دوست داره یه گوی یشمی بزرگ داشته باشه صحبت میکنه، و همون جا پسره هم از تصمیم خودش برای سفر به شهر برای کار کردن و پولدار شدن میگه
میگفت کره ای ها یه افسانه دارن راجب ماه، میگن توی جزیره ای ، یه دهکده بوده یه روز یه دختر و پسر توی
پسره قول میده به دختره که بره به شهر و اونجا اونقدری پولدار بشه که بتونه زندگی مورد علاقشونو بسازه و قول میده که موقع برگشت اون گوی سبز زیبایی یشمی که دختره میخواد رو هم براش بگیره
از طرفی دختره هم به پسره قول میده تا روزی که اون برگرده هر روز بره توی ساحل بادبادک هوا کنه که پسره راه رو توی دریا پیدا کنه و بفهمه یکی منتظرشه
پسره قول میده به دختره که بره به شهر و اونجا اونقدری پولدار بشه که بتونه زندگی مورد علاقشونو بسازه و
پسره میره به شهر و توی اونجا تبدیل میشه به یکی خفن ترین تاجرای اون دوره ، برای ۴ سال توی شهر کار میکنه همه ی پول هاش رو برای ساختن زندگی رویاییش با معشوقش بدون خرج یه ذره ازش پس انداز میکنه و توی این مدت به چین سفر میکنه و بزرگ ترین و زیبا ترین گوی یشمی که وجود داشته رو میخره
پسره میره به شهر و توی اونجا تبدیل میشه به یکی خفن ترین تاجرای اون دوره ، برای ۴ سال توی شهر کار میک
بعد از ۴ سال سوار قایق میشه و توی راه برگشت توی آسمون یه بادبادک میبینه که توی هوا در حال رقصیدنه
خیلی خوشحال میشه از اینکه معشوقش هنوز منتظرشه و سراسیمه به سمت ساحل میره
حالا از اینجا گوش کنید
وقتی میرسه به ساحل میبینه که یه سنگ قبر توی ساحله و یه بادبادک بهش گره زده شده و روش نوشته من برای سه سال هرروز برای تو بادباک رو به پرواز در آوررم که بیای ولی از حالا به بعد چون بیماری زود تر از تو که میخواستی گوی یشمی رو بهم بدی قراره مرگ رو بهم هدیه کنه از خانوادم میخوام که سنگ قبرم رو از همین سنگ به عنوان آخرین نامم به تو بسازن تا بهت بگم که من هنوز هم بادبادک رو هرروز هوا میکنم تا تو راهت رو گم نکنی..!
میگن وقتی پسره این نامه رو میخونه از شدت غمش گوی رو به پاش میبنده و خودش رو میندازه توی اقیانوس و غرق میکنه
و کره ای ها عقیده دارن هر شب این تصویر اون گوی یشمی داخل اقیانوسه که در واقع میوفته توی آسمونو ما بهش میگیم ماه و از اون روز به بعد چیزی به اسم ماه وجود اومد
و میگن که اگه بتونی ماه رو دنبال کنی دقیقا میرسه به اون جزیره
دقیقا جایی که تصویر ماه ازش نشعت میگیره
جایی که دوتا معشوقه باهم بادبادک هوا میکردن و زیبا ترین قصه هارو میساختن..:)
منم میشم اون شاهزاده ای که چون معشوقشو نداشت، از بس به یاد اون هر شب به ماه نگاه کرد به جنون کشیده
ت هم خیلی شبیه ماهی:)
#...
جمله ی خیلی ساده ایه ، ولی خیلی شکستست اونی که بتونه حسش کنه؛ تو تمام منی..!
حالا بهم بگو ببینم؟!
تمام من بودن ، چه حسی داره؟