🛋️ #خطی_از_کتاب
پیادهرو خلوت بود. دست تو دست هم راه افتادیم و به چیزهای خندهدار خندیدیم؛ به چیزهایی که برای هیچکس جز خودمان خندهدار نبود. به موشهای چاق و تپل تو جویها خندیدیم. به درختی که شبیه یک لکلک کجوکوله پاهاش توی جوی بود و هیکلش توی آسمان. به پیرزن و پیرمردی که مثل لاکپشتها راه میرفتند، اما مثل گنجشکها جیکجیک و بگومگو میکردند. به مرغهای پرکندهای که به سیخ کشیده شده بودند و بالای آتش میچرخیدند و عرق میریختند و کباب میشدند. به دختربچهای که داخل رستوران بود و دماغش را چسبانده بود به شیشه و بیرون را دید میزد. من صورتم را چسباندم به شیشه، بچه غش کرد از خنده و بعدش بابا که این کار را کرد، غش کرد از گریه و مجبور شدیم فرار کنیم. شانهبهشانه و هرهرکنان از لابهلای درختهای چسبیده به جوی و پیادهرو زدیم به چاک. وای که چقدر خندیدیم! حس خوب خوشبختی قلقلکم میداد و انگار اولینبار بود باهاش بیرون میرفتم.
📖 زیبا صدایم کن
📚 نو+کتاب: ماجراجویی در دل صفحات
https://eitaa.com/joinchat/3916170537C9ae3938d0e
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این ویدیو رو تا آخر ببین؛ شاید کتاب بعدیت رو پیدا کردی. 😉📖
📚 نو+کتاب: ماجراجویی در دل صفحات
https://eitaa.com/joinchat/3916170537C9ae3938d0e
اسیری که درس آزادگی داد📘
📚 نو+کتاب: ماجراجویی در دل صفحات
https://eitaa.com/joinchat/3916170537C9ae3938d0e