هدایت شده از نو+کتاب
🗺️📍 نشانی نو+کتاب در پیامرسانها:
📲شاد: shad.ir/noketab
📲بله: ble.ir/noketab
📲ایتا: eitaa.com/no_ketab
📲سروش: splus.ir/noketab
📲روبیکا: rubika.ir/noketab
📲اینستاگرام: www.instagram.com/noketab_?igsh=cWVvam94YTA2enV0
📲 آپارات: aparat.com/shorts/user/noketab/shorts
📚 نو+کتاب: ماجراجویی در دل صفحات
📱 @no_ketab
☕ سلام
از اول پاییز شروع کردم به خوندن یکی از کتابهای مرحوم نادر ابراهیمی.
نمیتونم کتابهای این نویسنده رو سریع بخونم. احساس میکنم باید با دقت بخونم تا همه داستان رو خوب بفهمم.
شاید تو هم موقع خوندن بعضی کتابها یا کتابهای بعضی نویسندهها همین حس رو داری.
فعلا که هم من از نیمه کتاب رد شدم و هم مهرماه از نیمه خودش. 🍁
راستی، امشب ویدیوی کتابهای جدید رو داریم. ببینم حدست درست بود یا نه! این کتابها رو به پیشنهاد نو+کتابیها خریدم. 😌
📚 نو+کتاب: ماجراجویی در دل صفحات
📱 @no_ketab
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کتابها رو از بین کتابهایی که چندتا از نو+کتابیها گفتن امسال خوندن، انتخاب کردم که من هم بخونم.
البته تعریفشون رو جاهای مختلف دیده بودم. مثلا دوستام خونده بودن، توی تلویزیون دیده بودم و حتی شنیده بودم که رهبر شهید هم خوندن و تعریف کردن.
به همین دلیل، دیگه تصمیم گرفتم منم امسال اونا رو بخونم.
💭 تو چی؟ کدوم یکی از این کتابها رو خوندی؟
📚 نو+کتاب: ماجراجویی در دل صفحات
📱 @no_ketab
سلام بر تو ای دوست دیرینه من 😌
میدونستی امروز، روز بزرگداشت جناب حافظه؟!
بیا یکم فضا رو شاعرانه کنیم 🕯️
امشب میخوام یکم باهم حافظ بخونیم.
این بیت من:
مژده ای دل که دگر بادِ صبا بازآمد
هدهد خوشخبر از طَرْفِ سبا بازآمد
حرف آخرش «د» هست. حالا تو برام یه بیت از حافظ بفرست که با «د» شروع بشه👇
@ketabzad
📚 نو+کتاب: ماجراجویی در دل صفحات
📱 @no_ketab
⬇️
Alrahil:
در دایرهی قسمت، ما نقطهی تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی
✨
ریحانه و سلما اسفندیاری:
دوش، وقت سحر، از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب، آب حیاتم دادند
✨
کاربر .. :
دیر آمدی که دست ز دامن ندارمت
جان مژده دادهام که چو جان در بر آرمت
✨
ستایش:
دلق و سجادهٔ حافظ ببرد بادهفروش
گر شرابش ز کف ساقی مَهوَش باشد
✨
Luna:
در اندرون منِ خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان
و در غوغاست
✨
سید عمار:
در نمازم خم ِ ابروی تو با یاد آمد؛
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد..
✨
عسگری:
دلا بسوز که سوزِ تو کارها بِکُنَد
نیازِ نیمْشبی دفعِ صد بلا بِکُنَد
✨
یزدانی:
دیدی ای دل که غمِ عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یارِ وفادار چه کرد
✨
فاطمهزهرا:
دَر بَزمِ دُور، یکدو قدح دَرکَش و برو
یَعنی طَمَع مَدار وِصالِ مُدام را
✨
محدثه درویشی:
ديدي ای دل كه غم عشق دگر بار چه كرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد
✨
سیده تسنیم فاطمی زاده:
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته است به دست دعا نگه دارد...
✨
محمد عیدی:
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
✨
Ahangar:
در ازل پرتوی حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
✨
H.boroomand:
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
✨
نرگس و امیرحسین احمدی:
در بیابان گر به شوقِ کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کُنَد خارِ مُغیلان غم مخور
⬅️ حالا با «ر» یه بیت از حافظ بفرست. 😁
📚 نو+کتاب: ماجراجویی در دل صفحات
📱 @no_ketab
⬇️
نون. الف:
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
✨
بینام:
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
✨
حسین رنجبر:
روز وصلِ دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران، یاد باد
✨
عسگری:
رسید مژده که ایامِ غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
✨
محمد عیدی:
روشن از پرتوی نورت نظری نیست که نیست
منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
✨
یزدانی:
روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنم
در لباس فقر کار اهل دولت میکنم
📚 نو+کتاب: ماجراجویی در دل صفحات
📱 @no_ketab
#خطی_از_کتاب
نشستم پشت میز. دستهایم را زدم زیر چانهام و به نقشه و طرحهای رویش نگاه کردم. مغزم را چلاندم ولی خبری نشد. با کلافگی ته مدادم را زدم روی میز. باید زودتر از راز نقشه سر درمیآوردم. هر دو دستم را مشت کردم و فشار دادم. دندانهایم را سابیدم روی هم و پشت سر هم تکرار کردم: «ایناهاش! توی مشتمه! توی مشتمه! توی مشتمه!»
رَخشانک روی میز کنار دستم بود. انگار صدایم را شنید. تکانی خورد. سرش را از لاک آورد بیرون و برقبرقی شد. نور چندرنگی از توی لاک رخشانک آمد بیرون و پاشید روی دیوار.
نقشه شبیه کارتونهای توی تلویزیون شده بود. علامتهای روی نقشه تبدیل شدند به تصویرهای کنار هم. دوتا تصویر آشنا دیدم. یکی زیر نخل توی حیاط خودمان بود، یکی توی نخلستان عمو ابوحامد؛ داخل همان اتاقهای متروکه قدیمی. توی سرم جرقه زد. پیدایش کردم. دفتر بابا یا زیر نخل بود یا توی اتاقهای نخلستان. از روی صندلی بلند شدم. نشستم روی چرخک. خودم را رساندم به محسن و گفتم: «امشب گروه لوزومی عملیات مهمی داره.»
🔍 کتاب «لوزومیها در منطقه ممنوعه»
📚 نو+کتاب: ماجراجویی در دل صفحات
📱 @no_ketab
لذت این روزهام، گپوگفتهاییه که با شما رفقای نو+کتابی دارم :)
نمیدونید چه لذتی برام داره صحبت درباره کتابها 🥹
خیلی خوشحالم دوستهای کتابخون خوبی مثل شما پیدا کردم و میتونم باهاتون درباره کتابهاتون و کتابهام حرف بزنم!
اینجا واقعا شده خونه ما و کتابهامون 💫
📚 نو+کتاب: ماجراجویی در دل صفحات
📱 @no_ketab
سلام، عصرت بخیر 🥤
یکی از نو+کتابیها که دوست داره برای کتابهایی که میخونه، معرفی بنویسه، بهم گفت: کتاب «لوزومیها در منطقه ممنوعه» رو خوندم و حسابی باهاش درگیر شدم. معرفیش رو بنویسم؟ گفتم آره، حتما بنویس.
منم دیروز چند خطی از اون کتاب رو اینجا گذاشتم تا امروز این مطلب رو بهتون نشون بدم.
اون تو این یادداشت گفته که این کتاب چه حالوهوایی داره، چی تو دلش بوده و چرا فکر میکنه ارزش خوندن داره! 😉
بریم باهم این مطلب رو بخونیم ✨