لازم نیست از برج میلاد بپری خانم شجاع، تو تو زندگی وقتی ترسیدی جا نزن و به دید شک به همه تصمیمات نگاه نکن..
دیشب دلم میخواست کفشامو بغل کرده بخوابم..بخاطر اینکه کفشه زیباست؟نه .به خاطر اینکه آدم کفش دوستیم کلا؟نه. به خاطر اینکه کفشام یاد آور خاطره یا آدم خاصی اند؟نه .به خاطر اینکه کل بازار و زیر و رو کردم واسه خریدنش؟اصلا نه..
میخوام با تصمیماتم مهربون باشم..
اینشکلی با خودم مهربون ترم..
دختره از کنارم رد شد.. همین الان..به دوستش گفت بریم بخوابیم دیگه بیدار نشیم با خنده گفت..ولی من جدا بهش نیاز دارم..
تمایلم واسه رسیدن به گفتگو های جوندار بهم میزنه سلسه مراتب استارت خوردنشو..واسه همینه که با آدما نا آشنا اصلا نطقم وا نمیشه..راستش انگیزه ندارم از روزمره حرف بزنم تا برسه به جنس حرف هایی که دوست دارم..ولی واسه آدمای اشنا این دیگه لازم نیست..بعد از سلام میتونی بپرسی تو زندگی رو چجوری میبینی؟
البته میدونم که این سلسه مراتبه واجبه تا خودت با چشم ببینی سد یخ بینتون چه بامزه آب میشه ولی خوب تاحدی خجالتی بودن تا حدی بی حوصلگی و تا حد کمی هم نا امیدی از آدم مقابل باعث میشه این سلسه مراتب طی نشه و من پرررررحرف جمع های صمیمی آدم درونگرای دیگر جمع ها دیده بشم..
هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
ندونستن میزان فاصله اذیتم میکنه. باید بدونم "چند کیلومتر" با مقصد فاصله دارم. "چند بغل" از فلانی دورم. "چه تعداد دسته گل" باید کف خیابون بچینم تا برسم به مزار عزیزجون. "چندتا قابلمه قرمهسبزی" تا بودن توی خونه در کنار مامان مونده. باید بر اساس معیارهایِ خودم بدونم فاصله رو، نه بر اساس روزهای تقویم دکوری روی میز.
نقطه.
ندونستن میزان فاصله اذیتم میکنه. باید بدونم "چند کیلومتر" با مقصد فاصله دارم. "چند بغل" از فلانی دو
من به اندازه فاصله این دوکارت غمگینم..
عکسِ رویِ تو چو در آینهٔ جام افتاد
عارف از خندهٔ مِی در طمعِ خام افتاد
حُسن رویِ تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینهٔ اوهام افتاد
این همه عکسِ می و نقشِ نگارین که نمود
یک فروغِ رخِ ساقیست که در جام افتاد
غیرتِ عشق، زبانِ همه خاصان بِبُرید
کز کجا سِرِّ غمش در دهنِ عام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهدِ ازل حاصلِ فرجام افتاد
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار؟
هر که در دایرهٔ گردشِ ایام افتاد
در خَمِ زلفِ تو آویخت دل از چاهِ زَنَخ
آه، کز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخِ ساقیّ و لبِ جام افتاد
زیرِ شمشیرِ غمش رقصکُنان باید رفت
کـآن که شد کشتهٔ او نیک سرانجام افتاد
هر دَمَش با منِ دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایستهٔ اِنعام افتاد
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظِ دلسوخته بدنام افتاد
دیدید مامانا تاتا تی تی کردن بچه هاشونو چجوری نگاه میکنن?امروز نگاهم به خودم موقع برقرار کردن ارتباط دست و پا شکسته با آدمای جدید همینشکلی بود