👼🧚♂🌷✨🌿
😭دیگر چشمان رباب اشکی نداشت.
زیر لب برای طفل شش ماه اش لالایی میخواند.
لالایی برای آرام گرفتن دل بی قرار خودش بیشتر. 😭
علی اصغر✨ هم دیگه گریه نمی کرد .
نایی برای گریه نداشت.😔
گهگاه تکانی میخورد و ناله میکرد.
لب های کوچکش خشکیده بود مثل کویری داغ .
مثل زمین کربلا. 💥☀️
رباب شیر نداشت تا بتواند علی اش را سیراب کند .
علی هم رمقی تا تقلایی کند برای آب.
رباب بغض کرده بود و داشت آرام آرام طفل صغیرش را میدید که سرباز کوچکی برای بابا بود.🍃
چه نامرد بودند کوفیان.
آب را بر کودک بستن خجالت دارد.
کسی پرده خیمه را کنار زد و وارد شد .
رباب سرش را چرخاند . حسین✨ بود.
مولای غریب او
.پدر طفلش .....
دیگر از او آب طلب نکرد.
لب های خشکیده امام ✨خود حکایت از تشنگی داشت .
نگاه بی جان علی هم خود حکایت داشت از طفل مظلومش.
حسین✨ علی ✨را بغل کرد و از خیمه بیرون رفت.
🌱 رباب فهمید که میخواد چه کند.
از جا بلند شد.
بی تاب از این سر به آن سر خیمه قدم میزد.
دلش نگران بود.
نگران کودکش....
صدای حسین ✨را شنید .
حداقل اندکی آب به این طفل بیگناه بدهید.😭
چه شد که صدای حسین خاموش شد.😱
چند دقیقه بعد فهمید که کودکش کوچکترین سرباز امام شهیدشد.😭
سربازی که خونش را امام✨ به آسمان پاشید و آسمان قطره ای از آن را پس نفرستاد.🌈
حسین ✨هم پیکر علی ✨در دست میرفت و میامد.
ناگهان رباب صدای ناله زینب✨ را شنید.
علی اصغر او را میخواهد به خاک بسپارند.
برای طفل معصوم خودش لالایی خواند تا راحت بخوابد😭
با همان لب های خشکیده...
🥀پسرم از نفس افتاد ، به دادم برسید
🥀داد از اینهمه بیداد، به دادم برسید
🥀تشنه ام،شیر ندارم، چه کنم حیرانم
🥀آخر باید چه به اوداد ، به دادم برسید
🥀بوی آب و دل بی تاب و سپاهی بیرحم
🥀طفلی و اینهمه جلاد،به دادم برسید
🥀آب دامی است که دلبند مرا صید کنند
🥀وای از حیله صیاد به دادم برسید
🥀با پدر رفت،ندانم چه شده از میدان
🥀شاه پیغام فرستاد به دادم برسید
🥀بارالها چه بلایی سرش آمد که حسین
🥀میزند این همه فریاد،به دادم برسید
#شهدای_کربلا
#ماملت_امام_حسینیم
#نویسنده_گمنام
#شاعرعلی_اکبرلطیفیان
🖤 نو+جوان تنهامسیری
💫 @NojavanTanhamasiri