#خُلق_خَلق_احمدی🌷
🌿جوانی مسیحی وارد مدینه شد و گفت: بزرگ شهر کیست ؟
گفتند :حسین ابن علی✨؟
او را به محله بنی هاشم بردند و به منزل اباعبدالله .
جوان مسیحی گفت: دیشب در خواب مسیح را دیدم و در کنارش زیبا روی دیگری بود که همه به او احترام می گذاشتند .🌿
مسیح فرمود: این پیامبر خاتم است و به او ایمان بیاور . من در خواب شهادتین گفتم و الان در بیداری می گویم .🌿
اباعبداله فرمود: باید به مسجد برویم و در آنجا با احترام ورودت به اسلام را جشن بگیریم .🌿
وارد مسجد شدند و آماده گفتن شهادتین، که زیبارویی وارد شد . جوان مسیحی تا زیبارو را دید، فریاد زد به خدا این زیبارو را در خواب دیدم .
🌿
حسین (علیه السلام) فرمود: آن که در خواب دیدی ،جدم رسول الله بود و این پسرم علی .🌿
اشبه الناس خُلقا و خَلقا و منطقا برسول الله بود و با دیدنش صحابه آرامش پیدا می کردند . 🌿
امام حسین هر وقت دلتنگ جدش می شد به علی می فرمود: چند قدمی در جلوی دیدگانم قدم بزن تا دلم روشن شود .🌿
عاشورا شد و علی اکبر نزد پدر آمد و فرمود "با ابتا ان العطش یقتلنی" . پدر زبان علی را در کام کرد ؛ تا شاید قدری از عطش پسر را بکاهد، اما علی فهمید که پدر از او تشنه تر است ،لذا خجل شد و سر به زیر انداخت.😔
علی اکبر به میدان رفت . برخی از سپاهیان عمر سعد با دیدن او گویی رسول الله را دیدند . رجزی خواند، انگار رسول الله خطبه می خواند .🌿 برخی گریان شدند و به سمت خیام حسین رهسپار شدند . برخی شروع به هلهله کردند ،که مبادا صدای علی اکبر به گوش برسد . علی اکبر جنگی نمایان کرد .✨✨✨
ناگهان نیزه ای به پشت او زدند سپس با شمشیر ،فرقش را چونان جد بزرگوارش شکافتند ،🌿علی اکبر دست در گردن اسب انداخت. خون صورت علی بر چشم اسب
ریخته شد و اسب به سمت سپاه دشمن تاخت . 😭
حرامیان به بدن علی حمله کردند و او را" اِرباً اِربا" کردند . 😭
حسین از دور نظاره گر بود .🌿 به سمت سپاه دشمن حرکت کرد و در نزدیکی بدن علی اکبر از اسب به زمین افتاد . 🌿حسین دیگر توان ایستادن نداشت ،بر روی زانوی خود ایستاد و به هر سختی که بود، خود را به نعش پاک علی اکبر رساند .🌿 صحنه ای دید که نزدیک بود، جان از بدن به در کند،😭 که اگر ناله های عمه سادات نبود، اباعبدالله کنار بدن علی اکبر جان داده بود . 🌿
حسین دست زیر سر علی نهاد . سر را بلند کرد و لب بر لبان او گذاشت و گریست و فریاد زد "ولدی ولدی ولدی علی اکبر". 😭🌿
#شهدای_کربلا
#نویسنده_شکور
#ماملت_امام_حسینیم
🖤 نو+جوان تنهامسیری
💫 @NojavanTanhamasiri
🌀🌿🌀🌿🌀🌿🌀🌿
#غیرت_علوی
🔰دوم محرم بود، کاروان به کربلا رسید، مردان کاروان وجوانان به سمت کجاوه ها رفتند وهر یک محرمی را از شتران پیاده کردند؛🌿
اما اطراف یک کجاوه ولوله ای برپا بود وجوانان به احترام ایستاده بودند. 🌿
این کجاوه ی عقیله ی بنی هاشم بود که جوانان دور اورا گرفته بودند واورا با احترام به خیمه رساندند که مبادا چشمان نامحرمان به دردانه ی فاطمه ی زهرا بیفتد.🌿 آرامش عجیب در چهره ی او هویدا بود؛ چرا که درسمت راستش پسرانش ودرسمت چپش برادر زاده هایش قاسم و علی اکبر بودند،اما برای آرامش او فقط وجود یک نفر کافی بود، اوکسی بود که در جلو زینب حرکت می کرد و با چشمان نافذش همه چیز رازیرنظر داشت واجازه نمی داد ذره ای اضطراب در وجود خواهر بزرگوارش نمایان شود 🌿
عباس آمد وبا احترام خواهرش را به سمت خیمه هدایت کرد همه ی اهل حرم آرام بودند و احساس امنیت می کردند چرا که قمر منیر بنی هاشم در میان کاروان بود وچه افتخاری بزرگتر از اینکه در کنار فرزندان امیرالمومنین روزها را سپری کنند .🌿
هشت روز از آمدن به کربلا گذشت وعاشورا فرارسید، همه ی جوانان به قربانگاه رفتند ولی آرامش در خیمه ها حاکم بود، چراکه خیمه ی عباس هنوز برپا بود. در چشمان امام نیز آرامش عجیبی موج می زد.🌿
عباس به مقابل حسین آمد سربزیر بود و دست به سینه، رخصت خواست که به میدان رود،امام نگاهی به چهره ی زیبای عباس انداخت ،انگار صولت وشکوه علوی رادرچهره اش دید .🌿
در حالی که لبخندی ملیح برلبانش جاری بود به برادرش گفت:توسپهسالار سپاه من هستی واگر توبروی ستون سپاه من از هم می پاشد. 🌿
اما خودش می دانست که دیگر سپاهی ندارد و سپاهش فقط در عباس خلاصه می شود. دست اورا گرفت وبه سمت خیمه ی مشک برد، پرده ی خیمه را بالازد ودیگر هیچنگفت. عباس صحنه ای دید که اشک در چشمانش حلقه زد کودکان رادید که لباس های عربی را بالازده وبرای رفع عطش برروی خاک نمناک خیمه خوابیده اند وبا دیدن عمو فریاد عطش شان به آسمان بلند شده است.🌿 عباس دیگر چیزی نگفت. مشک را برداشت و به سمت فرات رفت؛ چند قدمی دور نشده بود که ازپشت صدایی شنید که برادر راخطاب قرار داده بود برگشت وبه سمت امام رفت. در یک لحظه چشم های آشک آلودشان دریایی مواج بین شان ایجاد کرد.🌿 حسین دست در گردن عباس انداخت وصدای گریه ا شان به آسمان بلند شد، عباس به یاد رمضان سال چهل افتاد که پدر دست حسین را در دست عباس گذاشته بود.🌿
گذشت تا عباس مشک را پراز آب کرد، ولی نتوانست آب را به حسین برساند و با عمود ناجوانمردان به زمین افتاد، اینجا بود که با تمام وجود نوای "اَخا اَدرِک اَخایش "بلند شد. حسین به سمت عباس آمد ،کنار او نشست دست هایش را زیر سر عباس قرارداد، اشک های حسین برگونه های خون آلود عباس سرازیر شد. 🌿
عباس نتوانست خون را از چهره اش پاک کند، فقط یک کلام گفت: برادر جان!با دستانت خون را از چشمانم پاک کن تا یکبار دیگر جمال زیبایت را زیارت کنم .🌿
شاید عباس می خواست بگوید برادر جان ؛ هرچند که آب را نخوردم ولی کف در خنکای آب بردم .🌿
این دست زتن بریده بادا .
از حدقه برون دودیده بادا.
کفاره ی لمس آب این است
خوش باش که عاشقی چنین است.🌿
حسین به سختی در حالی که دست به کمر داشت بلند شد. گویی سالها پیر شده بود ؛به سختی به سمت خیمه ی عباس رفت وبی آنکه چیزی بگوید ستون خیمه ی عباس را خوابانید؛ یعنی بدانید که این خیمه دیگر صاحب ندارد.
🌿😭
#شهدای_کربلا
#نویسنده_شکور
#ماملت_امام_حسینیم
🖤 نو+جوان تنهامسیری
💫 @NojavanTanhamasiri