هدایت شده از یه دنیای رندوم؛
همسر شهید امیرمهدی کوهپایه، یکی از بچه های دوازدهممون بود.
ما باهم دوست و هم سرویسی بودیم و نسبت به بقیه بچه های دوازدهم رابطه نزدیک تری باهاش داشتم.
هدایت شده از یه دنیای رندوم؛
یادم میاد اوایل بهمن ماه توی سرویس مدرسه، با یه لبخند قشنگ و چشمای پر از ذوق، خبر ازدواجش رو بهمون داد. اونقدر ذوق داشت که انگار دنیا رو بهش داده بودن.. ما هم پا به پاش ذوق میکردیم. یادمه داشت از خریدها و چیدن خونه بختش میگفت... قشنگی توی چشماش اونقدر زیاد بود که آدم رو مبهوت میکرد..
هدایت شده از یه دنیای رندوم؛
روزهای پر از امیدشون خیلی کوتاه بود، اما به اندازه یه عمر، پربرکت و عاشقانه:)
۱۱ بهمن ماه تا ۱۱ اسفند ماه؛ فقط یک ماه!
همینقدر کوتاه، اما پر از خاطره و برکت..
وقتی خبر شهادت همسرش رو شنیدم، نفسم بند اومد. اولش دلم هزار راه رفت که نکنه دوستم از پا بیفته، نکنه این حجم از غم کمرش رو بشکنه...
هدایت شده از یه دنیای رندوم؛
اما ما از رفیقمون یه تصویر دیگه دیدیم؛ تصویری از یه کوه! محکم، استوار و باوقار.
با ایمان و آرامشش، حتی برای لحظه ای هم اجازه نداد دشمن، غصه و شکست اون رو ببینه..