《شرف خانه》🇮🇷
خاله جان شده مثل گرد سوز خرابی که به پت پت افتاده و دود می کند.
روی تشک خوابیده و تا ما را میبیند پتو را کنار می زند . به زور با هن وهن بلند می شود.
مثل دست شکسته ها، دست راست را خم نگه داشته و حرکت نمی دهد.
اشک از گوشه ی چشمش راه می گیرد مثل جوی آبی کم رمق .
دخترها دور برش هستند.
یکی چای می ریزد. یکی میوه می گیرد.دیگری ظرف می شوید.
خاله ،چادر نماز را به زور می کشد روی موهای به هم ریخته :
خدا منو نمی بره . از ارزش،از ریخت وقیافه افتادم .کسی منو نمی خواد.از روز مرگم بیست سال گذشته..."
دخترها که مو سفید کردند قیافه هاشان به هم می ریزد .
راستی راستی، از روز مرگش بیست سال گذشته!
بین مان سکوت می شود .
دستش را توی دستم می گیرم .قرار ندارد و می لرزد . انگشت شَستم ،رگهای برجسته را مثل یک دست انداز رد می کند :
خدا حفظ کنه دختر خاله هارو که اینقدر هوای شما رو دارن!"
خاله انگار نمی شنود و از دردی به درد دیگر می پرد :
خدایا منو می بردی .من باید میمردم ،بچه ام وقت مردنش نبود"
پنج سالی است که تک پسرش سکته کرده و دیگر نیست.
پسری که تهران زندگی می کرد و سالی یکبار می آمد دست بوسی.
از دختر خاله ها احوال زن وبچه اش را می پرسم .
دخترش سر کار میرود ، پسرش هم دانشگاه.
همین چند وقت پیش هم با مادرشان یک سری تایلند زده بودند تا روحیه شان حفظ شود .
دختر خاله می پرسد :
آبا *برای سُرم به کی زنگ بزنم.
خاله نگاهش نمی کند :زنگ بزن به دختر قاسمی.
_نیستن
خاله سرش را تکان می دهد وتند می گوید :
_دیگه من نمی دونم .
همسرم مقابلش می نشیند . دستش را می گیرد و خم می شود تا آن را ببوسد .
خاله خودش را عقب می کشد:ویکس زدم،عرق کردم بو میدم چندشت میشه!"
اهمیت نمی دهد آرام دستش را می بوسد .
از اتاق که بیرون می زنیم شوهر خاله همان جای همیشگی است.
کنار باغچه ،روی فرش قرمز دست بافت لم داده به پشتی .
یک روز در میان با یکی از دخترها می رود دیالیز.
چشمانش انحراف دارد .نمی فهمی به کی یا چی نگاه میکند.
لاغر و نحیف شده.
دخترها وقتی دورش جمع می شوند،صورتشان خندان می شود .
رضوان ،جمیله،طیبه،
اکرم ،شریفه،منیژه ،مریم و حبیبه
هر کدامشان باشند ،شوهر خاله پر حرف و پر خنده می شود.
به همه دخترها گفته عصرها حتما بیایند و توی حیاط با هم چای و میوه بخورند.
خاله جان منتظر مرگ است و شوهر خاله منتظر دخترها !
آبا :به زبان ترکی یعنی مادر .
《شرف خانه》🇮🇷
با اتوبوس بنز بدبو راهی می شدیم.
مسیر مارپیچ را بالا پایین می کردیم .
به شهر زرین آباد می رسیدیم .
بالا آوردن های پی در پی مسافران ،بوی گند ماشین ،صندلیهای ناراحت ،
همه و همه راه را سخت و نچسب می کرد.
حتی یادم می رفت از پنجره بیرون را ببینم.
تازه بعد از زرین آباد دوباره باید منتظر ماشینی می شدیم تا ما را ببرد به گرماب .
گرماب روستایی نزدیک قیدار ؛قیدار هم نزدیک زنجان.
گرماب روستای پدریم بود .
یکی از کیفهای ما توی دهات تنوع وسایل نقلیه بود .
جیپ فرج دایی* خاکی رنگ بود .همیشه یک پیک نیک آن عقب ماشین بود که اگر هوا یخبندان شد با آن ماشین گرم شود و مسافرها یخ نزنند.
از دهات مامانینا تا دهات خاله می نشستیم عقب جیپ .
انگار سوار سفینه شدیم و قرار است توی کهکشان چرخ بزنیم .
توی راه صدای گرگها را می شنیدیم و گاهی پسرخاله با دست اشاره می کرد که این گرگ است نه سگ!
فرج دایی ،شوهر خاله مامان بود.
آن زمان ها دایی و خاله نقل و نبات توی دهانمان بود و خرج همه می کردیمش.
تراکتور ممد قلی هم سرویس باغ بود .
دسته جمعی با دختر عمه ها می رفتیم و میوه می چیدیم.
گاهی هم با موتور دایی توی دهات از خانه ی فامیلی به خانه ی دیگری می رفتیم.
راه که می افتاد سگها دیوانه می شدند و دنبالش می دویدند.
قلبم تند می زد و خودم را مچاله می کردم تا به من نرسند.
آنقدر واق واق می کردند که فکر می کردم الان است بپرند روی سرم.
وقتی باغ می رفتیم کَنه می شدم تا از الاغ عمه سواری بگیرم.
چند باری هم الاغ رم کرده بود و من زمین خورده ی سماجتم شده بودم.
از آن دخترهای سمج و سرتق بودم که دست بردار نبود.
الاغ را ذله می کردم و در آخر این عمه بود که نصیحتم می کرد ،دختر بد است سوار الاغ شود!
*در ترکی کلمات پس و پیش می شوند مثلا دایی فرج می شود فرج دایی.
《شرف خانه》🇮🇷
هوا دلپذیر شد ،بوی رُب دمید!
مردی با دیگی روی دوش از کوچه گذر می کند.
بوی رُب از لای درهای باز ،از روی دیوارها توی کوچه پخش می شود.
زن ها توی کوچه از گوجه می گویند:
_چند کیلو خریدی؟
_ چند خریدی؟
_از کی خریدی؟
_ چقدر ،رب داد؟
هرجا بروی این زمزمه ها را می شنوی.
مادر شوهرم، مثل یک فاتح حرف می زند .
گوجه را کیلو هشت و نیم فتح کرده .
از هر کی می پرسیم کیلو یازده خریدند .
این اختلاف قیمت برای مامان ،غرور آفرین است.
زنی که مدام دو دوتا چهار تا می کند :
حتی فکر این را می کند که کمی رب اضافه ته دیگ بماند و کادویی خوشرنگ به فرزندان شهر نشین برسد .
مامان به همه می گوید که رفته نظرلو؛
گوجه های قرمز و گوشتی را از آنجا خریده.
شب قبلش حرف این بود :چه زمانی برای رفتن مناسب است و چقدر گوجه بخرند و چطور توی ماشین سمند جایش بدهند.
همیشه همین جور است .
تمام مسیر کار پیش بینی می شود.
روستای نظرلو در این منطقه ، محل کشت و برداشت گوجه ی مرغوب ربی ست.
یک بار من هم به نظر لو ،شهر نیسان های آبی حامل گوجه ،رفته بودم.
رفتن من باعث شده بود دو بار به نظر لو بروند چون گوجه ها توی ماشین جا نشده بود.
این بار هم،گوجه ها با جعبه توی ماشین جا نشده بودند.
مامان و همسرم با همان نظریه ی استخوان دار نه به وانت ،گوجه ها را از پنجره ،کف ماشین خالی کرده بودند.
مامان موقعه ی تعریف این کار هوشمندانه،چشمانش برق می زند و خنده ای پیروزمندانه روی صورتش می نشیند.
بعضی که امکان رفتن به نظر لو را ندارند ، جلوی درب از وانتی گوجه ربی می خرند .
حیاط خانه ها با جعبه های پلاستیکی گوجه تزئین شده اند.
آقا ناصر صاحب دستگاه آب گوجه گیری که همه پیگیرش هستند ،نایاب شده و تماس ها را بی جواب می گذارد.
زنگ می زنیم ،جواب نمی دهد بعد پیامک می زنیم شاید مرحمت کند و برایمان نوبت بزند.
گوجه ها باید زیر آفتاب نرم شوند.
طبق برنامه ی دقیق مامان سه روز زمان لازم است .
باد از روی رب های پخته همسایه ها رد می شود و بو را تا حیاط خانه ی ما می کشاند.
داریم رب استشمام
می کنیم.
ریه هامان ربی ست!
کلمه ی کنجکاوی را چند بار تکرار می کند .
عینکش را جابجا می کند .چشمانش را درشت می کند و با لحنی محکم می گوید:
اصلا درست نیست این همه پرسیدن ،این همه کنجکاوی!"
کلمه ی کنجکاوی را می کشد .
یک لحظه ذهنم می رود پیش حرفهایی که بارها ،درباره اش شنیدم:
_از خودش هیچی نمیگه ولی مدام از آدم میپرسه!
_خروار خروار اطلاعات میگیره وبعد از خودشون قطره چکونی خبر میده!
_ماشاءالله! ازش پرسیدم ،نگام کرد ولی جوابمو نداد،حالا اگر من بتونم جواب سوالهاشو ندم!"
توی افکارم غرقم . فقط صورتش را می بینم که هنوز دارد حرف می زند. یک هو می پرسد:
کجایی؟"
سرم را تکان می دهم : هیچی ،فکرم مشغوله؟"
دقیق تر نگاهم می کند .یک خنده ی ریز می زند:
مشغول چی؟"
دست پاچه می شوم .فکر می کنم حقیقت را بگویم یانه؟
آیا کنجکاوی کلمه ی تطهیر شده ی فضولی نیست؟
ریشه ی موهای رنگ زده اش، سفید بیرون زده .
در چند ثانیه مطمئن می شوم الان زمان مناسبی نیست:
کتابی که خوندم ."
انگار جوابم را مسخره می بیند :
حالا ،چه کتابی؟"
تند می گویم:
_کتاب مهمی نیست!"
کسی صدایش می زند .نگاه پرسشگرش هنوز اغنا نشده ولی ناچار می رود.
یعنی واقعا نمی دانست ،پیش ما به چه چیزی شهرت دارد.
باورم نمی شد !
صفتی را جمعی به او نسبت می دادند و او به کس دیگر .
از خودش بی خبربود!
من ،چقدر از خودم بی خبرم؟
بگذشت مرا ،ای دل! با بی خبری عمری
با بی خبری از خود،کردم سپری عمری
گفتم: «بِدَوم تا تو همه فاصله ها را»
تا زودتر از واقعه گویم گِله ها را
چون آینه پیشِ تو نشستم که ببینی
در من اثرِ سخت ترین زلزله ها را
پُر نقش تر از فرشِ دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را
ما تلخیِ نه گفتن مان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را
بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بارِ دگر پر زدن چلچله ها را
یک بار هم ای عشقِ من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را
شده ایم مثل مورچه های حیاط!
می دوند و هر جا هستند .
به تکه نان های روی زمین، به دو سه دانه برنج ،به یک قطره ی شیرین شربت آلبالو ،هجوم می برند.
توی حیاط، آلو طلایی خرد می کنم.
آقا جان،پدر همسرم ،انگورها را از روی شاخه ها جمع می کند .
بچه ها توی حیاط روی مورچه ها نا خواسته می دوند.
گاهی هم در چیدن آلو کمک می کنند.
به مورچه ها نگاه می کنم.
انگار لانه شان مرکزی در شهر پکن است و ملیونها کپی هم دارند،تند حرکت می کنند.
له می شوند ولی باز دست و پای کج و کوله را می کشند.
همسرم سیب ها را می چیند.
مورچه های سیاه شاسی بلند تا توی اتاق ها آمدند.
پاهای کشیده شان را گاهی روی دست و پا حس می کنم.
با دست پرتشان می کنم.
یکی دوتا نیستند که حریفشان بشوم .
باید به همین پرت کردن ها قانع باشم.
اینجا باغ است و خانه ی آنها،نباید آزارشان داد.
پسرم با مگس کش له شان می کند.
قصه ی پسری را برایش می گویم که به خاطر آزار مورچه ها،مورچه شد و بعد با مورچه ای دوست شد .
از سختی کار مورچه ها میگویم و در آخر پسری که دیگر مورچه نبود.
چشمانش گرد می شود و مگس کش را روی زمین رها می کند.
آخر تابستان است داریم جمع و جور می کنیم تا راهی قم شویم .
توشه هایمان را جمع کردیم.
زمستان به خوردن خشکباری و مربایی از دست رنج خودمان، دلمان شاد خواهد شد و دلی را شاد خواهیم کرد.
《شرف خانه》🇮🇷
به خاطر یک شیرماده زرد و یک اسب سیاه پلاستیکی ،کم مانده بود بروم زیر نیسان آبی!
وقتی دیدم می خواهد بپرد آنور جاده ،دست پاچه شدم.
دو طرف چادرم را گرفتم و رفتم کنار ماشین لهیده ی پژو چهارصدو پنج.
پنجره ی پشت کامل ریخته بود .پنجره ی جلو هم یک جای سالم نداشت .احتمال داشت به یک تکان بریزد .
آینه بغل به یک سیم آویزان بود.
سقف بالای سر دخترم،صندلی جلو ، له شده و پایین آمده بود .
اگر جای معصومه ،یک بزرگسال بود حتما از ناحیه سر آسیب می دید.
در جلو باز نمی شد.دایی همسرم راننده پژو بود.پای راه رفتن نداشت،لنگ می زد .صورتش سرخ و خاکی شده بود .تا من را دید، صدایش بالا رفت:آخه چرا اومدید اینور؟"
با چشمانم توی ماشین را گشتم : می خوام ببینم چیزی از وسایل مامانینا نمونده باشه ."
در عقب را باز کردم .دایی هم بالای سرم ایستاد.
در جلو تقریبا ده سانت باز شد و دیگر باز نشد. گوشی مادر شوهرم خاکی کف ماشین افتاده بود .دقیق تر نگاه کردم و شیر زرد رنگ را پیدا کردم ولی اسب نبود. توی گرد و خاک تیره ی ماشین گم شده بود،شاید هم در چرخش ماشین بیرون پرت شده بود.شیر را توی چادرم پنهان کردم.
از عرض جاده که رد شدم ،نیسان آبی هوار کشان از جاده رد شد.
دخترم با صورت خاک گرفته آمد کنارم:مامان آوردیش"
شیر را نشانش دادم،چشمانش گرد شد:
تروخدا بذار برم اسبمو بیارم"
بغلش کردم هنوز قلبش تند می زد .
ما پشت ماشین دایی بودیم ،که ماشین با سرعت از جاده خارج شد .راه شانه خاکی نداشت .بین جاده ی رفت و برگشت ماشین ها یک راه نا هموار بود که دو مسیر را از هم جدا می کرد.
ماشین رفت توی همین زمین ناهموار.
چیزی ندیدیم فقط رفتنش و خاک سیاه رنگی که توی هوا پخش شد.
نمی دانستم معصومه جلو نشسته و کمر بند بسته.
قلبم تند می زد .می خواستم داد بکشم ولی نایش را نداشتم.
احساساتم قرو قاطی شده بود .
نمی دانستم گریه کنم یا داد بزنم .پاهایم رمق نداشت .
گرد و خاک نشست ،معصومه را دیدم که کنار دایی نشسته .از جاده رد شدم .هیکل کوچکش را بغل کردم .صدایش می لرزید.
تپش قلبش را حس می کردم.
معصومه و دایی به خاطر کمربند آسیب ندیده بودند ولی مامان و زندایی به همه جای ماشین کوبیده شده بودند .
ماشین چپ کرده بود و دوباره برگشته بود روی چهار چرخش.