eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
چه حرفها ،که درونم نگفته می ماند! خوشابه حال شماها که شاعری بلدید
شده ایم مثل مورچه های حیاط! می دوند و هر جا هستند . به تکه نان های روی زمین، به دو سه دانه برنج ،به یک قطره ی شیرین شربت آلبالو ،هجوم می برند. توی حیاط، آلو طلایی خرد می کنم. آقا جان،پدر همسرم ،انگورها را از روی شاخه ها جمع می کند . بچه ها توی حیاط روی مورچه ها نا خواسته می دوند. گاهی هم در چیدن آلو کمک می کنند. به مورچه ها نگاه می کنم. انگار لانه شان مرکزی در شهر پکن است و ملیونها کپی هم دارند،تند حرکت می کنند. له می شوند ولی باز دست و پای کج و کوله را می کشند. همسرم سیب ها را می چیند. مورچه های سیاه شاسی بلند تا توی اتاق ها آمدند. پاهای کشیده شان را گاهی روی دست و پا حس می کنم. با دست پرتشان می کنم. یکی دوتا نیستند که حریفشان بشوم . باید به همین پرت کردن ها قانع باشم. اینجا باغ است و خانه ی آنها،نباید آزارشان داد. پسرم با مگس کش له شان می کند. قصه ی پسری را برایش می گویم که به خاطر آزار مورچه ها،مورچه شد و بعد با مورچه ای دوست شد . از سختی کار مورچه ها میگویم و در آخر پسری که دیگر مورچه نبود. چشمانش گرد می شود و مگس کش را روی زمین رها می کند. آخر تابستان است داریم جمع و جور می کنیم تا راهی قم شویم . توشه هایمان را جمع کردیم. زمستان به خوردن خشکباری و مربایی از دست رنج خودمان، دلمان شاد خواهد شد و دلی را شاد خواهیم کرد.
《شرف خانه》🇮🇷
به خاطر یک شیرماده زرد و یک اسب سیاه پلاستیکی ،کم مانده بود بروم زیر نیسان آبی! وقتی دیدم می خواهد بپرد آنور جاده ،دست پاچه شدم. دو طرف چادرم را گرفتم و رفتم کنار ماشین لهیده ی پژو چهارصدو پنج. پنجره ی پشت کامل ریخته بود .پنجره ی جلو هم یک جای سالم نداشت .احتمال داشت به یک تکان بریزد . آینه بغل به یک سیم آویزان بود. سقف بالای سر دخترم،صندلی جلو ، له شده و پایین آمده بود . اگر جای معصومه ،یک بزرگسال بود حتما از ناحیه سر آسیب می دید. در جلو باز نمی شد.دایی همسرم راننده پژو بود.پای راه رفتن نداشت،لنگ می زد .صورتش سرخ و خاکی شده بود .تا من را دید، صدایش بالا رفت:آخه چرا اومدید اینور؟" با چشمانم توی ماشین را گشتم : می خوام ببینم چیزی از وسایل مامانینا نمونده باشه ." در عقب را باز کردم .دایی هم بالای سرم ایستاد. در جلو تقریبا ده سانت باز شد و دیگر باز نشد. گوشی مادر شوهرم خاکی کف ماشین افتاده بود .دقیق تر نگاه کردم و شیر زرد رنگ را پیدا کردم ولی اسب نبود. توی گرد و خاک تیره ی ماشین گم شده بود،شاید هم در چرخش ماشین بیرون پرت شده بود.شیر را توی چادرم پنهان کردم. از عرض جاده که رد شدم ،نیسان آبی هوار کشان از جاده رد شد. دخترم با صورت خاک گرفته آمد کنارم:مامان آوردیش" شیر را نشانش دادم،چشمانش گرد شد: تروخدا بذار برم اسبمو بیارم" بغلش کردم هنوز قلبش تند می زد . ما پشت ماشین دایی بودیم ،که ماشین با سرعت از جاده خارج شد .راه شانه خاکی نداشت .بین جاده ی رفت و برگشت ماشین ها یک راه نا هموار بود که دو مسیر را از هم جدا می کرد. ماشین رفت توی همین زمین ناهموار. چیزی ندیدیم فقط رفتنش و خاک سیاه رنگی که توی هوا پخش شد. نمی دانستم معصومه جلو نشسته و کمر بند بسته. قلبم تند می زد .می خواستم داد بکشم ولی نایش را نداشتم. احساساتم قرو قاطی شده بود . نمی دانستم گریه کنم یا داد بزنم .پاهایم رمق نداشت . گرد و خاک نشست ،معصومه را دیدم که کنار دایی نشسته .از جاده رد شدم .هیکل کوچکش را بغل کردم .صدایش می لرزید. تپش قلبش را حس می کردم. معصومه و دایی به خاطر کمربند آسیب ندیده بودند ولی مامان و زندایی به همه جای ماشین کوبیده شده بودند . ماشین چپ کرده بود و دوباره برگشته بود روی چهار چرخش.
گاهی از خودم می ترسم . دقیقا وقتی که از دید اطرافیان آدم خوبی هستم. دارند تعریفم می کنند .جلوی رویم و پشت سرم. من الان آدم خوبی هستم. از صدتا حتما شصت تا ،حتی بیشتر را هم می گیرم . چون همراه مادر شوهرم تو بیمارستان اورمیه بودم و حالا همراه خواهر شوهرم برای تولد نوزادش. شده ام عروس نمونه! مایه حسرت مادرشوهرها ،تو سری عروس های فامیل. از "من" می ترسم. از این منی که فکر کند خبری شده و خدای ناکرده غلطی کند. دیدم آدمهایی که از خوبی زیاد ،اشتباهات بزرگی می کنند. به حرف میثم تمّار فکر می کنم ،همان لحظه که به مختار گفت :تو پسر مرجانه را می کُشی و بر صورتش پای می کوبی، در آن لحظه از چاه زیر پایت غافل نشو ممکن است تو را به قعر دوزخ بکشاند.
چسبیده بود زیر قلب مادرش و توی شکم تاب می خورد. آنقدر که از روی لباس پشتک زدنش معلوم بود. تصورش می کردم :دختری گوشتالو با چشم های گردآلو. اولین بار که دیدمش توی دست پرستار بود. گونه ی برجسته اش اذن نمی داد تا چشم باز کند. شب بود که پف خانم خوابید . توی بغل گرفته بودمش و دست به کمر باریکش می کشیدم‌. چشم باز کرد و دو تیله ی سیاه رنگ را به من نشان داد . درخشش چشمانش مزد همراهی مادرش بود . رودی بود نرم و نازک . زلال و شفاف پا گرفته بود لای درختان سر سبز . سیر سلوکی بود آن موقعه ی شب. پیچ خوردم بین عالم ها. بوی بهشت میداد. آمده بود تا از خدا بگوید !
تنگ و تاریک بود .پر از خاک .بچه ها که پریدن تویش هنوز نور موبایل را نزده بودم .جراتشان بیشتر از من بود . دختر عموها عقب نشسته بودند و پسرعموها جلو. توی تاریکی داد و بیدادشان هوا رفته بود .هیجانی شده بودند از اینکه ما الان رزمنده ایم! رفتم روی بدنه ی سنگینش ،ولی نتوانستم پا تویش بگذارم . یادم افتاد می توانم چراغ موبایل را روشن کنم .به رزمنده ها فکر کردم. با چه حالی توی این بدنه ی فلزی و خشک می نشستند و بیابان ها و تپه ها را بالا و پایین می رفتند.گرما و سرما چه می کرد با بدنهاشان! اتاقک بی روح فلزی چه می کرد با دل تنگشان! حالا لاشه ی سنگینش افتاده اینجا و بچه ها دارند تویش وول می خورند . لوله را بالا و پایین می دهند از توی سوراخ ها نگاه می کنند .جیغ می کشند و دشمن فرضی منفجر می شود ! نمایشگاه پر شده از همین ماشین آلات . بچه ها از این به آن می دوند .انگار پارک آمده اند . مینی بوسی سوخته یک ور راه افتاده و دو نو جوان تویش نشسته اند. تیکه ای از راه کلاشینکف و ژسه و دوشکا گذاشتند .بچه ها لباس خاکی رزم می پوشند و تفنگ ها را می گیرند دستشان. می خندند و ژست می گیرند. عکس ها گرفته می شود و دوباره ژست بعدی! یک تناقض وحشتناک توی وجودم ،مخم را می جَود. مقایسه ی زمان جنگ و حالا! به عنوان یک دهه شصتی از این ابزار ها می ترسم .بچه های جنگ نچشیده ،دارند کیف می کنند و من با نگاه به چهره و عکس شهدا بغض می کنم . برادران زین الدین با لبخند نگاهمان می کنند .
ای مهربان خدا ، خوابهای پریشانمان را خیر تعبیر کن!
سمیه عالمی نویسنده ی کتاب باغ های معلق است. کتاب ،زندگی هفت زن سوری در جنگ با داعش را روایت می کند. در برنامه ی دیدار با نویسنده ،یکی از برنامه های حلقه کتاب، صحبت هایی شد که من هنوز توی ذهنم مرور می کنم . چیزی که خیلی از خانواده های ایرانی فراموش کردند ! "ایشان گفتند ،با اینکه اسرائیل این همه به ما آسیب زده باز مردم آنقدرها حس دشمنی و نفرت ندارند ! لبنان و سوریه بیشتر از ایران که سردمدار جبهه ی مقاومت است این حس دشمنی و نفرت را دارند." تو ی گروه روایت در مورد هر کاری که می توانیم برای لبنان بکنیم صحبت بود. حتما یکی از کارها همین ایجاد نفرت و دشمنی است. آقای امیری (استاد نثر) از 《به دو دلیل مهشید امیر شاهی》 حرف زدند . آدمی که انقلابی نیست ولی در مورد اسرائیل مقاله ای (اکتبر ۲۰۲۳)محکم نوشته است. بخشی از مقاله : اسرائیل دشمن ایران است – دشمن زادگاه ما و خاک پدران ما که تک تک ما پاسدار و پرستارش هستیم 》
صفحه ای که باز کردم و آرامش قلب فشرده ام شد!
یا ایها العزیز ادرکنی یا ایها العزیز اغثنی.
امیدمان به خداست. یقینا این راه پر از پیروزیست. وصل شدم به دعا . که مطمئنا دعا راه را کوتاهتر می کند . مگر نه اینکه بنی اسرائیل دعا کردند و منجی زودتر از موعد ظهور کرد. حالا بیشتر از هروقتی برای آمدنش دعا می کنم. اللهم عجل لولیک الفرج