eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
عزیز خانم! یادت هست خانه تمیزمان را آنقدر می تکاندی و برق می انداختی که در آخر، ما نامطلوب ترین عنصر خانه بودیم! با اسکن براندازمان می کردی و لایق این همه تمیزی نمی دیدی مان! یک هفته گشنه مان نگه می داشتی و هی می شستی. ما، با بوی غذای همسایه ارتزاق می کردیم. تمام خانه را می ریختی توی حیاط . سُنت هر ساله! با جزییات می ریختی حیاط. اگر چیزی باقی می ماند خانه تکانیت باطل می شد. آقا جان از روز اول خانه تکانی، ابروهایش گره می خورد و زیر لب مدام می گفت:‌ ایت سچیبده!؟》( سگ گند زده!؟) و تو خودت را به نشنیدن می زدی. آفتاب آنقدرها جان نداشت. خانه را با همان نم می چیدی. سال ۷۴ ،شبش خانه را چیدی و صبح باگریه هات دلمان را به رعشه انداختی. آن روز تاریخی، نماز صبحم را با چشمهای بسته، تندی خواندم . لای پتو پلنگیِ مشترک با داداش کوچولو فرو رفتم. از خدا می خواستم زودتر گرمم شود. بخاری نفتی می سوخت و زورش به سرمای اتاق شش متری نمی رسید. پذیرایی کوچکمان را ممنوع الورود کرده بودی. از جا کلیدش، پذیرایی تور توریمان را نگاه می کردیم و برای لحظه ی تحویل سال دلمان آب می شد. همان لحظه، که نیم ساعتی دور سفره ی هفت سین می نشستیم و بعدش اگر مهمانی می آمد اجازه ی ورود داشتیم. پذیرایی زیبایمان را برانداز می کردیم. تمیزی را بو می کشیدیم. به تور سفید آویزان پنجره نگاه می کردیم. غنچه و گل های رز بافته شده تویش را می شمردیم. لاک پشت دست بافتِ مادر و بچه هایش روی دیوار راه می رفتند. توی کمد پارچ و لیوان سفالی با دسته ی شیری ژیان، صورتشان به ما بود. چیزهای ریز و درشتی که دوست داشتم زل بزنم به هر کدامشان. گریه ها، آقاجان را از جا پراند. خوابم می آمد . گریه های تو چنگ می کشید توی صورتِ خوابم. صدای آقاجان از پذیرایی می آمد. با کسی دعوایی، حرف می زد. توی پذیرایی، می دوید . چیزی را به زمین می کوبید.ترس برم داشت. آمدم جلوی در پذیرایی. سرک کشیدم. گریه هایت به داد و هوار رسیده بود. آقا جان گربه ی تپل سیاه و سفیدی را دنبال می کرد.جاروی چوبی از هم پاشیده، به گربه نمی خورد. میو میو های جیغ مانندش گم می شد لای گریه های تو. گربه می پرید روی طاقچه ها. تورِ روی آن، به پنجول هایش گیر می کرد. تور با گلدان های بلوری نقش زمین می شد.می پرید روی رختخواب ها. همان ها که ساعت ها در چیدمانشان همت می ورزیدی. باید صاف بالا می رفت. بدون بیرون زدگی. آنقدر روی ملافه ی سفیدش دست می کشیدی که یک چروک هم رویش باقی نمی ماند. صاف و زاویه دار مثل یک قالب پنیرِ بسته بندی.اما حالا در شُرف فرو ریختن بود. آقا جان را با چشم دنبال می کردم. ناخن هایم را با دندان می کندم و فوتشان می کردم. مثل تماشاچی تنیس شده بودم. نگاهم می رفت سر اتاق و بعد ته اتاق. می دوید و با جارو گربه را به بیرون پنجره هدایت می کرد. گربه گیج شده بود. راه در‌ رو، همان پنجره، همان راه ورود را پیدا نمی کرد. بالای ویترین کوچک ریلی بالا و پایین می پرید. تو، با همان ناله ها صورت کوفتی و داد زدی: بچه هاش! بچه هاش رو بنداز بیرون!》 آقاجان رفت سمت پشتی ها. پشتی های تزئیین شده با قلاب بافی ابریشمی سفید. سه تا بچه گربه ی کورِ بی مو را گذاشت داخل تشت مسی. زشت و بی شباهت به گربه .بعد، کنار حیاط جایشان داد. گربه که کور نبود و بچه هاش را دید از خریت دست برداشت . یک دور آقا جان را دواند و پرید توی حیاط. آن شب زائو داشتیم. پنجره پذیرایی را به خاطر نم باز گذاشته بودی .گربه جای مناسبی برای زاییدن پیدا کرده بود. فرش لاکی رنگ کاشان و یک ویوی آرام بخش، مناسب زاییدن! تازه داشتیم به روال قبل برمیگشتیم! سه روز مانده بود به عید. آقاجان همه چیز را ریخت توی حیاط. دو نفری سه روز شستید و پهن کردید. این بار آقاجان کوتاه نمی آمد. می گفت : با موی گربه، نماز نمیشه چه برسه به کثافت کاریش!》 از آن موقعه این جمله افتاد توی دهانت: 《 خدا، با آدم وسواسی لَجه》
از همین جا دعا گوی همه ی دوستان هستم و به قول آقای جواهری، دعا جو.
غریب کوفه.pdf
حجم: 244.6K
روزنامه پاره شده را همسرم از روی زمین برداشته بود. شعر را رویش دیده بود و آورده بود خانه. نشستم و تمام شعر را توی دفترم نوشتم. پانزده سال از آن روز گذشته و من هر بار شعر را می خوانم، اشکی می شوم. البته من از آنهایی هستم که زود اشکشان روان می شود. از طایفه آب غوره گیران، مکتب اشکِ دم مشکیسم. وقتی داشتم تایپ می کردم متوجه بد خطی خودم هم شدم. عجولانه نوشته بودم و گاهی نا خوانا. می تواند علتش رد کفش، روی روزنامه باشد. شاعرش هم نمی دانم کیست. هر کجا هست خدا بیامرزدش.
من اینجام. به صورت افقی. اینجا گلزار شهدای قم . ته گلزار. چسبیده به دیوار. به صورت افقی چون کمر درد شدید بر من غالب شده. بچه ها نشستند جلوم. چرا اومدم؟ چون برا روحیه ام خوبه!
بچه ها! تورو خدا بگید ناهار چی درست کنم برای افطار؟ (وقتی می خوای انرژی اضافه خرج نکنی، همزمان اشتباهت رو هم اصلاح کنی!)
_می ری تو تونل سفید، مث قبر می مونه! سقف، جلو روته، چشات رو با نکنی آ ! ضربانت میره بالا و عکس خراب میشه!》 مرد قد بلندِ مو سیاهِ چهارشانه این را به مرد آرام و مو سفید کناریش می گوید. ریز خنده ای هم توی نگاهش هست. از آن طرف، یک خانم چشم بادامیِ مانتویی با ست سبز جنگلی، صدایش در می آید: نگید آقا، چرا می ترسونیدش!》 درد تویِ کمرم پیچ می خورد. گرفتگی و خشکی شدید. مثل دَری شدم که لولایش زنگ زده. وقتی می نشینم مثل فنر فشرده ام که میل به پریدن دارد. می روم انتهای سالن، داخل اتاق . روی تخت دراز می کشم. در آخرین قسمت نخاع، هنوز درد را حس می کنم. ساعدم را روی پیشانی می گذارم. یاد حرفهای مامان می افتم: قلب آدم می گیره، پام رو دیگه اونجا نمی زارم!》 اعظم خانم در ادامه ی حرفهای مامان ابرو بالا انداخته و کش دار گفته بود : خدا می دونه این امواج چقدررر ضرر داره!》 طوری این را گفت که با امواج مغناطیسی، احتمال جهش ژنتیک دادم! پیشنهادش هم برای مشخص شدن درد، (سی تی اسکن) بود. حتما، امواج اشعه ایکس، با فلاش دوربین عکاسی برابری می کرد! به پیشنهاد دکتر اعظم، برای متخصص ارتوپد، دکتر بازی در آورده بودم. همان طور که سرش روی کیبورد بود، با خودش زمزمه ای کرد. بعد از تامل و پِلی مجدد آواها فهمیدم، امکان (سی تی) نیست. بدون معاینه و پرس و جو، حواله ام داده بود( ام آر آی). بروشور (ام آر آی) را نگاه می کنم. چیزی از آسیب دستگاه، تویش نیست! از دقت بالا و ساخت آمریکا بودنش هم نوشته اند. قبر ، محفظه، یک ربع تا نیم ساعت زمان، امواج، صداهای قار قار و ویق ویق. صدایش را از پشتِ در چفت شده می شنوم. صدای مرد جوان همراه صدای دستگاه به وضوح شنیده می شود: چهار سال پیش ام آر آی دادم. تنگی کانال، پارگی دیسک، بیرون زده گی داشتم. دکتر می گفت، تو چی جوری راه میری؟!》 ای کاش پزشکان، ولوم صدا و این حجم توضیح دادن را داشتند. ماشاء الله، بلند گوی سیار است. تمام کلماتش فرو می رود توی سرم! بالش زیر سرم‌ بلند است. بَرش می دارم. بعد، کوتاه می شود. دوباره می گذارمش. گان نیلی را تن کرده ام. تشنگی و گشنگی همراه شده با لرزش دندان. چادرم را می کشم دور تا دورم. نگاه می کنم به پایم. شلوار نیلی با کفش و جوراب مشکی. چه ست جذابی! به دوخت آستینش نگاه می کنم. دوختش پیزوریست.باید از کش و قوس اضافی پرهیز کنم. صدایم می کنند. از جلوی مرد جوان می گذرم. گان را پوشیده .شلوارش کوتاه است.هیکلش مضحک و خنده دار شده. چشمم می خورد به پهلویش. کمی شکافته شده.رویم را می گیرم و وارد اتاق می شوم. نورش چشمم را می زند. خانمی سفید پوش می گوید،چادرم را در آورم. نگاهی به درز لباس می کنم و چادر را می کَنم. پایین دستگاه، مردی آنور دیوار شیشه ای، پشت مانیتور نشسته. دو پله متحرک فلزی را بالا می روم .خلاف جهت مرد، روی تخت باریک دراز می کشم. خانم سفید پوش، یک توپ لاستیکی، بیضی شکل به رنگ سیاه دستم می دهد. شلنگ سیاهی آویزانش است: هر موقعه حس کردی حالت خوب نیست، فشارش بده》 تپش قلب می گیرم. هر چقدر (ام آر آی) را پشت گوش انداختم در آخر توی تله افتادم. یادیکی از مفاد بروشور می افتم: میشه صدا گیر تو گوشم بذارید!؟》 می آورد و روی گوشم می گذارد. گشاد است .چفت نمی شود. کمی ور می روم. بی فایده است. دستانم را کنارم صاف می کند . بعد آرام و بی صدا می روم آمریکا . 《ویق ویق》 دستگاه شروع می شود.یک چشم را نیمه، باز می کنم. می رود توی فاز 《قار قار》. سقف سفید رنگ را تار می بینم. با خودم می گویم: خیلی بدم نیست، خوبه سفیده. یعنی اتفاق دیگه ای هم قراره بیفته؟》 《چشماتو باز کنی عکس خراب میشه!》 چشمانم را روی هم فشار می دهم.باز کردن چشم، توی بروشور نبود. تکان نمی خورم و هر از چندی نیمه، چشم باز می کنم. ته تونل باز است . باد سردی می خورد کف پایم. امواج مغناطیسی دارند رد و بدل می شوند. اینجا غرق امواجم! بعد از این حتما، آن آدم سابق نخواهم بود. ای کاش خانه بودم! در خانه، به جز وای فای خودمان، وای فای منزل سلامی و منزل خراسانی و دونفر دیگر، بدون اذن و یا الله گفتن، رفت و آمد می کنند. تلفن همراه که مدام همراهم است و به وای فای وصل. امتحان کردم تا سر کوچه وای فای جواب گوست. آنجا هم غرق امواجیم! گوگولی بودن گوشی همراه باعث شده به چشمم نیاید. شاید چون گوشی به اندازه ی دستگاه (ام آر آی) هیبت و صدا ندارد! اگر امواج رنگ داشتند، چه رنگ بازاری می شد! از دست هیچ کدامشان هم مفری نیست. زنگ توی دستم را لمس می کنم.
صداها تمام می شود. از دستگاه، مثل یک قاشق تو کشو ریلی، نرم خارج می شوم و تمام. از اتاق بیرون می زنم. جز مرد چهارشانه و یک زن موطلایی که کنارش نشسته کسی نمانده.به زن نگاه می کنم که ابروهایش در هم است و با مرد زمزمه وار حرف می زند. می گویم : خدا سلامتی بده.》 لبخند می زند و تا می آید جوابم را بدهد، مرد پیش دستی می کند: خیلی ممنون، خدا به شما هم سلامتی بده.》
تا یار ز در نیاید امشب ای کاش سحر نیاید امشب بیرون نروم زمیهمانی تا یار ز در نیاید امشب امضا نشود کتاب ما تا از یار خبر نیاید امشب این سی شب و روز ما نه ارزد تا او به نظر نیاید امشب در دام فراغ جان سپارم آن ماه اگر نیاید امشب از کوی تو بوی عطر آید بر خیز که عید فطر آید خواهم ملکت شوم نگارا گرد فدکت شوم نگارا کی گل کنی ای شقایق عشق؟ تا شاپرکت شوم نگارا بر دوش نسیم صبحگاهی چون قاصدکت شوم نگارا هنگام نماز عید بند تحت الهنکت شوم نگارا بر گرد حریم تو به پرواز مثل ملکت شوم نگارا از کوی تو بوی عطر آمد بر خیز که عید فطر آمد امسال به قیمتم بیفزای بر عشق و ارادتم بیفزای جبرئیل گسیل خدمتم کن بر شوق ولایتم بیافزای پر سوخته از شرار عشقم سوزی به حرارتم بیفزای انفاس مرا محمدی کن بر بار رسالتم بیفزای از نور علی منورم کن بر نور هدایتم بیفزای از کوی تو بوی عطر آمد بر خیز که عید فطر آمد 🌱🌱🌱
حرفیخته و کاوان برای امسال کلمه انتخاب کردند. یکی تمرکز، دیگری مطابقت. به این فکر کردم، کلمه ی امسال من چی هست؟ به 《مکث 》رسیدم. کلمه ای که دور از خلقیاتم است. برای دستیابی به آن متحمل رنج خواهم شد. متضاد این کلمه، بیشتر با روح من عجین است. در عین حال محتاج آن هستم. به گفته ی جناب دهخدا، مکث یعنی:آرامش، ایست، تأمل، تأنی، توقف، ثبات، درنگ، طمأنینه، نرمش، وقار، وقفه. زین پس زندگی از این قرار است: وقتی با کسی معاشرت می کنم، مکث کنم تا حرفش را کامل کند. وقتی کتاب می خوانم، مکث کنم تا عمیق تر شوم. وقتی کمد را می خواهم کشان کشان جابه جا کنم، مکث کنم تا همسر بیاید. وقتی می خواهم پرده را از چوب پرده جدا کنم، مکث کنم و چهار پایه را روی صندلی سوار نکنم. مکث کنم و تجویز استراحت پزشک را جدی بگیرم. مکث کنم و پله ها را دوتا، یکی نکنم. مکث کنم و صوت های مهم را دور تند نزنم. مکث کنم و در مقابل ضرب و شتم معصومه و رضا نعره نزنم. مکث کنم و به جای سه ساعت پشت چرخ خیاطی نشستن، یک ساعت بنشینم. مکث کنم و مکث کنم و مکث. @harfikhteh @kavann
"ما سرزمین غریبی داریم. اگر آن را بشناسی عاشقش می شوی، چه روشنفکر باشی چه غیر روشنفکر، چه باسواد باشی چه بی سواد" گفته ی نادر ابراهیمی را در کتاب" ایل من بخارای من " درک کردم. وقتی محمد بهمن بیگی با نثر زیبایش ایل را، وطن را، به تصویر می کشد. شجاعت و مهمان نواز ی های ایل، اسب ها و تفنگ ها، حیا و مظلومیت زنان، آمیخته با هنرهای چشم نواز، نواهای دلنشین ایل، همه و همه وجودم را پر کرد از عشق به وطن. وطنی که کفه ی خوبیهایش خیلی بیشتر و شیرین تر است. کم و کسری های وطن را، بهمن بیگی ها جبران می کنند. آدم های عاشقی که از کوره راهها نمی ترسند و دل به پشت میز نشستن نمی سپارند. طعمش آنقدر شیرین بود که در هر بخش مکث کردم و گاهی چند بار خواندم تا آن را با همان جزیئات تصور کنم. صحنه هایی زیبا و دلنشین که دوست داری همان جا، در همان سطر، سیاه چادر بزنی. زینت کتابخانه اس و یادگاری نفیس برای نسل بعد. روح نویسنده غرق رحمت الهی.
من به انتظار و صبر محکومم، و هیچ گله ندارم از بغض گلویم ز عالم… 《امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء 》 و غزه مضطر است خدایا!