eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
_می ری تو تونل سفید، مث قبر می مونه! سقف، جلو روته، چشات رو با نکنی آ ! ضربانت میره بالا و عکس خراب میشه!》 مرد قد بلندِ مو سیاهِ چهارشانه این را به مرد آرام و مو سفید کناریش می گوید. ریز خنده ای هم توی نگاهش هست. از آن طرف، یک خانم چشم بادامیِ مانتویی با ست سبز جنگلی، صدایش در می آید: نگید آقا، چرا می ترسونیدش!》 درد تویِ کمرم پیچ می خورد. گرفتگی و خشکی شدید. مثل دَری شدم که لولایش زنگ زده. وقتی می نشینم مثل فنر فشرده ام که میل به پریدن دارد. می روم انتهای سالن، داخل اتاق . روی تخت دراز می کشم. در آخرین قسمت نخاع، هنوز درد را حس می کنم. ساعدم را روی پیشانی می گذارم. یاد حرفهای مامان می افتم: قلب آدم می گیره، پام رو دیگه اونجا نمی زارم!》 اعظم خانم در ادامه ی حرفهای مامان ابرو بالا انداخته و کش دار گفته بود : خدا می دونه این امواج چقدررر ضرر داره!》 طوری این را گفت که با امواج مغناطیسی، احتمال جهش ژنتیک دادم! پیشنهادش هم برای مشخص شدن درد، (سی تی اسکن) بود. حتما، امواج اشعه ایکس، با فلاش دوربین عکاسی برابری می کرد! به پیشنهاد دکتر اعظم، برای متخصص ارتوپد، دکتر بازی در آورده بودم. همان طور که سرش روی کیبورد بود، با خودش زمزمه ای کرد. بعد از تامل و پِلی مجدد آواها فهمیدم، امکان (سی تی) نیست. بدون معاینه و پرس و جو، حواله ام داده بود( ام آر آی). بروشور (ام آر آی) را نگاه می کنم. چیزی از آسیب دستگاه، تویش نیست! از دقت بالا و ساخت آمریکا بودنش هم نوشته اند. قبر ، محفظه، یک ربع تا نیم ساعت زمان، امواج، صداهای قار قار و ویق ویق. صدایش را از پشتِ در چفت شده می شنوم. صدای مرد جوان همراه صدای دستگاه به وضوح شنیده می شود: چهار سال پیش ام آر آی دادم. تنگی کانال، پارگی دیسک، بیرون زده گی داشتم. دکتر می گفت، تو چی جوری راه میری؟!》 ای کاش پزشکان، ولوم صدا و این حجم توضیح دادن را داشتند. ماشاء الله، بلند گوی سیار است. تمام کلماتش فرو می رود توی سرم! بالش زیر سرم‌ بلند است. بَرش می دارم. بعد، کوتاه می شود. دوباره می گذارمش. گان نیلی را تن کرده ام. تشنگی و گشنگی همراه شده با لرزش دندان. چادرم را می کشم دور تا دورم. نگاه می کنم به پایم. شلوار نیلی با کفش و جوراب مشکی. چه ست جذابی! به دوخت آستینش نگاه می کنم. دوختش پیزوریست.باید از کش و قوس اضافی پرهیز کنم. صدایم می کنند. از جلوی مرد جوان می گذرم. گان را پوشیده .شلوارش کوتاه است.هیکلش مضحک و خنده دار شده. چشمم می خورد به پهلویش. کمی شکافته شده.رویم را می گیرم و وارد اتاق می شوم. نورش چشمم را می زند. خانمی سفید پوش می گوید،چادرم را در آورم. نگاهی به درز لباس می کنم و چادر را می کَنم. پایین دستگاه، مردی آنور دیوار شیشه ای، پشت مانیتور نشسته. دو پله متحرک فلزی را بالا می روم .خلاف جهت مرد، روی تخت باریک دراز می کشم. خانم سفید پوش، یک توپ لاستیکی، بیضی شکل به رنگ سیاه دستم می دهد. شلنگ سیاهی آویزانش است: هر موقعه حس کردی حالت خوب نیست، فشارش بده》 تپش قلب می گیرم. هر چقدر (ام آر آی) را پشت گوش انداختم در آخر توی تله افتادم. یادیکی از مفاد بروشور می افتم: میشه صدا گیر تو گوشم بذارید!؟》 می آورد و روی گوشم می گذارد. گشاد است .چفت نمی شود. کمی ور می روم. بی فایده است. دستانم را کنارم صاف می کند . بعد آرام و بی صدا می روم آمریکا . 《ویق ویق》 دستگاه شروع می شود.یک چشم را نیمه، باز می کنم. می رود توی فاز 《قار قار》. سقف سفید رنگ را تار می بینم. با خودم می گویم: خیلی بدم نیست، خوبه سفیده. یعنی اتفاق دیگه ای هم قراره بیفته؟》 《چشماتو باز کنی عکس خراب میشه!》 چشمانم را روی هم فشار می دهم.باز کردن چشم، توی بروشور نبود. تکان نمی خورم و هر از چندی نیمه، چشم باز می کنم. ته تونل باز است . باد سردی می خورد کف پایم. امواج مغناطیسی دارند رد و بدل می شوند. اینجا غرق امواجم! بعد از این حتما، آن آدم سابق نخواهم بود. ای کاش خانه بودم! در خانه، به جز وای فای خودمان، وای فای منزل سلامی و منزل خراسانی و دونفر دیگر، بدون اذن و یا الله گفتن، رفت و آمد می کنند. تلفن همراه که مدام همراهم است و به وای فای وصل. امتحان کردم تا سر کوچه وای فای جواب گوست. آنجا هم غرق امواجیم! گوگولی بودن گوشی همراه باعث شده به چشمم نیاید. شاید چون گوشی به اندازه ی دستگاه (ام آر آی) هیبت و صدا ندارد! اگر امواج رنگ داشتند، چه رنگ بازاری می شد! از دست هیچ کدامشان هم مفری نیست. زنگ توی دستم را لمس می کنم.
صداها تمام می شود. از دستگاه، مثل یک قاشق تو کشو ریلی، نرم خارج می شوم و تمام. از اتاق بیرون می زنم. جز مرد چهارشانه و یک زن موطلایی که کنارش نشسته کسی نمانده.به زن نگاه می کنم که ابروهایش در هم است و با مرد زمزمه وار حرف می زند. می گویم : خدا سلامتی بده.》 لبخند می زند و تا می آید جوابم را بدهد، مرد پیش دستی می کند: خیلی ممنون، خدا به شما هم سلامتی بده.》
تا یار ز در نیاید امشب ای کاش سحر نیاید امشب بیرون نروم زمیهمانی تا یار ز در نیاید امشب امضا نشود کتاب ما تا از یار خبر نیاید امشب این سی شب و روز ما نه ارزد تا او به نظر نیاید امشب در دام فراغ جان سپارم آن ماه اگر نیاید امشب از کوی تو بوی عطر آید بر خیز که عید فطر آید خواهم ملکت شوم نگارا گرد فدکت شوم نگارا کی گل کنی ای شقایق عشق؟ تا شاپرکت شوم نگارا بر دوش نسیم صبحگاهی چون قاصدکت شوم نگارا هنگام نماز عید بند تحت الهنکت شوم نگارا بر گرد حریم تو به پرواز مثل ملکت شوم نگارا از کوی تو بوی عطر آمد بر خیز که عید فطر آمد امسال به قیمتم بیفزای بر عشق و ارادتم بیفزای جبرئیل گسیل خدمتم کن بر شوق ولایتم بیافزای پر سوخته از شرار عشقم سوزی به حرارتم بیفزای انفاس مرا محمدی کن بر بار رسالتم بیفزای از نور علی منورم کن بر نور هدایتم بیفزای از کوی تو بوی عطر آمد بر خیز که عید فطر آمد 🌱🌱🌱
حرفیخته و کاوان برای امسال کلمه انتخاب کردند. یکی تمرکز، دیگری مطابقت. به این فکر کردم، کلمه ی امسال من چی هست؟ به 《مکث 》رسیدم. کلمه ای که دور از خلقیاتم است. برای دستیابی به آن متحمل رنج خواهم شد. متضاد این کلمه، بیشتر با روح من عجین است. در عین حال محتاج آن هستم. به گفته ی جناب دهخدا، مکث یعنی:آرامش، ایست، تأمل، تأنی، توقف، ثبات، درنگ، طمأنینه، نرمش، وقار، وقفه. زین پس زندگی از این قرار است: وقتی با کسی معاشرت می کنم، مکث کنم تا حرفش را کامل کند. وقتی کتاب می خوانم، مکث کنم تا عمیق تر شوم. وقتی کمد را می خواهم کشان کشان جابه جا کنم، مکث کنم تا همسر بیاید. وقتی می خواهم پرده را از چوب پرده جدا کنم، مکث کنم و چهار پایه را روی صندلی سوار نکنم. مکث کنم و تجویز استراحت پزشک را جدی بگیرم. مکث کنم و پله ها را دوتا، یکی نکنم. مکث کنم و صوت های مهم را دور تند نزنم. مکث کنم و در مقابل ضرب و شتم معصومه و رضا نعره نزنم. مکث کنم و به جای سه ساعت پشت چرخ خیاطی نشستن، یک ساعت بنشینم. مکث کنم و مکث کنم و مکث. @harfikhteh @kavann
"ما سرزمین غریبی داریم. اگر آن را بشناسی عاشقش می شوی، چه روشنفکر باشی چه غیر روشنفکر، چه باسواد باشی چه بی سواد" گفته ی نادر ابراهیمی را در کتاب" ایل من بخارای من " درک کردم. وقتی محمد بهمن بیگی با نثر زیبایش ایل را، وطن را، به تصویر می کشد. شجاعت و مهمان نواز ی های ایل، اسب ها و تفنگ ها، حیا و مظلومیت زنان، آمیخته با هنرهای چشم نواز، نواهای دلنشین ایل، همه و همه وجودم را پر کرد از عشق به وطن. وطنی که کفه ی خوبیهایش خیلی بیشتر و شیرین تر است. کم و کسری های وطن را، بهمن بیگی ها جبران می کنند. آدم های عاشقی که از کوره راهها نمی ترسند و دل به پشت میز نشستن نمی سپارند. طعمش آنقدر شیرین بود که در هر بخش مکث کردم و گاهی چند بار خواندم تا آن را با همان جزیئات تصور کنم. صحنه هایی زیبا و دلنشین که دوست داری همان جا، در همان سطر، سیاه چادر بزنی. زینت کتابخانه اس و یادگاری نفیس برای نسل بعد. روح نویسنده غرق رحمت الهی.
من به انتظار و صبر محکومم، و هیچ گله ندارم از بغض گلویم ز عالم… 《امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء 》 و غزه مضطر است خدایا!
«مضطر» کسی است که هیچ راهی برای تکیه خود نبیند! نه به خودش، نه به قوم و خویشش، نه به دوستانش، نه به همسایه‌ایش، نه به مقامش؛ به هیچ جا تکیه نکند. وقتی به هیچ جا تکیه نکرد، می‌شود «مضطر». وقتی مضطر شد، خدا دعای او را مستجاب می‌کند.
طعمش فرق می کند! طعمی شیرین و ماندگار. روایتی که برای روز میلاد امام حسن(ع) نوشته بودم به این هدیه ختم شد.
سکینه، چادرش را دور کمر باریکش محکم بسته. موهای کوتاه و گندمیش از روسری بیرون زده و ریخته روی صورت استخوانیش. می گوید دراز بکش و من دراز می کشم روی فرشِ سردِ لاکی رنگ. توی دلم غوغاست: خدایا بدتر از این نشم!" بادکش می اندازد. لیوان ها بزرگ هستند. از سنگینی و قطر دایره شان روی پوستم، این را می فهمم . این را هم می فهمم که پنبه آتش گرفته را انداخته توی لیوان و روی کمرم دمر کرده. گرمای کوچک بی آزارِ پنبه آتش گرفته را حس می کنم. لیوان می اندازد و با زن روبرویش حرف می زند. _ از زهرا چه خبر ؟ حامله نیست؟" حس ترسم کمی ریخته. درد چندانی حس نمی کنم. گرمای بادکش آرامم کرده. انگار توی خلسه ای فرو رفتم. تقریبا پنج دقیقه بعد، لیوان ها را جمع می کند. هول بلند می شوم. _بخواب، چرا پا شدی؟ هنوز که مهره هاتو جا ننداختم!" خیره می شوم به سقف. تیرک های چوبی و توری سیمی که از ریختن تکه چوب ها مانع است، را نگاه می کنم . آرام می خزم روی فرش. صورتم به پرزهای زبر فرش کشیده می شود. قلبم تند می زند. ریتم نفس هایم بهم ریخته. حس پشیمانی از آمدن، دارد مغزم را سوراخ می کند. دلم می خواهد بگویم تا همین جایش بس است. توی مغزم چند نفر هم زمان حرف می زنند: زن توی استخر، اعظم خانم، مامانم. ای کاش یک دکمه ی آف برای مغز تعبیه می شد! دست می اندازد زیر پای راستم و برعکس بلندش می کند. نوبت پای چپم می شود. حرکاتش نرم و با حوصله اس. همزمان با زن کناریش در مورد هم دهاتی ها، تبادل اطلاعات می کند. حرف هایشان برایم گنگ است. منتظرم از دردی، فریاد بکشم. ولی آن دردی را که تصور می کردم، نیست و یا هنوز نیامده! دستان باریک و لاغرش را روی مهره ها حس می کنم. چند فشار به سمت بالا. _تموم شد، پاشو." راحت می ایستم. _کمرتو ببند، تا آخر هفته هم کار سنگین نکن." باکتم دور کمرم را می بندم. آستین ها را گره می زنم روی شکمم. دست می کنم توی کیفم و پاکت پول را جلویش می گیرم. _من پول نمی گیرم." به زن کناریش نگاه می کند و راحت می گوید: - از هیشکی پول نمی گیرم!" پاکت را می گذارم کف دستش: اصلا چیز قابل داری نیست، پول سیدِ ، تبرکه." ساکت می شود و پول توی دستش می ماند. خدا حافظی می کنم. توی حیاط کفش پا می کنم و به نوشته ی بالای در نگاه می اندازم: این مکان مجهز به دوربین مدار بسته اس." تختی کنار در است. زنی سیاهپوش با صورت چروک و چشم های رنگی متمایل به سبز، کنار سماور نشسته. سماور قُل می زند. نگاهم می کند، سلامش می کنم. همان طور اخمو، لبهای گوشتیش را کمی تکان می دهد. حیاط پر از گلدان های سفالیست . روی دیوار سه گربه رنگ روشن از کنار هم رد می شوند و خیال رفتن ندارند. راهم را می گیرم و از پله های خاکی که از وسط حیاط شروع می شوند به سمت در سرازیر می شوم. تا توی ماشین می نشینم رد دستش و درد عجیبی را توی ستون فقراتم حس می کنم. انگار هنوز انگشت هایش روی مهره هایم هست. درد ضربان می گیرد و آرام توی تنم پخش می شود. مثل کوفتگی بعد خوردن به زمین. لَش می شوم و روی صندلی خوابم می برد.
_تو کاری نکردی که دیسک بگیری ! +🤔(بلقیس روی تخت پادشاهی!) _ای بابا چرا اینطور شدی؟ +چه میدونم، لابد چش خوردم! _آخه چرا خوشگلا و پولدارا چش نمی خورن؟ +🤔(یعنی هیچ چیز قابل توجهی برای چشم زدن در ما موجود نیست؟!) _ببین از بس این مَرد، به من کمک نکرد، دیسک گرفتم. تمام کارها رو خودم می کردم. همیشه ی خدا، کنترل به دست توی خواب بود. شوهر تو چی؟ چی کار کرد تو دیسک گرفتی؟ +خب، ببین بیرون زدگی دیسک علت های زیادی داره، یعنی دکتر اینو گفت ولی خب، نه! شوهرم خوبه بنده خدا! _نه تو نمی فهمی! شوهر تو هم معلومه لنگه ی شوهر منه و گرنه دیسک نمی گرفتی! +🤔( بگم خوبه فکر می کنه صادق نیستم و پُز می دم باهاش موافقت کنم دور از انصافه) _ای وای! آخ آخ! نوچ نوچ! الهی! بمیرم! خوب میشی ، خوب میشی ای خدا ! حیوونکی +🤔(یعنی امیدی نیست؟) _حتما به خاطر خیاطی اینجور شدی، یا سفرهای پشت سر هم تابستون، یا اینقدر پله ها رو بالا و پایین کردی یا چی؟ چی بلند کردی؟ چرا اصلا تو به خودت نمی رسی؟ چرا اینقدر لاغر شدی؟ چرا به بچه هات نمی رسی؟ خدایا از دست این دختر قلبم درد می کنه! 🥺😬😱😐😶‍🌫
ماهی سیاه کوچولو گفت《 من خیال نمی کردم شما اینقدر خود پسند باشید من شما رو می بخشم ، چون این حرف ها رو از روی نادونی می زنید!》 این کتاب محدودیت سنی ندارد! داستان، سال۱۳۴۶ نوشته شده است. داستان ماهی کوچولوی سیاه دانایی که می خواست هر روزش شبیه هم نباشند. می خواست پایش را از جویباری کوچک فراتر بگذارد و دنیا را ببیند. پی نوشت: توی نوار چند خوانش دارد. با بچه ها گوش دادیم. آخر داستان از دید من زیبا و تامل برانگیز تمام شد ولی از دید بچه ها، سوال بر انگیز و کمی هم غم انگیز! ماهی کوچولو برایشان دوست داشتنی بود و می خواستند تصویر آخر کتاب، یک کلوز آپ از صورت خندان او باشد!
منت خدای را عزوجل ، که بیماری را برای آدم زنده مقرر فرمود تا بسی در رفتار و کردار خود اندیشه کند. سخنی بسزا از بانویی در استخر شنیدم مبنی بر اینکه: درد خروار خروار می آید و مثقال مثقال می رود. بسیار به دل نشست. در استخر دردهایمان را به اشتراک می گذاریم: دیسک های پاره، تنگی کانال ها، واریس ها، فرزند خلف و ناخلف، مردهای خسته، عروس گمشده، عروس رویایی، عروس رو به اضمحلال، هوش های مصنوعی و بیهوشی قرن اخیر. همین قدر بحث ها متنوع هستند. پنج شنبه و جمعه استخر تفرجگاه لگد پرانان شنا نا بلد است. دو روز خطرناک! بقیه هفته هم سهم ماست که دیگر به روغن سوزی افتادیم. جمعه ای آمدم و پشیمان شدم. یک نفر در کم عمق داشت غرق می شد و دست انداخت به کمرم تا نجات پیدا کند. همان لحظه دلم می خواست کف دستم را با انگشتان باز روی صورتش به سمت پایین فشار بدهم تا حباب های توی ریه اش بریزد روی آب و قولوپ قولوپ صدایش را بشنوم. آخ از درد که آدم را قاتل می کند. اولین روز، عصاهای چیده شده در کنار استخر قلبم را چلاند. عصاهای چوبی و فلزی. اما رفته رفته با صورت ها و صدا ها مانوس شدم. از بدو ورود با لبخندی به هم سلام می کنیم. انگار وارد دورهمی زنانه ای شده باشیم. جمعی که هر روز یا یک روز در میان برای درمان به آب پناه می بریم. خانم گوشوارهِ نگین قرمز، از مشورت برادرش با هوش مصنوعی می گوید. توی پاساژ می خواهد مغازه بزند. خانم گوشواره حلقه ای از زنی که برای پسرش گرفته و عجب خبطی کرده است می گوید. خانمی که گوشواره ندارد و فقط یک زنجیر ساده پیزوری دارد از دمبل زدن و گرفتگی ناگهانی کمر می گوید. خانمی که گردنبند کلفت به گردن دارد و حتما گردنبندش پانصد میلیون و یا حتی بیشتر می ارزد به هر کس می رسد سراغ دختر خوب برای پسرش را می گیرد. آرام راه می رویم. دستهایمان را باز و بسته می کنیم. آب کلر دار را به مشتقات معده اضافه می کنیم. در مورد زیادی کلر حرف می زنیم، که چرا امروز زیادش کردند و باید به کادر استخر اعتراض کنیم. خانمی با صورت پر چین و چشمان روشن هر بار مرا می بیند، با لهجه شمالی حال و احوال می کند. گاهی فکر می کنم یک عمر است که می شناسمش. هر روز چشم می گردانم تا ببینمش و مورد لطف چشمان مهربانش قرار بگیرم. توی آب، سبک و تیز قدم برمی دارد. وقتی بدن نحیفش را از نردبان فلزی بالا می کشد یکی از عصاهای لبه ی استخر را توی دست می گیرد. صاحب یکی از همان عصاهاییست که دلم را می چلاند.