eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
《آخ استکان، استکان! حواست کجاست؟ چرا هیچ وقت جلوی چشمت رو نمی بینی؟ من که دارم می گم! پس چرا نمی شنوی؟ پس تو کی می خوای به خودت بیای!》 چرا حالا که رفتی هفتصد هشتصد کیلومتر دورتر از من، باید این حرف ها یقه ام را بچسبند و دلم را ریش کنند. دلتنگ صورت سبزه و خندانت شوم. دلم ضعف برود که بغلت کنم و دست ببرم لای موهای خیس عرق کرده ات و ریه ام را پر کنم از بوی تنت. تو با آن چشمان درشتِ قهوه ایِ براقت، مات تلویزیون می شدی، غرق صفحه ی موبایل می گشتی ، تا گلو فرو می رفتی توی کتاب های آذر یزدی و هری پاتر . لب باز می کردی، دست هایت را در هوا تکان می دادی، قدم برمی داشتی و چشم می دوختی توی چشمهایم. از دیده ها و شنیده ها و خوانده هایت شمرده شمرده حرف می زدی. مغزم را پر می کردی از چیزهای جدیدی که یاد گرفتی. صدایت را برایم تاب میدادی و سوال هایت را ردیف می کردی. نتیجه اش می شد: استکان های شوت شده، شربت روی فرش ریخته، بشقاب دمر شده و نفس بویِ دود گرفته ی من، که از سینه ی گداخته ام بلند می شد! تهش هم نفهمیدم بی دقتی یا متمرکز! طوری داستانت را تعریف می کردی و طوری شوت می کردی که من در خشم و ذوق متحیر می ماندم. الان که از من دور شدی و زیر درخت های بلند تبریزی، تکیه بر بازوی مادربزرگت، برایم فیلم و عکس می فرستی حق را به تو می دهم. حق با توست عزیزمن! اصلا تمام شوت شدگان، سرنوشتی غیر این نداشتند! حرکات آکروباتیک تو وسیله بود و شوت شدن، سرنوشت محتوم آن ها. دختر یازده ساله ام، یادت هست وقتی می خواستی بشقاب ها را بگذاری توی سفره، لیوان ها را هم سوارشان کردی؟ می خواستی در رفت و آمدت صرفه جویی کنی. من و بابا هم جرات چنین حرکتی را نداشتیم. دست های کوچکت می لرزید و ما هم با چشمان وق زده دنبالت می کردیم. از هیبت صحنه لال شده بودیم. می خواستیم با نیروی چشم از خطر پیشگیری کنیم . بشقاب ها را هنوز نگذاشته بودی که یک لیوان چغر از دستت ول شد و افتاد روی پارچ. لیوان بلوری هزار ذره شد. پاشید توی سفره و کاسه ی حلیم. لبم را گزیدم. دندان به دندان ساییدم . با چشمانم هرچه قرار بود بگویم را گفتم. خارج از عادت همیشگی ام، آب دهانم را با نُطقم قورت دادم. جلوی پدر بزرگ و مادر بزرگ، خودم را سفت چسبیدم. ولی وقتی سر هیچی با داداش دعوا گرفتی، توی خلوتمان، هر چه را که توی گنجه ی دلم چپانده بودم ریختم روی سرت. بردمت زیر بار منت. منت نطق کور شده ام. تو هم با زیرکی، صدای دندان هایم و آتش توی چشم هایم را به رُخم کشیدی. بارها انگشت اشاره را جلوی چشمانت تاب داده ام: دخترم یک قدم جلوترت رو ببین!》 کاری که خودم در سن و سال تو نکرده بودم؛ ولی می خواستم تو تئوری مرا عملی کنی! می گفتم و می گفتم و تو هم هر روز گوشت سنگین تر می شد. توی سفر مشهد هر چه پول جمع کرده بودی را خرج شکلات های رنگارنگ کردی. این را وقتی فهمیدم که رضا با اخم کیفت را روی فرش منزل اجاره ای، سر وته کرده بود.《مامان ببین! آبجی معصومه به من شکلاتاشو نداده!》 شکلات های نیم خورده و زَرورق شکلات های خورده کف زمین را پر کرده بود. دوست داشتم مثل فاطمه باشی. پولت را پس انداز کنی. ولی تو اصرار داشتی پول عیدی ات را خرج لباس دختر کفشدوزکی و ساعت هوشمند کنی. سر راهت مانع می تراشیدم: حیف نیست پولتو بدی به این چیزا؟》《 دیدی ماشین کنترلیت خراب شد》 دلت مهربان بود و هر چه می خریدی با داداش سهیم می شدی. به اسم تو و به کام همه! تو مثل خواهرت نبودی. تو مثل هیچ کس نیستی! و این کار خدای خلاق است. تو دوست داشتی و داری در حال زندگی کنی. نترسی و جلو بروی. اشتباه کنی و بعد تا من می خواهم نطق کنم، تند تند کلمات را ردیف کنی: مامان فهمیدم، ببخشید ببخشید، می شه دعوام نکنی!》 و من به خودم یادآوری کنم که بس است اینقدر گفتن! حالا که دور شدیم، دوست ندارم روزهای بی تو بودن را بشمارم. زنگ می زنم تا احوالت را بپرسم و تو با صدایی که کمی می لرزد به من می گویی: مامان من خیلی خوبم، بهم خوش می گذره فقط داداش رو با پست بفرست اینجا!》 خنده ات را حواله ام می دهی《بابا گفته، پستِ آدم جرمه! 》 بغضم را قورت می دهم و با خنده ات، می خندم.
《مامان من می خوام پیش مامان سادات بمونم》 《مامان من با بچه های مسجد میرم حرم امام》 《مامان من با بابا میرم》
ابن مشغله: دوستان می‌گفتند ننویس《من》،بنویس 《اینجانب》. من هم می‌گفتم: مگر من دیوارم که جانب داشته باشم؟ من منم، جانب نیستم. _____ کلمات بجا و جملات موزون نادر خان ابراهیمی، آدم را شیفته ی آن جانبش می کند که برود و بیشتر از جنابشان بخواند. حتی اگر آن جانب در مورد شغلهایی نوشته باشد که پی در پی تغیییر داده تا به ایده آلش برسد. این جانب همچنان از افکار بلند آن جانب طرفداری خواهم کرد. واقعا استفاده از 《این جانب》چه کار ناصوابی ست! آزمودیم و دیگر این جانب و هر جانب دیگری در لغت نامه ی این جانب جایی ندارد. جا دارد روح نادر خان با آن سبیلهای پر صلابت و نگاه نافذش، خواب امشبم را منور کند.
بعد سه هفته دخترکم از تبریز آمده. با صورت آفتاب سوخته و پر زِ نیش حشرات. و لبخندی که دم به دقیقه کش می آید. گاهی آدم فکر می کند، فراقی که در آن سوختی باعث تغییر در روش و منش است. هیهات از این آدمیزاد! روز اول رو به روی همدیگر، مثل شاگرد و استاد هنرهای رزمی ادای احترام کردیم و دوباره برگشتیم به همان سیستم قبلی. همان شوت ها و همان تذکرها. ولیکن یک تحولی اتفاق افتاده و آن هم حالت تدبّر در هر برخورد است. تا می خواهد صدایم موج بزند و هر لحظه بزرگ و بزرگتر بشود یاد روزهای نبودنش می افتم و در همان موج دوم یا سوم متوقف می شوم. مادربزرگِ معصومه، طوری از معصومه تعریف می کند که من به شک می افتم: کدوم معصومه؟ معصومه ی خودمون! دارم قابلیت های بیشتری از فرزندی که بیست و چند روز خانه نبوده کشف می کنم. گاهی از دور تماشا کردن، صفای دیگری دارد. گاهی مدام بالای سرشان غرزدن، جفای دیگری دارد.
گندم و شکلات خریدیم. فرش های از قالیشویی برگشته را پهن کردیم. چراغهای رنگی را وسط کوچه آویختیم. ظرف ها را می چینم. استکان ها، بشقاب ها، سفره ی یکبار مصرف و کتابچه های دعا. در هر رفت آمد چیزی یادمان می افتد و آن را هم روی میز می چینیم. مامان سادات و عمه خانم هم در طبقه ی بالا فعالند. خانم ها بالا و آقایان در منزل ما طبقه ی پایین. صبح غدیر خانه پر می شود از ندبه خوان ها.
هدایت شده از خط روایت
🏴✨﷽ 〰〰〰〰〰 شب رو گذروندیم و همین الان که صبح شده، سینه ام می سوزه. نه از غم بلکه از خشم. خشمی که روز قبل غدیر بیشتر دلم رو گره می زنه به شجاعت امیرالمومنین(ع). دارم کارم رو می کنم. خونه رو آماده می کنم برای دعای ندبه ی صبح غدیر. برای اومدن کسایی که از ته دل از امیر المومنین (ع) ظهور پسرش رو می خوان. گندم های حلیم خیس شدن، پرچم ها رو هم زدیم و دلم می خواد اینجای کار مثل مغازه دار تو یمن باشم. پای کار باشم و بگم مولا ما از تو مدد می گیریم. مدد برسان که یهود هنوز هم از اسم تو واهمه داره. ان شاء الله خیبری دیگر رقم بخوره. ✍ 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های خود در مورد آرمان‌هایتان را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 @khatterevayat
دست خدا با جماعت است. طنین الله اکبر، دل را قرص می کند. جمعه ۲۳ خرداد روز اول جنگ.
از ذکر علی مدد گرفتیم آن چیز که می شود گرفتیم ها نشست وسط تل آویو. خدا جون خودت بهتر می دونی حق اینا بیشتر از این حرفاست! هر چقدر بزنیم، کم زدیم.
در دل جنگ هم حلیم مان را به لطف خدا درست کردیم. به قول مامان سادات قربان امام علی(ع)
هدایت شده از خط روایت
🚩✨﷽ 〰〰〰〰〰 برنامه ی هر سالمان در روز غدیر به انجام و اتمام رسید. شب عید، با پختن حلیم سپری شد. صبحانه ی عید غدیر برای ندبه خوان ها. شب، آتش دل مان با موشک های نشسته وسط تل آویو آرام گرفت. انرژی شد برای بهتر نوکری کردن. سحر غدیر کنار مردمی نشستیم که با قوت، مثل هر سال آمده بودند. لای گریه های فِراق، بغض های فرو خورده را با خودشان باز کردیم. یک دل خواندیم: اللَّهُمَّ وَ أَقِمْ بِهِ الْحَقَّ وَ أَدْحِضْ بِهِ الْبَاطِلَ وَ أَدِلْ بِهِ أَوْلِیَاءَكَ وَ أَذْلِلْ بِهِ أَعْدَاءَكَ؛ ✍ 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های حماسی خود را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 @khatterevayat