eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
دست خدا با جماعت است. طنین الله اکبر، دل را قرص می کند. جمعه ۲۳ خرداد روز اول جنگ.
از ذکر علی مدد گرفتیم آن چیز که می شود گرفتیم ها نشست وسط تل آویو. خدا جون خودت بهتر می دونی حق اینا بیشتر از این حرفاست! هر چقدر بزنیم، کم زدیم.
در دل جنگ هم حلیم مان را به لطف خدا درست کردیم. به قول مامان سادات قربان امام علی(ع)
هدایت شده از خط روایت
🚩✨﷽ 〰〰〰〰〰 برنامه ی هر سالمان در روز غدیر به انجام و اتمام رسید. شب عید، با پختن حلیم سپری شد. صبحانه ی عید غدیر برای ندبه خوان ها. شب، آتش دل مان با موشک های نشسته وسط تل آویو آرام گرفت. انرژی شد برای بهتر نوکری کردن. سحر غدیر کنار مردمی نشستیم که با قوت، مثل هر سال آمده بودند. لای گریه های فِراق، بغض های فرو خورده را با خودشان باز کردیم. یک دل خواندیم: اللَّهُمَّ وَ أَقِمْ بِهِ الْحَقَّ وَ أَدْحِضْ بِهِ الْبَاطِلَ وَ أَدِلْ بِهِ أَوْلِیَاءَكَ وَ أَذْلِلْ بِهِ أَعْدَاءَكَ؛ ✍ 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های حماسی خود را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 @khatterevayat
وَقُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطَانًا نَصِيرًا  و بگو: پروردگارا! مرا (در هر كار) صادقانه وارد كن، و صادقانه خارج نما، و از سوي خود سلطان و ياوري براي من قرار ده. 🌱 ما رو هول دادن توی جنگ . خدایا خودت کاری کن که سربلند از این جنگ بیرون بیاییم. هممون: رزمنده ها و مسئولین و ما مردم عادی.
روی قبرم بنویسید اینجا مدفن کسی است که میخواست اسرائیل را نابود کند. 🌱🌱🌱 شهید حسن طهرانی مقدم عزیز روحتون شاد. رویای حق و همت بالا اینطور هست: خودت نیستی و رویات داره کار می کنه و هزاران نفر برات طبق نور می فرستن.
شرف خانه دیگر برایم جایی کنار دریاچه ارومیه نیست. معنایش برایم عوض شده. شرف خانه وطنم است و آدم های با شرفش.
از بغل گوشمان، شهید آورده بودند. شهدای حملات موشکی. پاسدارانی که پشت پدافند بودند. یکی از شهدا بهمان نزدیک بود. با واسطه بهمان وصل می شد. پسردایی زن برادرم. قرار بود بعد ماه صفر برایش جشن عروسی بگیرند. تسکین خانواده و همسرش، شهادت در راه خدا بود و آرزوی شهادتی که داشت. بچه ها را آماده کردم و با هم رفتیم برای تشییع. خیلی ها خانوادگی آمده بودند. مثل ما همراه بچه های قد و نیم قد. از ته دل مرگ بر اسراییل گفتیم. همه با نفرت. همه پر جوهر. ۱۴۰۴/۳/۲۶
رضا با پیچ گوشتی پیچ های دوچرخه کوچکش را می چرخاند. فاطمه نگاهم می کند. زیر چشمی رضا را هم می پاید. می پرسد: مامان رضا میفهمه جنگ شده.》 《نه بابا! فک نکنم》 رضا را نگاه می کند و با کمی خنده ی شیطنت آمیز تند می گوید: رضا جنگ شده! اسرائیل به ما حمله کرده!》 اخمو نگاهش می کنم. می خواهم یک فحش توام با فرهیختگی نثارش کنم. رضا نگاهش را با طمانینه از دوچرخه رنگی پلاستیکی بلند می کند و کج با غیض مثل حاج قاسم، می گوید: غلط کرده!》 آنچنان محکم می گوید که از ادب کردن فاطمه منصرف می شوم. ۲۸ خرداد ۱۴۰۴
از خواب پریدم، رفتم لب پنجره. شب ها، دیگر آرام مثل قبل نیست. صداها خیلی زیادند. لب پنجره می ایستم و صدا ها را گوش می دهم. (ت ت ت ). با مطالعه کانالها می دانم این پدافند هست. قطع میشود. بعد صدای موتوری که از خیابان رد میشود می آید. صدای عجیبی می شنوم. مثل صدای پرواز هواپیما. نمی دانم درست فکر می کنم یا نه. یعنی درست می شنوم یا نه. هواپیمای تصوارتم، انگار هوا را می شکافد و جلو می رود. از صدا، این را می فهمم. صدا مکیده میشود توی حیاط. شاید به خاطر این که سطح حیاط پایین هست. مثل یک چاله که صدا تویش گیر می اُفتد و به دیوارها می خورد تا نیست شود. سه شب پیش هم صدا زیاد بود. صدای آدم ها، که حرف می زدند. انگار ایست بازرسی بود. دستور ایست را چند بار شنیدم. دیشب آقای رحیم پور با مردم در مورد آیات و روایت حرف می زد. می گفت، (باید زد. حتی عقب دشمن رو هم زد. تا برگردن. و قدرت طرف مقابل براشون ثابت بشه و دیگه جرات نکنن بیان و حمله کنن) به قلبم که تالاپ تالاپش بالا گرفته یاد آوری می کنم که باید صبوری کنیم تا برگردند، برگردند به عدم. اذان که پخش می شود، خودم را از پنجره و صدا ها می کَنم. می روم نماز و بعد چله ی زیارت عاشورا. دعا می کنم، صبور باشیم. قوی باشیم و نتیجه جنگ پیروزی باشد. ۳۱خرداد۱۴۰۴
دیشب صداها باز آمدند. کمی متفاوت تر. صدا سریع بود و بعد یک آن، بومی در دور دست. تمام. لرزش را، نمی دانم حس شنیدن صدا ایجاد کرد یا نه! لرزیدم. یک لحظه فکر کردم زلزله اس. نگاه کردم به لامپ آویزان، که تکان می خورد یا نه! بی تکان سر جایش بود. چشمانم باز بود. بی حرکت با دهان خشک. فلج بودم انگار. به زور، توی جا خودم را تکان دادم. ذکر گفتم و با خدا حرف زدم. گلایه، التماس و پیشنهاد دادم. همه در مورد پیروزی هر چه زودتر. که ماجرا کش نیاید. ختم به خیر شود. کله زردک و بچه ی پررویش سکته کنند و همین شب به درک واصل شوند. خواهرم باردار است. دلم برایش می تپد. دلم برای زن داداش حوریه هم که باردار است می تپد. برای همه. بچه ها چند شب است دورم می خوابند. آنقدر نزدیک که مدام دست و پایشان توی صورتم هست. خسته می خوابم و خسته پا میشوم. نماز صبح را با کلی رخوت خواندم. دعای هر روز هم ضمیمه ی عبادتم. به معنای کامل کلمه به کمرم زدم. دوست نداشتم خبرها را نگاه کنم ولی نگاه کردم. خبر برایم تکراری آمد انگار خبری سوخته اس. خیلی وقت می دانستمش. ولی به رو نمی آوردمش. کمی توی کانال ها دور دور کردم و بعد فکر کردم، کاری از دستم بر نمی آید. پا شدم و رفتم سراغ ظرفشویی. آشپزخانه را جمع کردم. ظرف های نشسته و بریز و بپاش بچه ها سر ساعت ۱۲ شب. کاری که از من بر می آمد. کلی کار مانده دارم. ویرم گرفته لباس هایی را که به خاطر کمردرد، نصفه کاره رها کرده بودم، را بدوزم و تمام کنم. خواهرم پیام می زند برویم خانه ی نوه ی عمویم. کَل کَل نمی کنم. راحت می پذیرم. وقت دیگر بود حوصله ی فیس فیس کردنش را نداشتم. ولی الان می روم تا با هم باشیم. باید بروم کتابخانه. کلی کتاب روی دستم است. این چند روز خواندم و خواندم. آنقدر که سید، صدایش درآمد. خط مقدم را خواندم و کلی کیف کردم. طولانی بود و اول کتاب خیلی جذبم نکرد. بار سوم بود که کتاب را شروع می کردم. حتما امروز باید کتابخانه بروم و الا جریمه می شوم. هزینه ی زیادی نیست ولی اُفت کلاس دارد. معصومه شلوار مهمانی ندارد آن هم باید بخرم و الا توی مهمانی نوه عمو بی آبرو می شوم. هرکس هم به رویم نیاورد مامان جانم می آورد. کار دارم و وقت ندارم. پی نوشت: به وقت زدن فردو و هسته ای ایران. میراث دانشمندان شهیدمان، که هر روز زنده تر از دیروز می انگارمشان. یک تیر ۱۴۰۴