در دل جنگ هم حلیم مان را به لطف خدا درست کردیم.
به قول مامان سادات قربان امام علی(ع)
#ماملت_امام_علی_و_امام_حسین_والی_آخریم
هدایت شده از خط روایت
🚩✨﷽
〰〰〰〰〰
#مقاومت
برنامه ی هر سالمان در روز غدیر به انجام و اتمام رسید.
شب عید، با پختن حلیم سپری شد. صبحانه ی عید غدیر برای ندبه خوان ها.
شب، آتش دل مان با موشک های نشسته وسط تل آویو آرام گرفت.
انرژی شد برای بهتر نوکری کردن.
سحر غدیر کنار مردمی نشستیم که با قوت، مثل هر سال آمده بودند.
لای گریه های فِراق، بغض های فرو خورده را با خودشان باز کردیم.
یک دل خواندیم:
اللَّهُمَّ وَ أَقِمْ بِهِ الْحَقَّ وَ أَدْحِضْ بِهِ الْبَاطِلَ وَ أَدِلْ بِهِ أَوْلِیَاءَكَ وَ أَذْلِلْ بِهِ أَعْدَاءَكَ؛
✍ #نرجس_زنجانی
〰〰〰〰〰
#خط_روایت
#خط_خیبر
🔻روایتهای حماسی خود را برای ما ارسال کنید.
〰〰〰〰〰
@khatterevayat
وَقُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطَانًا نَصِيرًا
و بگو: پروردگارا! مرا (در هر كار) صادقانه وارد كن، و صادقانه خارج نما، و از سوي خود سلطان و ياوري براي من قرار ده.
🌱
ما رو هول دادن توی جنگ .
خدایا خودت کاری کن که سربلند از این جنگ بیرون بیاییم.
هممون: رزمنده ها و مسئولین و ما مردم عادی.
شرف خانه دیگر برایم جایی کنار دریاچه ارومیه نیست.
معنایش برایم عوض شده.
شرف خانه وطنم است و آدم های با شرفش.
#پیروز_باشی_وطنم
#با_شرف_باشیم
#صدای_حقیقت
#شجاع_باش
از بغل گوشمان، شهید آورده بودند.
شهدای حملات موشکی. پاسدارانی که پشت پدافند بودند.
یکی از شهدا بهمان نزدیک بود. با واسطه بهمان وصل می شد.
پسردایی زن برادرم.
قرار بود بعد ماه صفر برایش جشن عروسی بگیرند.
تسکین خانواده و همسرش، شهادت در راه خدا بود و آرزوی شهادتی که داشت.
بچه ها را آماده کردم و با هم رفتیم برای تشییع.
خیلی ها خانوادگی آمده بودند. مثل ما همراه بچه های قد و نیم قد.
از ته دل مرگ بر اسراییل گفتیم.
همه با نفرت. همه پر جوهر.
۱۴۰۴/۳/۲۶
#شهیدامیرحسین_حسنی_اقتدار
رضا با پیچ گوشتی پیچ های دوچرخه کوچکش را می چرخاند.
فاطمه نگاهم می کند. زیر چشمی رضا را هم می پاید. می پرسد: مامان رضا میفهمه جنگ شده.》
《نه بابا! فک نکنم》
رضا را نگاه می کند و با کمی خنده ی شیطنت آمیز تند می گوید: رضا جنگ شده! اسرائیل به ما حمله کرده!》
اخمو نگاهش می کنم. می خواهم یک فحش توام با فرهیختگی نثارش کنم.
رضا نگاهش را با طمانینه از دوچرخه رنگی پلاستیکی بلند می کند و کج با غیض مثل حاج قاسم، می گوید: غلط کرده!》
آنچنان محکم می گوید که از ادب کردن فاطمه منصرف می شوم.
۲۸ خرداد ۱۴۰۴
#سربازهای_کوچولو
از خواب پریدم، رفتم لب پنجره. شب ها، دیگر آرام مثل قبل نیست.
صداها خیلی زیادند. لب پنجره می ایستم و صدا ها را گوش می دهم. (ت ت ت ).
با مطالعه کانالها می دانم این پدافند هست.
قطع میشود. بعد صدای موتوری که از خیابان رد میشود می آید.
صدای عجیبی می شنوم.
مثل صدای پرواز هواپیما.
نمی دانم درست فکر می کنم یا نه.
یعنی درست می شنوم یا نه.
هواپیمای تصوارتم، انگار هوا را می شکافد و جلو می رود.
از صدا، این را می فهمم.
صدا مکیده میشود توی حیاط.
شاید به خاطر این که سطح حیاط پایین هست.
مثل یک چاله که صدا تویش گیر می اُفتد و به دیوارها می خورد تا نیست شود.
سه شب پیش هم صدا زیاد بود.
صدای آدم ها، که حرف می زدند. انگار ایست بازرسی بود. دستور ایست را چند بار شنیدم.
دیشب آقای رحیم پور با مردم در مورد آیات و روایت حرف می زد.
می گفت، (باید زد. حتی عقب دشمن رو هم زد. تا برگردن. و قدرت طرف مقابل براشون ثابت بشه و دیگه جرات نکنن بیان و حمله کنن)
به قلبم که تالاپ تالاپش بالا گرفته یاد آوری می کنم که باید صبوری کنیم تا برگردند، برگردند به عدم.
اذان که پخش می شود، خودم را از پنجره و صدا ها می کَنم.
می روم نماز و بعد چله ی زیارت عاشورا.
دعا می کنم، صبور باشیم. قوی باشیم و نتیجه جنگ پیروزی باشد.
۳۱خرداد۱۴۰۴
دیشب صداها باز آمدند.
کمی متفاوت تر. صدا سریع بود و بعد یک آن، بومی در دور دست. تمام.
لرزش را، نمی دانم حس شنیدن صدا ایجاد کرد یا نه! لرزیدم.
یک لحظه فکر کردم زلزله اس.
نگاه کردم به لامپ آویزان، که تکان می خورد یا نه!
بی تکان سر جایش بود.
چشمانم باز بود. بی حرکت با دهان خشک. فلج بودم انگار.
به زور، توی جا خودم را تکان دادم.
ذکر گفتم و با خدا حرف زدم. گلایه، التماس و پیشنهاد دادم. همه در مورد پیروزی هر چه زودتر. که ماجرا کش نیاید.
ختم به خیر شود.
کله زردک و بچه ی پررویش سکته کنند و همین شب به درک واصل شوند.
خواهرم باردار است. دلم برایش می تپد. دلم برای زن داداش حوریه هم که باردار است می تپد. برای همه.
بچه ها چند شب است دورم می خوابند. آنقدر نزدیک که مدام دست و پایشان توی صورتم هست.
خسته می خوابم و خسته پا میشوم.
نماز صبح را با کلی رخوت خواندم. دعای هر روز هم ضمیمه ی عبادتم.
به معنای کامل کلمه به کمرم زدم.
دوست نداشتم خبرها را نگاه کنم ولی نگاه کردم.
خبر برایم تکراری آمد انگار خبری سوخته اس.
خیلی وقت می دانستمش. ولی به رو نمی آوردمش.
کمی توی کانال ها دور دور کردم و بعد فکر کردم، کاری از دستم بر نمی آید.
پا شدم و رفتم سراغ ظرفشویی.
آشپزخانه را جمع کردم. ظرف های نشسته و بریز و بپاش بچه ها سر ساعت ۱۲ شب.
کاری که از من بر می آمد.
کلی کار مانده دارم.
ویرم گرفته لباس هایی را که به خاطر کمردرد، نصفه کاره رها کرده بودم، را بدوزم و تمام کنم.
خواهرم پیام می زند برویم خانه ی نوه ی عمویم.
کَل کَل نمی کنم. راحت می پذیرم.
وقت دیگر بود حوصله ی فیس فیس کردنش را نداشتم.
ولی الان می روم تا با هم باشیم.
باید بروم کتابخانه. کلی کتاب روی دستم است.
این چند روز خواندم و خواندم. آنقدر که سید، صدایش درآمد.
خط مقدم را خواندم و کلی کیف کردم.
طولانی بود و اول کتاب خیلی جذبم نکرد. بار سوم بود که کتاب را شروع می کردم.
حتما امروز باید کتابخانه بروم و الا جریمه می شوم. هزینه ی زیادی نیست ولی اُفت کلاس دارد.
معصومه شلوار مهمانی ندارد آن هم باید بخرم و الا توی مهمانی نوه عمو بی آبرو می شوم.
هرکس هم به رویم نیاورد مامان جانم می آورد.
کار دارم و وقت ندارم.
پی نوشت: به وقت زدن فردو و هسته ای ایران.
میراث دانشمندان شهیدمان، که هر روز زنده تر از دیروز می انگارمشان.
یک تیر ۱۴۰۴
#زندگی_کن
#مردمان_زمان_جنگ_چگونه_زیست_کردند
#نازیسته_ی_خوابهای_سورئال
#کرونا_وحشتناک_تر_بود_یا_رخ_به_رخ_شیطان
#دست_خدا_بالاتر_از_همه_ی_دست_ها_روی_سرمان
سرگردان می چرخم ببینم به غیر از زندگی روتین خودم در ایام جنگ، چه کاری از دستم بر می آید.
می نویسم.
روزهای جنگ را. شادی و غم ها مثل همیشه درهمند.
باز چشم و گوشم را تیز می کنم. دنبال چیزی هستم که بیشتر به این مسئله مربوطم کند.
دعا هم خدا را شکر، به اندازه ی قد و قامت روحم، جزء برنامه ی هر روزم است.
برنامه ی تلویزیونی،
مخاطبان را دعوت می کند در مورد جنگ پیام های خودشان را بفرستند.
پیامم را هر چند خام با هیجانات درونی می فرستم:
من هم سرباز وطنم، وقتی دست هایم را به سمت آسمان می گیرم و از ته جانم برای وطنم و سرباز های با غیرتش دعا می کنم.
بزنید و اسقاطیل را محو کنید، دست خدا بالاتر از همه ی دست ها پشت سرتان.》
حالا کانال رهبری پویش صدای ملت را راه انداخته.
می روم توی اتاق صدا ضبط می کنم. بچه ها گوش تیز می کنند.
《مامان چه کار می کنی؟》
《صوت پر میکنم برای رزمنده ها، ازشون تشکر کنم》
چشمانشان برق می زند. گوش تیز می کنند و صوتم را می شنوند. خوبیش این است مثل هر وقت دیگر ایراد نمی گیرند، که این چی بود گفتی و آبرومان را بردی.
پیام را می شنوند و ریز می خندند: الان یه عالم صوت براشون میاد اصلا صوتت رو نمی شنوند!》
می خندم و می گویم: خدا کنه اینقد زیاد بفرستن که فرصت شنیدن صوت من پیش نیاد. من کارم رو می کنم. تشکر برای این همه فدا کاری.》
معصومه کنارم می نشیند. مثلث توی صفحه را لمس می کند و با دقت توی صفحه خیره می شود:
بسم الله الرحمن الرحیم.
الله اکبر
این صدای ملت ایران است
الله اکبر
این جنگ به همه ی دنیا ثابت کرد فرزندان این خاک با اصالت هوشیارند و تا آخرین نفس جلوی متجاوز بی وطن می ایستند.
برادران سپاهی و ارتشی عزیز
ما ملت ایران در کنارتون هستیم.
همان لحظه هایی که موشک می خوره وسط قلب دشمن یا بلایی از آسمان رو به مدد الهی از سرمون دفع میکنید.
دست به دعا می بریم و برای سلامتی شما و عزیزانتون دعا می کنیم.
و از خدا توفیق روز افزون براتون طلب می کنیم.
درد وبلاتون بخوره تو سر اسراییل کودک کش غاصب .》
#مقاومت
با تکههای پیکرمان،
با گیسوان دخترمان
میخواستید چهکار کنید؟!
ما زندهایم؛ مثل امید
این چند روزه را بروید
بر کشتن افتخار کنید
شیپور ِجنگ را زده و
یکباره صلح میطلبید
ابلیسزادگان ِ پلید!
ای بدترین ِاهل ِزمین!
با ما رسیدگان به یقین
پس مایلید قمار کنید؟!
مردم علاج در وطن است!
دنیا فقط لب و دهن است
این جنگ جنگ تن به تن است
آزادگان ِکل ِجهان!
فکری برای تربیت ِ
اقوام ِبردهدار کنید
این ظلمهای بیحدشان
افکار تیره و بدشان
آژیرهای ممتدشان
سوراخهای گنبدشان
این موشهای شبزده را
ای گربهها شکار کنید
کودککشانِ ورطهی نیست!
بزدلتر از شما چه کسیست؟
ما در مسیر ِ آمدنیم
جرثومگان ِ ظلم و ستم
وقت است تا به همت هم
از خانهها فرار کنید
صحبت نه از زیاد و کم است
شمشیر خشم ما دو دم است
یک ضربه نیز مغتنم است
این تیغ، تیغ روز ِجزاست
کعبه ورای فهم شماست!
سجده به ذوالفقار کنید
مردم خدا مراقب ماست!
جز خیر ِما ندید و نخواست
آری خدا که در همهجاست
از شر ِدشمنان چه هراس؟!
تنها حساب بر نظر و
الطاف کردگار کنید
خائن همیشه بوده و هست
این دستپخت ِ اجنبی است
نفرین به این جماعت ِپست
وقتی غبار فتنه نشست،
رحمی مباد بر ستم ِ
مزدور ِجیرهخوار کنید
_______________________
بماند اینجا به یادگار 🌱
برای کسی که خواندن را بیشتر از شنیدن دوست دارد.
#محسن_چاووشی_علاج
هر چقدر در مورد طینت پستشان حرف زدیم دلمان آرام نگرفت.
تلویزیون تا تصویر منفور زردک و حمال هایش را نشان داد، مامان دمپایی روفرشی را از پایش کَند.
توی هوا، رو به تلویزیون چرخاند.
حرفهای بوق داری نثار فرد مورد نظر کرد.
دمپایی را از دستش گرفتم تا خدای ناکرده ال سی دی گورخیده را مورد تهاجم قرار ندهد.
می خواستم آرامش کنم؛
که درست است این بی شعور کثافت نمی فهمد ولی در شان شما نیست که این پست تر از خرِ گاو را فحش دهید.
البته دور از جان این دو حیوان زحمتکش.
یک لحظه سبک بالی خاصی را حس کردم.
جلوی مامان را نگرفتم و خودم هم همراهیش کردم.
#ایرانی_نیستی_اگر_فحش_نداده_باشی_به_این_خناس_ها
#بعضی_جاها_فقط_فحش_جواب_ه