《شرف خانه》🇮🇷
دم در که می رسیم تازه یادم می آید تشکچه ی طبی را نیاوردم.
همه می روند داخل، تا سر سفره ی صبحانه بنشینند.
نذر قدیمی و چندین ساله ی خاله جانِ خدابیامرز.
دم در منتظر می مانم تا بچه ها برگردند خانه و تشکچه را بیاورند.
این چند وقت، از فیزیوتراپی و آب درمانی بیشتر رویم اثر داشته است؛
تا آنجا که بین مان الفتی برقرار شده و فراق بین مان میسر نیست.
تشکچه را که بچه ها می آورند احساس دین می کنم بهشان.
قربان صدقه شان می روم و فکر می کنم در مقابل این فداکاری هر کاری کنم کم است.
بعد داخل می روم و با شادی تشکچه را می اندازم کنار سفره و با آسودگی رویش می نشینم.
خانم مُسنی کنارم می نشیند.
خوش صحبت و مهربان است.
شروع می کند به صحبت.
لثه هایش روی هم می لغزند. دستش را جلوی لب ها می گیرد تا قطرات آب دهانش به سمت من نپرد. حرف می زند. چانه و بینی بی واسطه همدیگر را از نزدیک زیارت می کنند.
تعریف می کند تا رسیده دم در، یادش آمده دندان های مصنوعی را جا گذاشته؛ توی لیوان آب نمک روی طاقچه .
بعد از کلی این پا و آن پا کردن جلوی در، دندان را بی خیال می شود.
از درد زانو و مچ حرف می زند.
می گوید، دخترهای خاله جان نسبت به ایشان علاقه دارند و فکر کرده غیبتش باعث نگرانی آن ها می شود.
پس حتمی یک نفر را می فرستادند دم در خانه اش.
آخر کار هم: زحمت برای آنها و خجالت برای خودش.
پس همانطور بی دندان می نشیند سر سفره.
بهش پیشنهاد می دهم لقمه های کوکه را با چای پایین بدهد.
با خودم فکر می کنم خودش این را بهتر می داند.
ولی خب برای معاشرت لازم است راه حل هم بدهم.
ادامه می دهد، یادم نیست که در را بسته ام یا نه؟
شاید گربه برود داخل و دست بیاندازد به دندان های مصنوعی.
نگرانی هایش زیاد است ولی همه را با خنده ای در پس زمینه ابراز می کند.
راه حلی ندارم.
لبخندش را با لبخند جواب می دهم و تصمیم می گیرم دلگرمش کنم. می گویم، گربه آنقدرها بیشعور نیست که به دندان مصنوعی طمع کند.
هر چند از گربه، بدتر از این ها را دیده ام.
لقمه ی کوکه پنیر را توی دهان می گذارم و به این
پیوست های لاجرم به تن
فکر می کنم:
تشکچه یا دندان مصنوعی
و یا های دیگر !
《شرف خانه》🇮🇷
از صبح تا نیمه ی شب، صدای عزا می آید.
صدای حسین حسین. صدای طبل و سنج.
دسته های عزا توی شهر توی کوچه و خیابان می گردند.
شهر کوچک است و صدای دسته ها درهم می شود.
تمام روز را با زیر صدای نوحه تا نصف شب سر می کنیم.
گاهی با نوحه خوابمان می برد.
روز تاسوعا
#به_افق_شرفخانه
«بِاَبی اَنتُم وَ اُمِّي» یا حسین.
تنها جایی که از پدر و مادرم مایه می گذارم در خانه ی شماست.
امروز عاشوراست.
حسین جان خیمه ی تو هنوز برپاست و من نمی دانم کجای این خیمه هستم.
خدا کند که بمانم.
خیلی ها پا در این خیمه گذاشتند ولی شب عاشورا به بهانه ای رفتند.
خوش به حال آنها که ماندند و در امامشان فنا شدند.
ای کاش در خیمه ی تو، زهیر باشم.
بی خودی مکدر باشم و شما بیایی و سر راهم بیاوری.
حُرّ باشم و خطا کنم ولی زود قبل از اینکه دیر شود، دشمن را رها کنم و بیایم پای خیمه ات.
حبیب باشم و موهایم سفید. لحظه ی آخر عمر خودم را به خیمه ات برسانم.
همان غلام باشم. سیاه، مثل شب. بی اصل و نسب. بگویی آزادی برو و من محکم بمانم. رجز بخوانم:
《اَمیری حُسینُ و نِعمَ الاَمیر
سُرُورُ فُؤادِ البَشیرِ النَّذیر》
محمد بن بشیر باشم و تو بیایی بگویی این پول، پسرت به دست کفار اسیر شده، برو آزادش کن و من بگویم: «اَکَلَتني السِباعَ حَیاً أن فارقتُک» گرگهای بیابان من را زنده زنده بدرند اگر تو را رها کنم. پسرم به فدایت، نمیروم.》
دو جوانی باشم که اسمشان در تاریخ نیست ولی کلامشان هست. آمدند رخصت میدان گرفتند. بعد از التماس اذن دادی. گریستند و وقتی پرسیدی برای چه گریه می کنید، جدم منتظر شماست، گفتند: ما یک جان داریم فدای تو میکنیم. ولی بعد از ما، تو که تنها هستی، ناموس تو که تنها است، چه کار کنیم. ما یک جان داریم که فدا میکنیم.》
تک تک اصحابت، رشک برانگیزند.
عاقبت به خیرهایی که گوهری داشتند و پس انداز کرده بودند برای آن روز.
لیاقت داشتند و خدا خریدار آن ها بود.
آقا جان!
جایی از خیمه تان را برای منِ گناهکارِ امیدوار کنار بگذارید.
《شرف خانه》🇮🇷
بعد از ظهر تاسوعا بود.
توی باغ زیر انداز انداختیم. بزرگترها، همه خواب بودند.
بچه های خودم و بچه های عمه و عمو شان را جمع کردم و نشستیم به شنیدن قصه ی کربلا.
این جا نوحه ها ترکی ست و بچه ها تسلط شان به زبان ترکی کم است.
بزرگ شده ی قم هستند و اینجا مهمان خانه ی پدربزرگ و مادر بزرگ.
فضای خوبی بود برای شنیدن یک قصه، یک روضه.
زیر درخت شابلون هایی که هنوز سرخ نشده بودند، دراز کشیده و نشسته، ساکت گوشدادیم.
محمد گفت: چرا قصه ی علی اصغر رو کامل نگفت؟
نگاه کردم به صورت معصوم نرگس و رضا. گفتم: دل بچه ها تاب شنیدن قصه ی علی اصغر را نداره. نویسنده، قصه رو برای بچه ها گفته."
زینب مثل بچه های دیگر دراز نکشید. نشسته با چهره ی غمگین گوش داد.
کوثر اشکهایش را با چادر زهرا، پاک کرد.
معصومه پرسید: مامان از این قصه ها بازم داری؟
پی نوشت: زنعمو و عمه هر دو شیرخوار دارند.
#روایت_خوب_برای_بچه_ها
#روایت_کربلا
اَره قِزاردان یا زردآلو سرخ کن.
قدیمی ها می گویند، زردآلو را ایشان سرخ می کنند.
تقارن حضورش اینجا، با رسیدن زردآلو یکیست.
این در حالیست که در همان روزها کِرم بچه هایش را به جان درخت ها می ریزد.
#زندگی_وسط_باغ
توی راه شرفخانه،
گاهی از پنجره ی ماشین چشمم می خورد به صورت متبسم آدم ها.
عقب نشسته بودم و نگاهشان را تعقیب می کردم. نگاهشان برایم عجیب می آمد.
خانم یا آقایی که به ماشین مان نگاه می کردند؛ بعد با آدم کناریشان صحبت می کردند و باز نگاه به ما.
یادم می رفت که سید، پرچم ایران را پشت ماشین زده؛ بعد که دوزاریم می افتاد، نگاه ها برایم معنا پیدا می کرد.
چند روزی از آتش بس می گذشت که راه افتادیم.
هنوز پرچم، پشت ماشین سوار است و هر جا می رویم تبسمی نیز، بر لبی سوار.
#در_روح_و_جان_من_میمانی_ای_وطن
نَنَه جانی،
بُخور، این چاق نمی کنه،
تازه یه ذرّه،
لاغرم می کنه!
(ننهِ اقدسِ پسرخاله)
#مادربزرگ_ها_فرشته_اند