eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
《شرف خانه》🇮🇷
بعد از ظهر تاسوعا بود. توی باغ زیر انداز انداختیم. بزرگترها، همه خواب بودند. بچه های خودم و بچه های عمه و عمو شان را جمع کردم و نشستیم به شنیدن قصه ی کربلا. این جا نوحه ها ترکی ست و بچه ها تسلط شان به زبان ترکی کم است. بزرگ شده ی قم هستند و اینجا مهمان خانه ی پدربزرگ و مادر بزرگ. فضای خوبی بود برای شنیدن یک قصه، یک روضه. زیر درخت شابلون هایی که هنوز سرخ نشده بودند، دراز کشیده و نشسته، ساکت گوش‌دادیم. محمد گفت: چرا قصه ی علی اصغر رو کامل نگفت؟ نگاه کردم به صورت معصوم نرگس و رضا. گفتم: دل بچه ها تاب شنیدن قصه ی علی اصغر را نداره. نویسنده، قصه رو برای بچه ها گفته." زینب مثل بچه های دیگر دراز نکشید. نشسته با چهره ی غمگین گوش داد. کوثر اشکهایش را با چادر زهرا، پاک کرد. معصومه پرسید: مامان از این قصه ها بازم داری؟ پی نوشت: زنعمو و عمه هر دو شیرخوار دارند.
زن، پسر کوچولوی مو بور را آورده می گوید: یک ذره کنار برید، پتو رو بزنم کنار باباشو ببینه! پتو را کنار می زند و به پسرک می گوید: بابا رو صدا بزن!
اَره قِزاردان یا زردآلو سرخ کن. قدیمی ها می گویند، زردآلو را ایشان سرخ می کنند. تقارن حضورش اینجا، با رسیدن زردآلو یکیست. این در حالیست که در همان روزها کِرم بچه هایش را به جان درخت ها می ریزد.
توی راه شرفخانه، گاهی از پنجره ی ماشین چشمم می خورد به صورت متبسم آدم ها. عقب نشسته بودم و نگاهشان را تعقیب می کردم. نگاهشان برایم عجیب می آمد. خانم یا آقایی که به ماشین مان نگاه می کردند؛ بعد با آدم کناریشان صحبت می کردند و باز نگاه به ما. یادم می رفت که سید، پرچم ایران را پشت ماشین زده؛ بعد که دوزاریم می افتاد، نگاه ها برایم معنا پیدا می کرد. چند روزی از آتش بس می گذشت که راه افتادیم. هنوز پرچم، پشت ماشین سوار است و هر جا می رویم تبسمی نیز، بر لبی سوار.
با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج
نَنَه جانی، بُخور، این چاق نمی کنه، تازه یه ذرّه، لاغرم می کنه! (ننهِ اقدسِ پسرخاله)
نهج البلاغه - خطبه ٦٢ (لمّا خُوِّف من الْغيلة): وَ إِنَّ عَلَيَّ مِنَ اللَّهِ جُنَّةً حَصِينَةً فَإِذَا جَاءَ يَوْمِي انْفَرَجَتْ عَنِّي وَ أَسْلَمَتْنِي فَحِينَئِذٍ لَا يَطِيشُ السَّهْمُ وَ لَا يَبْرَأُ الْكَلْمُ . مرا پوششى استوار است كه از جانب كردگار است. چون عمرم سر آيد از هم گشايد و مرا تسليم مرگ نمايد. آن گاه، نه تير روى برتابد و نه زخم بهبود يابد. 🌱
زمین شور و زمان شور و هوا شور. شورش رو در آوُرده!
بعد از چیدن آلوچه: فک کنم ده سانت بلندتر شدم!
اسمش راگذاشتم خرچنگ خاکی. درست یک ساعت زیر درخت آلوچه با چند تا سنگ بازی می کرد. گوشتی و تو پُر بود. شاید غذای پرنده ای و یا حتی گربه ای شده باشد. داشتیم رفیق می شدیم. مدام سر راهم سبز می شد. حس می کردم مثل یک بچه اس. سنگ را می غلتاند جلو و دوباره برمی گرداند. آرام حرکت می کرد. با سنگ کُشتی می گرفت. یکی دوبار با خودکار تکانش دادم. دوباره برگشت سرجای اولش. چند باری به پایم نزدیک شد. هولش دادم عقب. فکر کردم می تواند پِت خانگی ام باشد! پی نوشت: چه کارش کنم حسم بود دیگه🙄 بعدش هم شما دوست عزیز از روی ظاهر قضاوت نکنید. زیر اون پوست سخت یه بچه نشسته، که من دیدمش.
هدایت شده از دختر دریا
فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ @dokhtar_e_daryaa