باغ آقاجان آنقدر بزرگ نیست که کارگر بگیرد و آن قدر کوچک نیست که کارش کم باشد.
همه کمک می کنیم. مردها بیشتر از ما زن ها و بچه ها.
تا آلرژی و آفتاب کیش و ماتمان نکردند در خدمت درخت ها هستیم. کمکشان می کنیم تا مثل زن باردار، وضع حمل کنند و سبک شوند.
ناهار، چای و شربت هم که باید برسد دست میوه چین ها و این کاریست در تخصص ما زن ها.
حرص چیدن شاخه های بالایی تا آخر کار ول مان نمی کند.
امسال که کمرم اذیت می کرد تفریحی چیدم. سماجت نکردم برای چیدن شاخه های اوج گرفته.
از پریدن روی چهار پایه و نردبان، چشم پوشیدم. روی تنه ی درخت هم نرفتم.
خدا می داند چقدر این کارها برای روحیه ام خوب بود.
تا آخر کار آلوچه ی نوک درخت برایم زبان درازی کرد؛
و من با کظم حرص، جوابش را ندادم.
هدایت شده از روزهای مادرانه
هنوز
هر روز
سوره فتح / دعای توسل / دعای ۱۴ صحیفه سجادیه
میخونی دیگه...؟ 😊
#روزهای_مادرانه
حرفهای ما هنوز ناتمام ....تا نگاه میکنی: وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی
لحظهی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی .....ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!
#به_خانه_برمیگردیم
#به_چشم_به_هم_زدنی_گذشت
#خوب_بمونید_تامن_برگردم
همسایه سایه ات به سرم مستدام باد
لطفت همیشه زخم مرا التیام داد
وقتی انیس لحظه تنهایی ام تویی
تنها دلیل اینکه من اینجایی ام تویی
در این حریم، سینه زدن چیز دیگریست
خونین تر است ماه محرم کنار تو
#تمام_حرف_من
قبل از سفر، همه جا را رفت و روب کرده بودم.
خاک خودش را از درز پنجره چپانده تو و پهن شده روی طاقچه. دستمال را هر جا می کشم، یک تکاندن حسابی می طلبد.
از حیاط خط نارنجی متحرکی کش آمده تا آشپزخانه. مورچه های ریز دور تند از زیر در آهنی حیاط، تپه های هال و پذیرایی را در نوردیده و قله ی آشپزخانه را فتح کرده اند.
شاید برای ذرات میکروسکوپی که از دست جاروبرقی قسر در رفته اند، جشن گرفته اند. دوازده روز نبودیم و نمی دانم این چه جشنی ست که هنوز پابرجاست.
هر جا را نگاه می کنم یک مورچه سرگردان جدا افتاده از قافله، می بینم.
تا یک جا سکون می گیرم، یک جای تنم مور مور می شود و با یک بررسی، مورچه ی ریزی شاخک هایش را برایم می جنباند.
بعضی هاشان کله ی درشتی دارند. حسابی هم پر رنگ اند. آرواره های درشت و جان داری دارند. مناسب کَندن پوست مان.
مورچه های کله ریز هم تک و توک توی دهانشان چیزکی دارند. از نزدیک نگاه می کنم. نمی فهمم چی توی دهانشان است.
مسیر راه هم پر از چیزهایی ریزیست که وسط راه از حملشان پشیمان شدند.
خودشان هم بلا تکلیف اند.
حیاط سرسبز و آن همه نعمت را ول کردند و آمدند خانه.
انگار اینجا بوی کباب شنیده اند.
ای کاش می شد ازشان بپرسم، چی اینجا دیدید یورش آوردید.
مثلا یکی شان زبان باز کند و عرق ریزان بگوید: گرمه، گرمه، گرم، می فهمی !》
یا یکی دیگر سرفه ای بزند و بگوید: غبار و خاکه ، دیگه نمیشه نفس کشید! 》
به غیر این دو پاسخ، منطقی برای کوچ شان از باغچه به خانه نمی بینم!
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موشک زده بودیم و دخترکِ توی تصوراتم، با موهای ژولیده ایستاده بود روی آوارها و از ته جانش، پی در پی می گفت:
خدایا موشک هایشان را به هدف برسان.》
با تمام غمی که داشتم صدایش حال دلم را خوب کرده بود. شده بودیم قهرمان هایی که ظلم را در هم می کوفتند.
انگار صدای محزونش توام با امید موج بر می داشت و موشک ها را هُل می داد جلو، تا بتازند و از موانع بگذرند.
مرهم جگرشان شده بودیم.
مرهمی کوچک برای این پیکر پر زخم.
دخترک محبوب من، نمی دانم حالا در این قحطی انسانیت در چه احوال است!
صدایش توی ذهنم می پیچد و دلم برایش شور می زند.
امروز چرا برق نرفت؟
شاید رفت، وقتی خونه ی زهرا بودم.
یعنی تو همون سه ساعت بعد از ظهر! ولی صبح باید می رفت.
شاید شیفت عوض شده!
از کجا بفهمم؟
نکنه نرفته، الان بره!
شاید رفته، حواسم نبوده!
آخه مگه میشه؟ نوچ نرفته!
چرا نرفته؟
شاید چون پریروز ده ساعت برق نداشتیم، خواستن جبران کنن!
هنوز وقت هست که برق بره!
چرا روزهای جنگ برقا نمی رفت؟
کیک بپزم؟ نه شاید وسطش رفت، کیک خمیر شد.
اَهههه🥺
#برق_گرفتگی
الان یک ساعت است که برق نداریم.
بابا برقی، با ترفند غافلگیری کلید را بالا و پایین می زند.
یک روز صبح، یک روز ظهر، یک روز عصر، گاهی شب.
یک شبی هم از ساعت هشت تا یازده شب، نوه ی نو پایش از صندلی بالا رفته بود و با کلید (وصل و قطع) برق بازی می کرد. مغز بادام است دیگر!
تا صلوات را حواله ی عرش می کردیم و یا علی می گفتیم برویم پی کاری، همه جا از نو ظلمات می شد.
آنقدر تکرار شد که ترسیدم کولر سکته کند. خاموشش کردم و تصمیم گرفتم بچه ها را که داشتند توی تاریکی و گرما همدیگر را خفه می کردند بفرستم بخوابند، تا بر اثر تنگی و گشادی پی در پی مردمک و ایضا خفه کردن یکدیگر، کار بیخ پیدا نکند.
چند روز قبل هم قطع کرده بود، رفته بود چای و ناهار. دقیقا موقعه ی خواب شبانگاهی که خوابش نمی برد و پهلو به پهلو می شد، یادش افتاده بود منطقه ی ما هنوز قطع است.
این چند روز به عذابهای جهنمی نامنظم و غافلگیر کننده فکر می کنم.
#مایع_مذاب_یهویی
#خاموشی_مطلق_به_مدت_هزارسال
زیر تمام حرف های نگفته ام پنهانش کردم.
گاهی کتابی را خواندم تا پهن شود رویش، تا از گَل و گوشه ی پستوی ذهنم بیرون نزند.
برای سیسمونی خواهرم، سرهمی سَر انداختم.
میل را لای دستان خیس عرق می گیرم و می بافم.
هر چه زمستان جان می دهد برای بافتن، تابستان وسط مرداد، سِتم است.
برای خودم کار تراشیدم و زمزمه ها را به نشنیدن گرفتم. چشمم را،گوشم را، بستم.
ولی آخرش توی روضه ها بغضم ترکید. از آن ترکیدن ها که دلت می خواهد ولت کنند، زانوهایت را بغل کنی، صورتت را فرو کنی توی زانوهات و ساعتی برای خودت بگریی.
از لای پرونده های انباشته ی مغزم، درست ته کشو، زده بود بیرون و پهن شده بود جلوی نگاه خیره ام: امسال، اربعین باید بنشینم خانه و با خاطرات، سَر کنم.
مرور کنم که چه موکب هایی رفتم و چه آدمهایی را دیدم.
یادم بیفتد که جلوی حرم، دلم می خواست عصای حضرت موسی را داشتم و سیل جمعیت را باز می کردم تا خودمان، بچه ها، مامان را برسانم به امام.
امامی که همه جا با ما بود.
دلم غنج برود، برای گم شدن های پی در پی و هراسان گشتن هایم.
بفهمم اربعین باید توی مشایه باشی، با خانواده باشی و پرچم《 لبیک یا حسین》 را برسانی حرم و سیراب نشده، برگردی تا به چشم امامت بیایی.
و چقدر قشنگ بود لمس نگاه امام.
زیر سایه شان بودیم و هر لحظه زمزمه ای داشتیم.
با سری بلند برمی گشتیم به کاشانه مان.
روح مان توی مسیر قد کشیده بود و دیگر آن آدم های لوس قبل نبودیم.
سالمان را می ساختیم با نوری که بر قلب مان تابیده بود.
خودم را تسکین می دهم به این که گاهی فراق خوبست، تا بی تاب شوی.
بیشتر بسوزی و ثانیه ها را بشماری برای اربعینی که با پاهای تاول زده عمود های مشایه را طی کنی تا برسی به چای عراقی.
غمش را، دوست دارم.