eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موشک زده بودیم و دخترکِ توی تصوراتم، با موهای ژولیده ایستاده بود روی آوارها و از ته جانش، پی در پی می گفت: خدایا موشک هایشان را به هدف برسان.》 با تمام غمی که داشتم صدایش حال دلم را خوب کرده بود. شده بودیم قهرمان هایی که ظلم را در هم می کوفتند. انگار صدای محزونش توام با امید موج بر می داشت و موشک ها را هُل می داد جلو، تا بتازند و از موانع بگذرند. مرهم جگرشان شده بودیم. مرهمی کوچک برای این پیکر پر زخم. دخترک محبوب من، نمی دانم حالا در این قحطی انسانیت در چه احوال است! صدایش توی ذهنم می پیچد و دلم برایش شور می زند.
امروز چرا برق نرفت؟ شاید رفت، وقتی خونه ی زهرا بودم. یعنی تو همون سه ساعت بعد از ظهر! ولی صبح باید می رفت. شاید شیفت عوض شده! از کجا بفهمم؟ نکنه نرفته، الان بره! شاید رفته، حواسم نبوده! آخه مگه میشه؟ نوچ نرفته! چرا نرفته؟ شاید چون پریروز ده ساعت برق نداشتیم، خواستن جبران کنن! هنوز وقت هست که برق بره! چرا روزهای جنگ برقا نمی رفت؟ کیک بپزم؟ نه شاید وسطش رفت، کیک خمیر شد. اَهههه🥺
الان یک ساعت است که برق نداریم. بابا برقی، با ترفند غافلگیری کلید را بالا و پایین می زند. یک روز صبح، یک روز ظهر، یک روز عصر، گا‌هی شب. یک شبی هم از ساعت هشت تا یازده شب، نوه ی نو پایش از صندلی بالا رفته بود و با کلید (وصل و قطع) برق بازی می کرد. مغز بادام است دیگر! تا صلوات را حواله ی عرش می کردیم و یا علی می گفتیم برویم پی کاری، همه جا از نو ظلمات می شد. آنقدر تکرار شد که ترسیدم کولر سکته کند. خاموشش کردم و تصمیم گرفتم بچه ها را که داشتند توی تاریکی و گرما همدیگر را خفه می کردند بفرستم بخوابند، تا بر اثر تنگی و گشادی پی در پی مردمک و ایضا خفه کردن یکدیگر، کار بیخ پیدا نکند. چند روز قبل هم قطع کرده بود، رفته بود چای و ناهار. دقیقا موقعه ی خواب شبانگاهی که خوابش نمی برد و پهلو به پهلو می شد، یادش افتاده بود منطقه ی ما هنوز قطع است. این چند روز به عذاب‌های جهنمی نامنظم و غافلگیر کننده فکر می کنم.
زمان: حجم: 794.1K
اَشکای روضه آبرمونه 🖤
زیر تمام حرف های نگفته ام پنهانش کردم. گاهی کتابی را خواندم تا پهن شود رویش، تا از گَل و گوشه ی پستوی ذهنم بیرون نزند. برای سیسمونی خواهرم، سرهمی سَر انداختم. میل را لای دستان خیس عرق می گیرم و می بافم. هر چه زمستان جان می دهد برای بافتن، تابستان وسط مرداد، سِتم است. برای خودم کار تراشیدم و زمزمه ها را به نشنیدن گرفتم. چشمم را،گوشم را، بستم. ولی آخرش توی روضه ها بغضم ترکید. از آن ترکیدن ها که دلت می خواهد ولت کنند، زانوهایت را بغل کنی، صورتت را فرو کنی توی زانوهات و ساعتی برای خودت بگریی. از لای پرونده های انباشته ی مغزم، درست ته کشو، زده بود بیرون و پهن شده بود جلوی نگاه خیره ام: امسال، اربعین باید بنشینم خانه و با خاطرات، سَر کنم. مرور کنم که چه موکب هایی رفتم و چه آدمهایی را دیدم. یادم بیفتد که جلوی حرم، دلم می خواست عصای حضرت موسی را داشتم و سیل جمعیت را باز می کردم تا خودمان، بچه ها، مامان را برسانم به امام. امامی که همه جا با ما بود. دلم غنج برود، برای گم شدن های پی در پی و هراسان گشتن هایم. بفهمم اربعین باید توی مشایه باشی، با خانواده باشی و پرچم《 لبیک یا حسین》 را برسانی حرم و سیراب نشده، برگردی تا به چشم امامت بیایی. و چقدر قشنگ بود لمس نگاه امام. زیر سایه شان بودیم و هر لحظه زمزمه ای داشتیم. با سری بلند برمی گشتیم به کاشانه مان. روح مان توی مسیر قد کشیده بود و دیگر آن آدم های لوس قبل نبودیم. سالمان را می ساختیم با نوری که بر قلب مان تابیده بود. خودم را تسکین می دهم به این که گاهی فراق خوبست، تا بی تاب شوی. بیشتر بسوزی و ثانیه ها را بشماری برای اربعینی که با پاهای تاول زده عمود های مشایه را طی کنی تا برسی به چای عراقی. غمش را، دوست دارم.
محمد معماریان شانزده سال و محمد باقر علیخانی هفده سال. محمد مرا کشانده اینجا و محمد باقر انگار می گوید، مرا ببین! توی عکس شان نگاه می کنم. بالعکس صورت ها، نگاه سن و سال داری دارند. با محمد بیشتر از محمد باقر حرف دارم. حرفهایم را می زنم و به صورت محمد باقر، به چشمان گیرایش نگاه می کنم. از محمد باقر هیچی نمی دانم و از محمد! تا آن آب معجزه گرش به دستم رسیده. "تنها گریه کن" را خوانده ام و برای تنهایی مادرش، چشمانم بی وقفه باریده. انگار خیلی وقتس که می شناسمش. هر بار جایش را گم می کنم و محمد خودش صدایم می زند. سعی نمی کنم جایش را به ذهن بسپارم. دوست دارم لای قبرها بچرخم و دستی نامرئی مرا بگیرد و برساند بالای سرش. داستان محمد را می‌دانم. اما داستان محمد باقر با آن چشم ها را نه. ای کاش از چشم ها می شد خواند!
حرفها و فکرهایی که آدم رو شهروند درجه دو می کنه!
حسین جان تو به یاد من هستی و این یعنی جای من بین زائرات خالیه!
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این الان خود من هستم. خودِ خود من. تشکها را ریختم و لای کلی پشم دارم دست و پا می زنم. به زمین و زمان چپ چپ نگاه می کنم و سر هر چیزی با بچه ها دعوا میگیرم. اصلا چرا اینقدر رختخواب ها زیادند و چرا من پذیرفتم توی جهیزیه ام پشم باشد؟ مقصر کیست؟ یکی باید باشد که همه چیز را روی سرش خراب کنم. و غرهایی نثارش تا این تن خسته آرام بگیرد. بچه ها هم که قربانشان بروم از هر چه پاک کردنی است فراریند و علاقه ندارند و حوصله شان سر می رود. بزرگ مرد خانه را هم که جاده ها بیشتر از من زیارتشان می کنند. من می مانم و پشم های شیری رنگ و قهوه ای رنگ. گوسفندهایی که همه شان الان توی یونجه زار بهشتند و پشم شان لای انگشت های من. فکر لحاف دوزی را هم کردم ولی ترسیدم پشم های مرغوب را خراب کنند و من بمانم و حسرت. هر چند زمستان، وقتی روی تشک می خوابم و لحاف را روی سرم می کشم آنقدر کیف می دهد که به خودم میگویم فقط پشم. فراموش می کنم که هر سال باید بسپارمشان به تشت و لگدمال، بعد هم نرم کننده. تازه بعدش هم که آبشان رفت بتکانمشان تا زلفهای به هم گره خورده شان باز شوند. یکی دو روز هم بازشان کنم تا بشوند مثل پَر که نمی شوند مثل پَر و بعد بنشینند توی تشک. این فرایند را از مادر همسرم آموختم. زن تبریزی که تشک های مرا پسند نخواهد کرد و راستش باید از چشمانش پنهان کنم. از اول هم باهاشان سر دلمه های بند انگشتی و هویج های خلالی و پشم آخ پشم، پشم نرم باز شده ی مثل پَر اختلاف داشتم. آخر چندتا گره بماند لای موهای گوسفند چه می شود؟
سریعاً از اتاق های پژواک خارج شوید! اتاقهایی که به مدت مدیدی در آن لمیده اید و کمی تا قسمتی دچار عارضه ی" خود گویی و خود خندی عجب فرد هنرمندی" گشته اید! این را آقای ساکی، طنز پرداز گفت. نه با این کلمات! ولی با همین مضمون. حالا اتاق پژواک چه جور جایی ست؟ اتاق هایی که فضای چسبناکی دارند و هر کدامشان حاوی یک آدم ربای قوی هستند. آدم ربای بنفش، افکار بنفش را جذب می کند و قرمز هم افکار قرمز را. همین طور هر رنگی همان رنگ را جذب می کند. فضا بسیار مطلوب و اعتیاد آور است. وقتی پایت را درونش می گذاری و شروع می کنی به صحبت، همه ی آدم های توی اتاق همدلانه و با لبخند پت وپهنی تاییدت می کنند. حسی لذت بخش درون رگ ها جریان می گیرد. دوست داری همان جا بمانی و حتی اگر شد در را قفل کنی و کلید را یک جای "پیدا نشو" بیندازی. یک فضای کوچک و بدون اصطکاک در عین حال حیله گر. آدم های کم حوصله و اندکی ترسو و بسیار لجباز توی این اتاق ها پناه می گیرند. احوالشان را می دانم چون خودم از همین جرگه بودم. جان پناهی ست برای صدمه ندیدن از افکاری که با ذائقه ی ما در تضادند. و اما، اگر کمی شجاعت به خرج بدهیم و پیگیر فهم بهتری از جهان اطرافمان باشیم، باید آرام دستگیره را به پایین هل بدهیم و شست پا را از اتاق بیرون بگذاریم تا کم کم با هوای بیرون اخت شویم و دنیا را چهار بعدی ببینیم. کهکشان رنگارنگی از قهوه ای سوخته و سبز یاقوتی و بسیار رنگ دیگر . در عین حال آدم رباهای اتاق های پژواک مداوم، با قدرت در کارند تا تو را با رنگ جدیدت ببلعند! پی نوشت: جمع مان به اینکه آقای ساکی هم در اتاق پژواکی اسیرند هم اتفاق نظر داشتند:)
قال مولانا الامام المهدی (عجّل‌الله‌فرجه‌الشریف): «وَلَوْ اَنَّ اشْیاعَنا ـ وَفَّقَهُمُ اللّهُ لِطاعَتِهِ ـ عَلَی اجْتِماع مِنَ الْقُلُوبِ فِی الْوَفاءِ بِالْعَهْدِ عَلَیْهِمْ لَما تَاَخَّرَ عَنْهُمُ الْیُمْنَ بِلِقائِنا، وَلَتَعَجَّلَتْ لَهُمُ السَّعادَةُ بِمُشاهَدَتِنا عَلی حَقِّ الْمَعْرِفَةِ وَصِدْقِها مِنْهُمْ بِنا، فَما یَحْبِسُنا عَنْهُمْ اِلاّ ما یَتَّصِلُ بِنا مِمّا نَکْرَهُهُ وَلا نُؤْثِرُهُ مِنْهُمْ؛ اگر شیعیان ما (که خداوند توفیق طاعتشان دهد) در راه ایفای پیمانی که بر دوش دارند، هم‌دل می‌شدند، میمنت ملاقات ما از ایشان به تاخیر نمی‌افتاد، و سعادت دیدار ما زودتر نصیب آنان می‌گشت، دیداری بر مبنای شناختی راستین و صداقتی از آنان نسبت به ما؛ علّت مخفی شدن ما از آنان چیزی نیست جز آن چه از کردار آنان به ما می‌رسد و ما توقع انجام این کارها را از آنان نداریم.»