eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
30 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
معلوم نیست چه خبرشان است! صدایشان طوری ست انگار روباهی راسویی افتاده به جانشان و دارد پرهاشان را می کَند. بال بال می زنند و می پرند روی در و دیوار. صدای جیغشان گلو را می دراند و گوش ما را هم. می خورند به تشت فلزی غذاشان و صدای تشت را هم به صدای خودشان اضافه می کنند. نصف شب، سحرگاه و صبح صداشان می پیچد توی کل شرفخانه. خواب و استراحت را کوفت مان می کنند. حالا هم تخم مرغی بیشتر شبیه به تخم کفتر تحویلمان داده اند. نصیحتشان کردم که عوض (های و هوی) دل به کار بدهند. بّر و بّر نگاهم کردند. از صبح تا شام هم چند نفر اسیرند تا نان و خوردنی بریزند حلقشان. خاله جان دیروز برایشان آش آورده بود. آشی مملو از خوردنی های قوت زا، پر از سبزی های معطر. مامان هم گاهی یتیمچه و غذاهای پر رب و روغن تقدیم شان می کند. آقاجان امروز از سر و صدایشان کفری شد. با اخم از روی چهارپایه پایین آمد و چیدن انگورها را رها کرد. قرار شد نگاهی بیاندازد و فتنه گر یا همان لیدر را پیدا کند. همانی که صدایش بلندتر از همه اس. پایش را با بندی سرخ رنگ ببندد تا بعدا بسپریمش به تیزی خنجر. قبل از رفتن آقا جان از پشت دیوار نهیبشان دادم که سکوت! قرار است یکی تان آخرین جیغ هایش را بکشد! ولی آنقدر های و هوی کردند که صدای منجی را نشنیدند!
دست های مامان❤️ روی دست های مامان، درست روی استخوان‌های برجسته به وقت مشت شدن دست، پینه است. روی دو دست. مامان به ندرت دستش را باز می کند. همیشه دستانش مشت است. مشت برای اینکه هیچ وقت کف دست و نوک انگشتانش به جایی برخورد نکند. همیشه به جای اینکه کف دستانش را روی زمین بگذارد و بلند شود، مشت هایش را ستون زمین می کند و بلند می شود. دست هایی که کمی هم ورم دارد. دستهایی که همه ی فصل ها تا آرنج لخت است تا راحت تر زیر شیر آب، بالا و پایین برود. از کی؟ یادم نیست! حتی توی خواب هم دستانش جمع است. بیشتر وقت ها پای ظرفشویی ست. صدای آب بلند می شود قطع می شود و این اتفاق چند بار تکرار می شود. گاهی حوصله ی خشک کردن دست هایش را ندارد. می ایستد، دست ها رو به بالا و قطرات آب یکی پس از دیگری رو به پایین سُر می خورند. بدو ورود به خانه ی پدری، پدرم دستم را محکم فشار می دهد و مامان با کراهت دست دراز شده ام را می گیرد. سردی توی دستانش تنم را می لرزاند. هیچ وقت سماجت نمی کنم که بغلش کنم یا دستانش را بگیرم. خودش باید این کار را بکند. باید بسنجد و بعد تصمیم بگیرد. یک بار، جایی درباره ی بیماری مامان تحقیق می کردم نوشته بود گاهی، رنج آدم ها فشار زیادی را بر آن ها تحمیل می کند. مغز برای آسیب کمتر دستور به کاری تکرار شونده می دهد تا کمتر درگیر یاد آوری آنچه بر آن ها گذشته، شود. به نظرم برای مامان این حرف صادق است. مامان مدام توی گذشته است، مگر وقتی که می خواهد چیزی را طوری بشوید که اثری از کثیفی در آن نباشد. پاک پاک شود و اکثر مواقع نمی شود که نمی شود!
درختی که فکر می کردیم مرده از لای برگهای سوخته، شکوفه زده و برگهای سبز رو کرده. هر چند این شکوفه دیگه میوه نمی شه، ولی این درخت تمام تلاشش رو برای زندگی کرده. چه خوب شد که از جا نکندیمش و بهش فرصت دادیم!
《شرف خانه》🇮🇷
درختی که فکر می کردیم مرده از لای برگهای سوخته، شکوفه زده و برگهای سبز رو کرده. هر چند این شکوفه دیگ
دیشب، باد مثل یک غول بد قواره افتاده بود توی باغ. درخت ها را بهم می کوبید و برگهاشان را توی هوا فوت می کرد. عربده می کشید و سینه می کوفت. دو سه خوشه ی انگور روی شاخه ی مو تاب می خوردند و دانه می انداختند. لباس ها از روی طناب فرار می‌کردند. بچه ها می دویدند و توی هوا تک تکشان را می قاپیدند. به خانه پناه بردیم و درها را بستیم. از پنجره قطرات سرد باران می پاشید روی صورت مان. غول سرک می کشید توی خانه و محکم" ها "می کرد. پنجره ها را با فشار بستیم. باغ آرام تابستانی مان ناگهان به تسخیر پاییز در آمده بود. پاییز با هیاهو، با قلدری خودش را توی باغ جا می کرد. لباس هایمان را دو تا کردیم و پتو پیچ شدیم. تمام شب سرما بود و رجزهای باد. تمام شب به شکوفه ی تازه باز شده فکر کردم. فاتحه اش را خواندم. اما صبح وقتی پا روی برگ های سوخته گذاشتم و تا دم درخت رفتم، دیدم شکوفه محکم سرجایش نشسته!
رفتیم شهر خامنه. یک ربعی با شرفخانه فاصله دارد. همراه عمو اغلی و خالا قزی. البته عمو اغلی، عمو اغلی مان نیست و شوهر خاله مان است. مقصدمان بیمارستان خامنه بود. عمو اغلی هفته ای سه بار دیالیز می شود. ما فقط برای بردن شوهر خاله نرفتیم. خدا را شکر عمواغلی کلی نوه ی جان بر کف دارد. آن روز هم قرار بود یکی از نوه ها همراهشان باشد. ما برای این رفتیم که آقای کاظم زاده را ببینیم. چون مسیرمان یکی بود قرار شد با هم برویم و خالا قزی واسطه ی آشنایی ما با آقایی بود که می خواستیم ملاقاتش کنیم. آقای کاظم زاده از قَره تپه می آید. قره تپه از خامنه خیلی دورتر است. آقای کاظم زاده هر بار که می آید برای دیالیز، با خودش بسته های گِرد کَره ی گاو و گاو میش می آورد. آن ها را به بیماران و اطرافیانشان نشان می دهد تا آب شان کند. خاله قزی تعریف کره ها را می کرد و حتی یک کمی هم برای امتحان داد بخوریم. عجب کره ای بود خوش عطر و خوش طعم. وقتی رسیدیم خاله قزی، عمو اغلی را برد داخل بیمارستان. بیمارستان بیشتر شبیه خانه های همان محله بود. بزرگ با سقف شیروانی. نمای ساختمان آجری بود. یک زمانی این نمای آجری مد بود. ولی حالا نوستالژی ست. اولش توی حیاط کنار درخت های چنار ایستادم ولی بعد آمدم بروم توی بیمارستان که خاله قزی و آقای کاظم زاده جلوی درب شیشه ای پیدای شان شد. درب کشویی خود به خود باز شد و آقای کاظم زاده با قیافه ی عبوس پیدایش شد. از عمواغلی ده سالی جوانتر بود. حدود هفتاد را حتما داشت. موهای زمخت خاکستری که نامرتب بود و یک سبیل پهن. لاغر و نحیف با لباس نخی بیمارستان کارت بانکی به دست آمده بود. لباسش طرحهایی ریز مثل برف آبی رنگ روی زمینه ی سفید داشت. خالا قزی که همراهش بود، کره ها را دستمان داد و آقای کاظم زاده کارت را. هم زمان خالا قزی از ایشان تشکر و قدردانی می کرد و ایشان خیره به کارتش توی دست من. کارت به کارت کردم و گوشی را نشانش دادم. گفت: اینو می خوام چه کار. کارتم رو بده!" کمی دست پاچه شدم . کم مانده بود گوشی را جای کارت به او بدهم. کارت را گرفت و رویش را برگرداند. با دمپایی های گَل و گشاد پیچ خورد توی راهروی بیمارستان و رفت.
تمام اتاق ها، کنار مبل و زیر میز تا توی لباسشویی را وارسی کردم تا لباس و اسباب بازی نماند. دمپایی بچه ها را گذاشتم توی جا کفشی و دمپایی سید رضا را کمی بیشتر هل دادم تا نوکش بیرون نزند. سید رضا همنام پدرِ مامان سادات است. مادر شوهرم این اسم را پیشنهاد داد. گاهی حاج رضا صدایش می زند.بیشتر از دخترها حواسم به وسایل سید رضا بود. توی آبیاری زمین با آن قد کوچکش همپای آقاجان و سید می دوید و آب را مثلا هُل می داد پای درخت ها. جعبه های چیده شده دم درب را که مغازه ی سید رضا بود، با هم جمع کردیم. بچه ها کیف های شان را با چندین بار: تو رو خدا پاشید جمع کنید" لاک پشتی جمع کردند. فاطمه غر می زد که چرا هوا اینقدر ابریست. معصومه بند کرده بود به رب آلوچه ی روی گاز. هر چقدر می گفتم ،نخور راهمان دراز است کار دست مان می دهی، باز سر قابلمه بود. آقا جان توی باغ میوه می چید و مامان سادات با خاله جان توی حیاط یارما الک می کرد. صدای مامان گرفته بود و تمام سر و رویش پر از گَرد یارما بود. این چند روز آخر همه سرما خوردیم. با بچه ها خانه را جارو کردیم . مامان اگر توی خانه بود نمی گذاشت. تُرش می کرد و مثل هربار می گفت:دم آخری دارید به من فحش میدید!" سید ماشین را تا گلوگاه بار زده . میوه برای قمی ها، ماست چکیده، پنیر و خشکبار، شیره ی انگور. نه به نیسان را رد کرده و نه به کامیون را اُستاد کرده است. باربند از در کوچه رد نمی شود. ناچار توی کوچه میزانش می کنند. دلم برای ماشین همیشه باردارمان می سوزد. گاهی می ترسم در این رفت و آمدمان به تبریز، سقفش روی سرمان آوار شود یا کف ش کنده شود! فاطمه مثل هربار آبرویش را وسط می کشد. انگار از تبریز تا قم همه ایستاده اند به تماشا و می گویند: این ماشینِ بابایِ فاطمه اس!" خدا حفظش کند این سمند محجوب را. ما آخرین مسافر تابستان هستیم و همین یعنی تا مدتی مامان و آقا جان تنهایند. از زیر قرآن که رد می شویم خیسی دور مردمک مامان لبریز می شود. قرآن را ازدستش می گیرم و می بوسم. از دلم می گذرد که روی سرشان قرآن بگیرم. این کار را می کنم. آقاجان بلند می خندد که باز این عروس سِفه* شده است. تا از کوچه خارج شویم دست هامان از پنجره بیرون است. آقاجان جلیقه و کلاه به سر آب را می پاشد پشت مان. مامان خیره به ماشین نگاه می کند. اشک هایش از دور برق می زنند! *:دیوانه، مجنون و همان دَلی ترکی:)
+مامان من امروز تو پیش دبستانی تنها می مونم. همه شو. یه ذره هم نمون. برو خونه. بزرگ شدم دیگه. _ماشاءالله پسرم آقا شدی ها! +من زن نمی خوام ها" _چی؟ +من زن نمی خوام! _من که اینو نگفتم! +من پسرم به من آقا نگو! پی نوشت: این همون لحظه ای هست که یهو چند سانتی بزرگ شدی و من این رو می بینم، می فهمم و لمس می کنم. نمی دونم غمگین باشم که دیگه به من نمی چسبی و کم کم دور می شی تا به زندگیت برسی، یا خوشحال باشم که داری قد می کشی و دنیات وسیع می شه. توی قلبم یک ترس جدید ضربان گرفته که نکنه تو دنیای بزرگ تو گم بشم! این لحظه رو قاب می گیرم و توی قلبم نگهش می دارم. لحظه ی مستقل شدنت و از پس زندگی براومدنت. مثل تمام لحظه های سبزی که توی ساده گیِ بچگی سفت بغلم می کنی و خودت رو برام لوس می کنی. صورتت رو می چسبونی به صورتم و وقتی کسی نگات می کنه فرو می ری توی آغوشم. نگهش می دارم تا دلم جوون بمونه. حالا که داری یواش یواش آقا می شی بدون که از این به بعد من بیشتر به آغوش تو نیاز دارم عزیز دلم!
علی اکبر حائریenc_16982579768923775282360.mp3
زمان: حجم: 2.8M
من که همسایه اتم هر روز دلم برات تنگ میشه🖤
انگار تازه از خواب بیدار شده. کم کم دارد می فهمد چه بلایی سرش آمده. گرم بوده و حالا سرد شده. درد له شدنش را فریاد می کشد. قبل از این "فلوکستین" توی رگهایش رفت و آمد داشت. نمی گذاشت درهای قفل شده ی اتاق های ممنوعه ی مغزش باز شود. درهایی که پشتش حرف های دوست و غریبه بود. زخم زبان ها و نیش ها. اشاره های چشم و ابرو و نیشخندها . حق خوری ها. تا فلوکستین بود یک آدم نیمه هوشیار و نیمه مست بود. احساساتش کم رنگ بود. کپسول نیمه زرد و نیمه سبز را بالا می انداخت و عالم را بی صدا تماشا می کرد . حتی چشمه ی اشکش خشکیده بود. اوایل فکر می کرد شاید به خاطر آب مروارید نرسیده اش است که چشمش محتاج اشک مصنوعی شده. حالا که فلوکستین را پس زده، به هر یادی از خاطرات، اشک پر می شود توی قاب چشمش.بعد فواره می زند روی صورتش. اصلا این همه اشک کجا بودند، روزهایی که روضه خوان روضه می خواند و دستمال خشک را می چسباند گوشه ی چشمش. التماس می کرد اشکی به نام حسین (ع) روی صورتش پهن شود. "آهِ" اشک داشت و حالا صورتش از رد اشک های پر نمک خسته و چروکیده شده. مدهوشی چیز بدی هم نبود. می گذاشت زندگی کند. آرام بود. سر جنگ نداشت. با همان هایی که زخمی اش کرده بودند، رفت و آمد می کرد. به رویشان لبخند می زد. کار از جایی خراب شد که معده اش ضعیف شد و پوست تنش از خاراندن به خون افتاد. جای دندان های لقش را که خیلی وقت بود با دندان مصنوعی عوض کرده بود. همه ی این ها نمی گذاشت این فرشته ی نجاتِ زشت را تحمل کند. یادش می رفت که روزی یتیم بوده. یادش می رفت آدم های اطرافش چه طور حقش را پایمال کردند. یادش می رفت که چه شب ها را با گریه به صبح رسانده. حالا که فلوکستین و رفقایش نیستند همه ی درها باز شده. انگار مغول ها شبیخون زدند و همه جا را به آتش کشیدند. خاطرات مثل روح های سرگردان هوار کشان توی سرسرای وجودش به هم می تنند. نفرت از آدم ها دوباره روی دلش هوار شده. آدمهایی که بعضی شان نیستند و آن هایی که هستند باورشان نیست چه کرده اند!
ای کاش یادم بمونه، چون یادم میره! که اگر کاری از دستم برنمی آد، نشینم گیج به اشکات نگاه کنم، بغلت کنم!
دکترِ مامان، کتاب شعر داره! چقد ما آدم ها شبیه هم هستیم :')